دلومون پوسید خو اَای گیرونیا
بیبی بزکدوزک کرده ایستاد جلویم...
- کجا بیبی به سلامتی؟
- وا! تو خو هنو نِشِسی دختر، میه بَرَت نگفتم؟
- نه بیبی، چیو؟
- امروز تولد سَعدیه ننه، دریم میریم تالار! پوشو، پوشو، زودی آماده بوشو که دور شد.
- سعدی؟ سعدی شیرازی؟ همون شاعره؟
- شاعر؟ شاعر کیه ننه؟ سعدی، نوه نصرت خان... میه نشنُفتی؟ ننه بواش تا چن سال بچهدار نیشدن، حالا که بچهدار شدن، آغاش نصرت خان همه رِ دَوَت کرده تالار، میشناسیش خو، شُکر خدا پولُش اَ پارو بالا میره. مارَم دَوَت کرده. پوشو، پوشو ننه زودتر بیریم که دور شد...
*****
چند دقیقهای بیشتر از ورودمان به تالار نگذشته بود که چند نفر شروع به دف زدن کردند.
بیبی از جایش بلند شد...
-کجاااا بی بی؟ بشین توروخدا زشته؟
- ووووی، دختر زشت بری چیچیه؟ میرم یی دَسی بالا کنم، دلومون پوسید خو اَای گیرونیا و خرجا!
- ولی آخه بیبی فردا پشت سرتون هزار تا حرفهها!
- هرکه هر چی ماخا بگه! خدا خودُش میدونه ما ته دلومون هیچی نی! هاااا برهم...