یادهای مانده از نیریز؛ معلمی که زیست را با شعر آموخت
در دو شماره گذشته در مصاحبهای با یکی از دبیران دهه ۵۰ نیریز به نام آقای محمدمهدی امامی به گفتوگو نشستیم در این شماره بخش سوم آن را میخوانید: بخش سوم
با توجه به علاقهاي که به رشته ادبيات داشتيد، چه شد که در رشته زيستشناسي قبول شديد؟
آن زمان ما میتوانستیم ۱۰ رشته انتخاب کنیم. به عنوان مثال پزشکی دانشگاه تهران، پزشکی دانشگاه مشهد، دندانپزشکی فلان شهر و...
در رشته علوم طبیعی که درس میخواندم سه کتاب گیاهی، جانوری، زمین شناسی و تکامل داشتیم که من به این سه کتاب خیلی علاقه داشتم و نمراتم در هر سه درس بالای ۱۷ شد. از این رو زیستشناسی را هم انتخاب کردم و در رشته زیستشناسی قبول شدم. حتی یک زمانی تصمیم داشتم تغییر رشته بدهم، اما این تصمیم را عملی نکردم.
پس از چهار سال، از دانشگاه اصفهان، ليسانس زيست شناسيام را گرفتم و در طول اين چهار سال هم ازمفاهيم ادبي و هم مفاهيم موسيقيايي بهره بردم، به طوري که سنتور را در اصفهان ادامه دادم. در دانشگاه اصفهان گروه ارکستري وجود داشت به نام ارکستر دانشگاه اصفهان. من نيز در اين گروه کار ميکردم و حقوق ميگرفتم.
خانم ناهيد داييجواد خواننده معروف اصفهاني و خواننده ترانه «اشکم دونه دونه» در امور دانشجويي دانشگاه کار ميکرد. زماني که ما تمرين داشتيم ايشان ميآمد و کنارمان مينشست و گاهي اوقات نيز تذکراتي به رهبر ارکستمان ميداد. رهبر ارکستمان دکتر مهدي سهيليان بود که بعدها متخصص زنان و زايمان گرفت و چند سال پيش به رحمت ایزدی پیوست.
به نيريز آمدم
در تیرماه ۱۳۵۳ فارغالتحصیل شدم و لیسانسم را گرفتم و با آن سابقه ذهنی که از نیریز داشتم و تعاریفی که از مادر، پدربزرگ و مادربزرگم شنیده بودم، نیریز را برای خدمت انتخاب کردم.
آخر شهریور ۱۳۵۳ با برگه ابلاغیهای که نشان میداد دبیر نیریز هستم، به نیریز آمدم. آن را تحویل دادم و، چون مصادف با ماه رمضان بود، یک هفته را در منزل حاج احمد آقا آزاد، عموی آقای علیاصغر آزاد، که دوست دوران کودکی و نوجوانی پدرم بود، به سر بردم. ایشان مرا به کاروانسرای سروی برد، آنجا را به من نشان داد و گفت که آبا و اجداد تو در اینجا تجارتخانه داشتند. در این مدت، محبتهای بسیاری از ایشان دیدم و پس از گذشت یک هفته به لار برگشتم.
دوازدهم مهرماه و مصادف با پايان ماه رمضان بود که دوباره به نيريز و نزد خانواده آقاي آزاد برگشتم و جالب اينکه آنها فکر ميکردند من ديگر به نيريز برنميگردم.
آن زمان براي تدريس درس زيستشناسي، گياهي و جانوري دبيري نبود که ليسانس داشته باشد و دروس طبيعي نيريز را آقاي عنايت جاويد درس ميداد.
سال اول در خدمت آقاي آزاد بودم. در نیریز دبیرستان دخترانه فقط دبیرستان نزهت به مدیریت خانم فاتح بود.
در دبیرستان احمد زندهیاد آقای مسعود خزاعی مدیر، آقای بهمن عباسنژاد معاون، آقای سید عطاا... طغرایی مربی پرورشی و تربیتی و از خوشنویسان خوب نیریز بودند.
دبیرستان شعله نیز در خدمت آقای ناصر صابر بودیم که ایشان در ۴ تیرماه ۱۳۶۷ در جزیره مجنون شهید شدند.
يکي دو سال بعد يک دبيرستان دخترانه جديد تأسيس شد که متأسفانه اسم آن را به خاطر ندارم و يکي دو سال نيز آنجا تدريس کردم.
در سه سال فعاليتم در نيريز، بسيار مطالعه ميکردم و دوست داشتم مطالبي، بيش از مطالب کتاب را به بچهها بگويم. البته شايد درک اين مطالب، براي بچهها سنگين بود ولي من اين کار را دوست داشتم. دوست داشتم اطلاعات عمومي زيستي دانشآموزان بالاتر از سطح کتاب باشد و دوست نداشتم فقط به محتويات کتاب اکتفا کنم که در اين زمينه برخي استقبال ميکردند و اکثر دانشآموزان هم نه! و شايد از همين رو بود که مرا به عنوان يک معلم سختگير ميشناختند.
گاهي نيز در بعضي از کلاسها، مطالب را کمي با شعر و ادبيات در ميآميختم. به عنوان مثال زماني که ميخواستم چرخه مواد در طبيعت را درس بدهم، به رباعي خيام اشاره ميکردم که:
اين کوزه چو من عاشقِ زاري بودهست
در بندِ سرِ زلفِ نگاري بودهست
اين دسته که بر گردنِ او ميبيني
دستيست که بر گردنِ ياري بودهست
به دانشآموزان ميگفتم ببينيد! عناصر مختلف از جمله اين چهار عنصر، عناصر بدن ما را ميسازند. ما، جانوران و گياهان ميميريم، در خاک رفته و تجزيه ميشويم. بخشي از ما، دوباره به گياه برميگردد. گياه رشد ميکند، گوسفند گياه را ميخورد و ما گوسفند را، و اين چرخه همينطور ادامه دارد...
از نیریز بگویم
یکی ازایدههای من در نیریز دفاع از حق دانشآموزان در جهت پیشبرد اهداف آموزشی بود. مدیران دبیرستانهای احمد و شعله زندهیادان خزاعی و صابر همکاری لازم رامینمودند. ازجمله تأمین بودجه جهت خرید تجهیزات آزمایشگاه زیست شناسی شامل انواع مولاژها، اسلاید، میکروسکوپ، پوسترهای مختلف و... که ازاصفهان خریداری نمودم واحتمالاً هنوز در مکانهای یاد شده موجود باشد.
راهاندازی گردش علمی با دانش آموزان سال آخر دبیرستان به مناطق اطراف نیریز از جمله سرچشمه پلنگان از خاطرات دلپذیریست که به یادگار مانده است و درآخر کلام صمیمیت و صفائی که در همکاران نیریزی ودانشآموزان مشاهده مینمودم از من معلمی ساخت که ازتجربیات این شهر ارمغان سودمندی را برای باقیمانده سالهای دبیریام اندوختم.
به دلیل انتقادهایی که از رئیس آموزش و پرورش وقت در همین زمینهها داشتم تقاضای انتقال به شهر اوز فارس نمودم که بلادرنگ موافقت گردید.
هرجا درس ميدادم، از نيريز گرفته تا اوز، لار و اصفهان؛ اين کار را انجام ميدادم.
درسال ۱۳۵۶ به شهر اوز فارس منتقل شدم. چیزی به انقلاب نمانده بود. پس ازانقلاب گروهی از شیراز اعزام شدند که بیشتر پستهای آموزشی و اداری آموزش و پرورش اوز را اشغال کردند و معروف شدند به گروه «کاتولیکتر از پاپ» که نه از تخصصی و نه تعهدی برخوردار بودند و بیرحمانه شروع نمودند به اخراج بسیاری از معلمین و دانشآموزان به بهانههای مختلف و برچسبهای رایج آن زمان و به شدت نفرت وکینه در بین اهالی ایجاد نمودند.
ادامه دارد

پدر بزرگ مادری حاج محمدعلی وفایی کارمند دادگستری کسی که مرا تشویق به کتابخوانی، شعر و موسیقی کرد.

پدر بزرگ پدری ملامحمد امامی

سال آخر دبیرستان۱۳۴۶