تعداد بازدید: ۱۹۴
کد خبر: ۲۰۲۷۲
تاریخ انتشار: ۱۲ خرداد ۱۴۰۳ - ۲۲:۰۰ - 2024 01 June
کافه داستان

تا عید...

نویسنده : حمیدرضاشکارسری

تخته‌سیاه خیلی عجله داشت. از اوایل مهر شروع کرده بود:

-    ۱۵۵ روز تا عید مانده

-  ۱۳۰ روز تا عید مانده

-   ۱۰۵ روز تا عید مانده

***
سهیل هر روز صبح دست‌های گچی‌اش را به هم می‌کوبید و به پشت میزش برمی‌گشت. عادت کرده بودیم به یادآوری‌هایش:

- ۹۳ روز تا عید مانده

- ۸۲ روز تا عید مانده

ریزنقش و لاغر و زردنبو، اما فرز و زبر و زرنگ بود.

از بهمن‌ماه کم‌کم موهایش شروع کرد به ریختن. به سختی نفس می‌کشید. حتی از یادآوری‌های کوتاه هر روزه‌اش به نفس نفس می‌افتاد، اما هرگز فراموش نمی‌کرد:

-   ۵۷ روز تا عید مانده

-  ۴۴ روز تا عید مانده

***

اوایل اسفند، یکی دو هفته به مدرسه نیامد. حدس می‌زدیم شاید دیگر نیاید. تخته‌سیاه کم کم داشت فراموش می‌کرد که چند روز تا عید باقی مانده.

***

اواخر اسفند، یک روز صبح که وارد کلاس شدیم، دیدیم روی تخته سیاه نوشته:

- ۹ روز تا عید باقی مانده؛ و سهیل تکیده‌تر از همیشه، اما خندان و سرحال نشسته بود سرجایش. آمده بود با همه خداحافظی کند. دیگر نمی‌توانست به مدرسه بیاید.

***
فردا عید بود، اما تخته‌سیاه هیچ عجله‌ای نداشت. دیگر هرگز برای رسیدن عید عجله نکرد.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها