تعداد بازدید: ۴۹۸
کد خبر: ۲۴۱۱۸
تاریخ انتشار: ۱۵ شهريور ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 06 September
روایت زندگی و معلمی محمدمهدی امامی

عشق به فرهنگ نی‌ریز مرا به این شهر کشاند

عشق به فرهنگ نی‌ریز مرا به این شهر کشاند مادرش تا پنجم ابتدايي در ني‌ريز بود. پدرِ مادري‌اش نيز در ني‌ريز زندگي مي‌کرد. پدرِ پدر مادري و پدر مادرِ مادري‌اش نيز در کاروانسراي سروي تجارت انغوزه و چيزهاي ديگر داشتند... و اين‌ها خاطراتي از ني‌ريز بود که مرتباً توسط مادر، پدربزرگ و مادربزرگ‌ها در لار برايش نقل مي‌شد و شايد همين عاملي بود تا او نديده؛ عاشق ني‌ريز، رسم و رسوم و فرهنگش شود و براي نخستين سال‌هاي شروع معلمي‌اش ني‌ريز را انتخاب کند...
نویسنده : فاطمه زردشتی نی‌ریزی، محمد جلالی

بخش نخست

محمدمهدی امامی پسر محمدصادق امامی، زاده ۱۳۲۶ خورشیدی و اصالتاً لاری است... کسی که با وجود گذشت سال‌ها، هنوز خاطرات سه سال تدریسش در نی‌ریز را به خاطر دارد...

گپ و گفتی با وی ترتیب دادیم که می‌خوانید:

اول و پنجم ابتدايي را در لار، و چهار سال دوران ابتدايي ديگر را در روستايي به نام بنارويه سپري کردم. پدرم مدير مدرسه بود و به مناطق و مدرسه‌هاي مختلف مي‌رفت. ما هفت هشت فرزند بوديم و پدرم هميشه يکي از ما، از جمله من را که فرزند دوم خانواده و پسر اول بودم، با خودش مي‌برد. از اين نظر من اين چهار سال را در بنارويه تحصيل کردم و آنجا را هم خيلي دوست داشتم. محيط روستايي بنارويه چيزهايي به من ياد داد که در شهر نمي‌توانستم آنها را ياد بگيرم.

پس از پايان دوره دبستان چون بنارویه دبيرستان نداشت، به لار و پيش پدربزرگ و مادربزرگ مادري‌ام رفتم. پدربزرگم محمدعلي وفايي کارمند بازنشسته دادگستري لار و مادربزرگم نيز خانه‌دار بود و من حدود پنج سال نزد آنها در لار زندگي ‌کردم؛ از پدربزرگم دو چيز ياد گرفتم  يکي خواندن کتاب،  و ديگري شعر و موسيقي.

پدربزرگم با وجود اينکه نابينا بود، آواز مي‌خواند و صداي خوبي داشت. او دعاها، از جمله دعاي کميل و ادعيه ماه رمضان را از حفظ بود و با صداي خوب آنها را مي‌خواند. 

به خاطر دارم راديويي به نام راديو بوش داشت که من هنوز آن را دارم. طريقه کارکردن با اين راديوها بدين صورت بود که بعد از چند لحظه روشن شدن، لامپ‌هاي آن‌ها روشن مي‌شد و صداي آن در مي‌آمد.

پدربزرگم به برنامه‌هاي راديو از قبيل نمايشنامه‌ها، سخنراني‌هاي مذهبي، برنامه ارتش، برنامه‌هاي موسيقي شامل برنامه گل‌ها، گل‌هاي جاويدان، برگ سبز و يک شاخه گل علاقه زيادي داشت و من هم بالطبع در کنار ايشان به اين برنامه‌ها علاقه‌مند شدم. 

ايشان حتي با بعضي از گوشه‌‌هاي موسيقي آشنايي داشت اما متأسفانه من در آن زمان سنم در حدي نبود که از او بپرسم گوشه‌‌هاي موسيقي را از کجا ياد گرفته است؟!

در روزهايي که موسيقي تقريباً تحريم بود مثنوي «بشنو از ني چون حکايت مي‌کند» را به صورت آواز مي‌خواند و بعد مي‌پرسيد حالا متوجه شدي من چه گفتم؟ و ادامه مي‌داد به اين «مثنوي ترک» مي‌گويند.

بعدها فهميدم که اين مثنوي در بيات ترک خوانده مي‌شود که بيات ترک آوازي است از متعلقات دستگاه شور و دستگاه شور، جزئي از  دستگاه‌هاي هفتگانه موسيقي.
دبيري داشتيم به نام آقاي نياکوثری که دبير ادبيات و معروف به ليسانس صورتگري بود. دکتر لطفعلي صورتگر رئیس دانشگاه شیراز بود. ايشان در خيابان قاآني خانه‌اي از جهودها يا همان يهوديان براي دانشکده ادبيات اجاره کرده بود که البته هيچ امکاناتي هم نداشت، به کساني که رشته ادبيات قبول مي‌شدند مي‌گفتند يک صندلي با خود بياوريد و چيز ديگري لازم نيست. يک صندلي با خود بياوريد و اينجا بنشينيد تا استاد به شما درس بدهد.

آقايي به نام سيد محمد کشفي از دوستان بسيار نزديک من که فوت کردند، دبير ادبيات و فارغ‌التحصيل از همان دانشکده ادبيات آقاي صورتگر بود. او مي‌گفت زماني که قبول شديم مصاحبه شفاهي شش سؤال داشت که دو تا از آن سؤالات را براي من توضيح داد.

او گفت يکي از سؤالات اين بود که شما در مورد سعدي، حافظ، فردوسي و خيام چه مي‌دانيد که مي‌خواهيد ليسانس ادبيات بگيريد؟

ايشان مي‌گفت من کمي فکر کردم و گفتم اگر ما اين‌ها را نداشتيم  به زبان عربي صحبت مي‌کرديم!

به نوعي ايشان درست همان حرف خبرنگار مصري را زد که از او پرسيده بودند شما که قبل از اسلام زبانتان عربي نبود، چه شد که بعد عربي صحبت کرديد؟ و او در پاسخ گفته بود شما فردوسي داشتيد و ما هم اگر مانند شما يک فردوسي داشتيم، الان زبان خودمان را داشتيم و اين يک واقعيت است. 

من معتقدم اگر ما فردوسي و پس از آن شاعران قرن هفتم و هشتم، مانند حافظ، سعدي، مولوي، خاقاني و مولانا را نداشتيم، بعيد نيست که الان مانند مصري‌ها و عراقي‌ها، عربي صحبت مي‌کرديم، همچنان که الان بسياري از کلمات ما هنوز عربي هستند و خوشبختانه يک سري از واژه‌هاي فارسي کم‌کم دارد جاي آنها را مي‌گيرد که اين باعث خوشحالي و اميدواري است.

همانطور که گفتم معلم ادبياتي به نام آقاي نياکوثری داشتيم که به ليسانس صورتگري معروف بود. سال اول يا دوم دبيرستان، ايشان يک کنفرانس در کلاس گذاشتند و گفتند هر کس حاضر است کنفرانس بدهد، اعلام کند. من دستم را بالا کردم و از ميان چند موضوع کنفرانس که دبير ادبيات‌مان نوشته بود، خيام را انتخاب کردم.

کتابی به نام تاریخ ادبیات ایران را از کتابخانه مدرسه‌مان گرفتم وکلمه به کلمه زندگی خیام را که حدود ۲۰ یا ۲۵ صفحه بود در ظرف یک ماه تا ۴۰ روز خواندم و حفظ کردم.

در زمان کنفرانس نزدیک به ۵۰ دقیقه سرپا ایستادم و کلمه به کلمه‌ی آن را توضیح دادم. در آخر، دبیر ادبیات و دانش‌آموزان که بسیار به هیجان آمده بودند، نزدیک به یک دقیقه برای من کف زدند و من خیلی تحت‌تأثیر قرار گرفتم و احساس کردم واقعاً خوششان آمده و انگیزه‌ای شد که من به کتابخوانی و خصوصاً ادبیات علاقه‌مند شوم.

نتیجه مطالعات مستمردر ادبیات نگارش مقالاتی در مورد خیام، سعدی و حافظ گردید که به مدت ۸ سال در جراید اصفهان، لار و اِوَز منتشر می‌شد و نهایتاً به  صورت کتابی با نام «سه گام تا سپیده دم» در ۱۳۹۴ به چاپ رسید. درفاصله سال‌های ۱۳۷۵ تا ۱۳۷۸ دوکتاب دیگر به نام‌های «کندوکاوی در موسیقی سنتی ایران» و «راهنمای زیست‌شناسی سال اول دبیرستان» در زمان اشتغال در دبیرستان تیزهوشان اصفهان چاپ شد.

ادامه دارد

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها