تعداد بازدید: ۱۸۱
کد خبر: ۲۴۳۱۳
تاریخ انتشار: ۰۵ مهر ۱۴۰۴ - ۲۳:۴۶ - 2025 27 September
روایت زندگی و معلمی محمدمهدی امامی

برای کار فرهنگی در ایران باید عاشق بود یا دیوانه

بخش چهارم و پایانی

در سه شماره گذشته در مصاحبه‌ای با یکی از دبیران دهه ۵۰ نی‌ریز به نام

آقای محمدمهدی امامی به گفت‌و‌گو نشستیم در این شماره بخش چهارم و پایانی آن را می‌خوانید:

***

در سال  ۱۳۶۰ دبیر مدارس لار  شدم و به طور فشرده کار می‌کردم. ۱۳-۱۲ سال در گراش و خود لار تدریس کردم و در این حین همزمان چه در تعطیلات و چه در ایام عید، به دو دلیل ارتباطم با اصفهان قطع نمی‌شد؛ یکی به دلیل اینکه من از سال‌های ۱۳۴۹ تا ۵۳ در اصفهان بودم و خاطرات زیادی از آنجا داشتم و دیگری اینکه دوستان زیادی در آنجا داشتم. به اضافه اینکه همخانه‌ای‌های من در نی‌ریز هم اصفهانی بودند. به همین دلیل چه قبل و چه بعد از ازدواج من ارتباطم با اصفهان قطع نشد و این شد که پس از ۱۳-۱۲ سال خدمت در اوز و لار، تصمیم گرفتم شهر بزرگتری را برای خدمت انتخاب کنم تا هم خودم بتوانم پیشرفت بیشتری در زمینه فرهنگی و ادبیات داشته باشم و هم اینکه بچه‌هایم پیشرفت بهتری داشته باشند.

در خصوص انتقالي، يکي دو سه سال پشت سر هم تقاضا کردم تا بالاخره موافقت شد. 22 سال تدريس کرده بودم و 8 سال ديگر از زمان تدريسم مانده بود.

آقاي علي کيقبادي در آن روزها معاون دبيرستان تيزهوشان اصفهان بود. ايشان بنا داشت معاونت را رها کرده و تدريس کند اما مدير کل‌شان او را رها نمي‌کرد و مي‌گفت هر زمان يک نفر مثل خودت را پيدا، و جانشين خودت کردي، با انتقال تو موافقت مي‌کنم.

يک زماني آقاي کيقبادي دست مرا گرفت و گفت دوست داري معاون تيزهوشان باشي؟ 

من گفتم من معاون نبوده‌ام. ايشان گفت يکي دو سال امتحان کن و اگر دوست نداشتي، دوباره تدريس را شروع کن. با آقای کیقبادی به اتاق مدیرکل رفتیم. همکارم سابقه‌ي مختصري از من را به ايشان گفت و با تعريف‌هايي که از من کرد آقاي مديرکل خوشحال شد و پذيرفت. بنابراين شروع کار من در اصفهان، با معاونت مدرسه تيزهوشان شهيد علي‌اکبر اژه‌ای اصفهان رقم خورد.

قرار بود يکي دو سال معاون باشم اما معاونتم طول کشيد و آنقدر در اين پست ماندم تا بازنشست شدم. البته در کنار پست معاونت، در مدرسه تيزهوشان نيز تدريس داشتم. همچنين بعد از ظهرها که کمي آزادتر بودم، به يکي دو تا از دبيرستان‌هاي دخترانه يا پسرانه مي‌رفتم و در آنجا نيز تدريس مي‌کردم.  در اصفهان بازنشست شدم. دو تا از فرزندانم نيز در همان مدرسه تيزهوشان درس مي‌خواندند.

يک سال به پايان خدمتم مانده بود که ناخودآگاه به سمت کار چاپ کشيده شدم. يکي از دوستانم که در شرکت لبنياتي کار مي‌کرد، يک روز گفت ما مي‌خواهيم براي شرکتمان يک ليبل چاپ کنيم و اين در حالي بود که من نمي‌دانستم ليبل چيست. با يکي دو تا چاپخانه آشنا شديم و با آنها کار کرديم و از سال 82-81  به سمت چاپ، و بعدها به سمت چاپ کتاب کشيده شدم، به طوري که تا به امروز حدود 28 جلد کتاب از جمله شعر، مقاله و زندگينامه افرادي از لار، اوز و اصفهان را به چاپ رسانده‌ام. البته من در کنار چاپ کتاب، در کار جعبه‌هاي شيريني، چاپ نايلکس، کارت ويزيت و خصوصاً  کارتون جعبه‌هاي مسقطي نيز کار کردم.

دفتري خدماتي در خانه داير کرده بودم و براي طراحي چاپ‌هايم تا زماني که بچه‌هايم بودند از بچه‌ها کمک مي‌گرفتم اما وقتي که آن‌ها رفتند، مجبور شدم طراح بياورم.

از طراحي جلد کتاب گرفته تا تايپ مطالب، ستون‌بندي و صفحه‌آرايي کتاب، همه را انجام مي‌داديم. به تدريج با کاغذ فروش‌ها، مقوا فروش‌ها و ليتوگرافي آشنا شديم. فيلم و زينک از کارهاي ديگري بود که با آن آشنايي پيدا کردم. پس از آن از تهران و اداره کل ارشاد اصفهان مجوز انتشاراتي گرفتم.

اين برنامه من در دوران بازنشستگي در اصفهان بود. من به اين کار علاقه‌مند بودم. 

چند فرزند داريد؟ به چه کاري مشغولند؟

سه فرزند دارم ۲ پسر وی یک دختر. هیچکدام درایران نیستند. راهشان را خودشان انتخاب کردند وهرسه کاملاً موفق و راضی‌اند. پسر اولم ارشد عمران، دخترم ارشد IT و پسردومم ارشد مهندسی صنایع از میلان. البته آرزو داشتند  در وطن خودمان کار کنند، اما باکمال تأسف شرایطی که زمینه مساعدی برای جذب جوانان بااستعداد فراهم شود مسئولین تاکنون نتوانسته‌اند فراهم کنند. به امید آن روز که بزرگترین آرزوی جوانان کشور ترک وطن نباشد.

آری از قسمت نمی‌بایدگریخت

عین الطاف است ساقی آنچه ریخت(حافظ)

صحبت پاياني؟

من فکر مي‌کنم براي انجام دادن کارهاي فرهنگي در ايران آدم يا بايد عاشق باشد يا ديوانه! چون هيچ منفعت مالي در آن نيست و اگر کسي بخواهد به خاطر نفع مالي در اين  کار وارد شود بعيد مي‌دانم بتواند به آرزوهايش برسد.

قدرت آدمی را خداوند بی‌نهایت آفریده است. علم این را به ما ثابت نموده تاآنجایی که آدمی قادر به برهم زدن جهانی هم خواهد بود اگر اراده کند.

سخن آخر را با جمله ای از بنیامین فرانکلین  نویسنده  فیلسوف،  سیاستمدار وروزنامه نگار آمریکا درقرن ۱۸ آغاز می‌کنم.

اگر می‌خواهی پس از مرگ فراموش نشوی  یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد  و یا کاری بکن که قابل نوشتن باشد.

پس از۴۷  سال دوری از نی‌ریز مجدداً صمیمیت و مهربانی که آن روزها در چهره دانش‌آموزان و مردم باصفای شهر مشاهده می‌نمودم تداعی شد. مجتمع فرهنگی هنری کوثر نور که با همت جناب آقای همتایی و همکاران خوبشان راه‌اندازی شده با تشکیل گردهمائی چند ساعته جمله بنیامین فرانکلین را به یادم آورد که این مؤسسه کارهایش قابل نوشتن و نوشته‌هایی قابل خواندن دارد.

تفکر وحرکت در جهت تغییر و تکامل افکارمان و عملکردمان در همه زمینه‌های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، دینی و... باید جزئی از وظیفه اصلی خود بدانیم. توقف در هریک از زمینه‌های فوق یعنی انجماد،  ارتجاع وتباهی جامعه.

گفتند جهان ما؛آیا به تومی‌سازد؟

گفتیم نمی‌سازد،گفتند که برهم زن

و یا به گفته حافظ:

چرخ برهم زنم ار غیرمرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک

و در پایان درمدت توقف چند روزه‌ام در نی‌ریزآرزوی دیدار بسیاری از همکاران و دانش‌آموزان را داشتم که متأسفانه توفیق کامل دست نداد.  ازمیزبانان گرامی‌ام خانواده‌های محترم روشن روان، میرغیاثی وآزاد به پاس محبت بی‌دریغشان تشکر می‌کنم. 

هرچه گفتیم جزحکایت دوست
در همه عمرازآن پشیمانیم

سعدیا بی وجود صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم

ترک جان عزیز بتوان گفت
ترک یارعزیز نتوانیم 

 

برای کار فرهنگی در ایران باید عاشق بود یا دیوانه

برای کار فرهنگی در ایران باید عاشق بود یا دیوانه

برای کار فرهنگی در ایران باید عاشق بود یا دیوانه

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها