ویروس وقتنشناس و تب شفاخانَه قدیم
سر عصر، باد سرد پاییزی وزیدن بَگرفت و سینه ارباب شروع کرد بَ خسخس کردن و سرفههای پیاپی. گفتَه کرد: «نجیب! دستم بَ دامنت، بدو برویم درمانگاه کمیل تا یَک آمپولی، شربتی چیزی بَزنم؛ راه شفاخانَه جدید دور است و نفسم بالا نمیآید.»
بیل را گوذاشتم گوشه دیوار و روانه شفاخانَه قدیم شدیم. اما رَسیدیم و نَظاره کردیم درِ درمانگاه مَثال بختِ کارگرها چفت است و چَراغش خاموش! ارباب با مشت کوبید بَ در و بَگفت: «مگر درمانگاه بقالی سرکوچه است که عصرها میبندند؟!»
یَک همسایهای از آن طرف رد میشد، خندید و بَگفت: «حاجی کجای کاری؟ داکترها رفتهاند! شیراز دستور داده پول داکتر را دانه بَ دانه، سرِ هر مریض حساب کونند. حَساب بَکردهاند دیده شده اینجا روزی فقط بیست سی نفر سرما میخورند؛ برای داکتری که درس خوانده، نمیارزد بیاید بَنشیند تا سی تا سرفه نَظاره کوند!»
کله کچلش را خاراند و گفتَه کرد: «تازه فرمانداری برای این داستان جلسه گوذاشته بود؛ اما جالب اینجاست که ارباب اصلی شبکه بهداشت را اصلاً خبر نکرده بودند! معاون درمانش که ارباب شفاخانَه باشد را بردند، اما خود رئیس را چَنان از پشتِ سر دَور بَزدند که بنده خدا از اخبار فهمید در شهرش جلسه است!»
ارباب دستش را گوذاشت روی پیشانی داغش و نالید: «حالا با این لرزِ بدن کجا روان شویم؟»
دستم را زیر بغلش زدم و بَگفتم: «ارباب جان! خودت را ناراحت نکون؛ تقصیرِ ویروسهاست که بیبرنامه و بیفرهنگاند! از فردا باید یَک کاغذ بَزنند سردرِ ولسوالی و بَگویند: شهروندان، لطفاً فقط شیفت صبح و در ساعات اداری سرما بَخورید که داکترِ حقوقبگیر پشتِ میز است؛ عصر بَ بعد ویروسها تعطیل کونند تا کار بَ پاسکاری شبکه بهداشت و شفاخانَه نکشد!»