تعداد بازدید: ۸۱
کد خبر: ۱۶۴۷۱
تاریخ انتشار: ۲۷ فروردين ۱۴۰۲ - ۰۷:۰۹ - 2023 16 April
نویسنده : مهری ماهوتی

آفتاب می‌تابید.داغ داغ. دو تا سیب سرخ روی شاخه گرم صحبت بودند.

- می‌خواهی چکار کنی؟

- نمی‌دونم.

- خیلی مسخره است.

- چی؟

- اینکه نمی‌دونی چکار کنی.

- مگه تو می‌دونی؟

- البته، اول خودم را می‌چینم و می‌افتم پایین. تالاپ.

- بعدش؟

- یکی می‌آید. مرا می‌بیند. برمی‌دارد. قرچ گاز می‌زند و می‌خورد.

- ولی کسی سیب دوست ندارد.

- مهم نیست. شاید کمپوت شوم. شاید فالوده سیب. شاید...

- شاید هم لانه یک کرم شوی.

- راست می‌گویی. شاید لانه یک کرم شوم. یک کرم کوچولو که لانه‌اش را دوست دارد.

- پس تو زندگی نمی‌کنی. می‌خواهی یک وسیله باشی برای زندگی دیگران.

سیب به شوق آمد. خودش را پیچ و تاب داد و با خوشحالی فریاد زد:

- وای چه عالی! تو چه حرف‌های جالب و قشنگی می‌دانی. چقدر خوب می‌فهمی.

- ولی من دوست دارم زندگی‌ام مال خودم باشد. دوست ندارم کمپوت و فالوده یا لانه کرم شوم.

- آهان... پس می‌خواهی فقط یک سیب باشی که کسی دوستش ندارد.

سیب سرخ ساکت شد.

آفتاب می‌تابید. داغ داغ. یک سیب روی درخت تنها نشسته بود و فکر می‌کرد. یک سیب تاب خورد و خودش را از شاخه انداخت پایین. تالاپ...

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها