تعداد بازدید: ۱۴۴
کد خبر: ۱۹۵۱۴
تاریخ انتشار: ۱۲ اسفند ۱۴۰۲ - ۲۲:۰۰ - 2024 02 March
نویسنده : گلابتون

سوری خانم تا از در آمد تو عینک آفتابی‌اش را از چشمانش برداشت و گفت:

- هِلو...

بی‌بی نگاهش کرد.

- وا! هُلو و مرض.

هُلوم کجا بوده  سرِ صبی؟

بیس و چار ساعته دُمال یَی چی مییِی...

سوری ابرویش را داد بالا...

- گود مورنینگ...

بی‌بی نگاهش کرد...

- چی‌چی؟

- گودمورنینگ...

بی‌بی نگاهش را از او برداشت و چشم دوخت به من...

- چی‌چی میگه سوریو؟

خُل شده اول صُبی؟  

نگاهش کردم.

- سلام می‌کنه و صب بخیر میگه بی‌بی...

سوری پشت چشمی نازک کرد و دوباره نطقش باز شد.

- هَو آر یو؟

بی‌بی دوباره خیره شد به او...

- هااااا؟

و سپس به من...

- چی‌چی وز وز می‌کنه‌ای سوریو؟

- میگه حالت چطوره بی‌بی؟

بی‌بی با عصا زد به پهلویش که داد سوری بلند شد...

- وا! چیکار می‌کنی بی‌بی؟

- خو مرض و چیکار می‌کنی.

مث آدم حرف بزن بینم چی‌چی می‌گی.

صب اول صب اومده بری من هِلو مِلو می‌کنه...

سوری دوباره پشت چشمی نازک کرد.

- وا! بی‌بی این چه طرز برخورد با دانش‌آموخته‌ی اینگیلیسیه؟

واقعاً که!  

بی‌بی با تعجب نگاهی به او و سپس به من انداخت.

- چی چی؟ انگیلیسی؟

قبل از اینکه سوری خانم جوابی بدهد گفتم:

- بله بی‌بی جون، انگلیسی صحبت می‌کنه سوری خانم...

بی‌بی نگاهش را از سوری گرفت و رو کرد به من...

- خُبه، خُبه، هی مُنّه تو بیری کَلاس زبون فرنگی!

بعدُشم وقتی میری کلاس زبون، مث آدم بیشین تو خونه تمرین کن.

مث ندید بدیدا‌ای ور او ور نگرد بری کسی که هیچی اَ زبون سرُش نیشه خارجکی حرف بزن!  

سوری هنوز چیزی نگفته بود که بی‌بی دوباره گفت:

- حالام اگه قِر و اطفالات تموم شده به سلااااامتتتت...

سوری دوباره پشت چشمی نازک کرد و عینکش را زد روی چشمش...

- اُکی... باااااای...

و قبل از اینکه چیزی بگوید در را بست و رفت...

او که رفت بی‌بی شروع کرد به غر زدن...

- زنیکه ندیدبدید چار کلوم فرنگی یاد گرفته بری من هُلو، زردآلو می‌کنه!

بی‌بی همانطور داشت نق می‌زد که رو کردم به او...

- اینارو ول کنین بی‌بی. مهمونتون کی میاد؟

- کی ننه؟

بچِی کاکام؟

ممدرضا؟

- بله دیگه بی‌بی جون. خیلی دوس دارم ببینمش.

گفتین چن ساله خارجه؟

- با امسال میشه ۵۷ سال. ده دوازه سالُش بود که رف خارج.

پیرمردی شده دیه.

- چقد زیاد، پس باید از سر تا پا خارجی شده باشه بی‌بی...

- چی بگم والا ننه، خیلی وخته ندیدمُش.

زنگ در را که زدند هر دو ساکت شدیم... ممدرضا بود.

خواهرزاده هفتاد ساله بی‌بی!

****
ممد رضا که رفت رو کردم به بی‌بی...

- بی‌بی مطمئنی این بنده خدا پنجاه ساله خارجه؟

- پنجاه و هف سال.

ها، چطور؟

- چطور اصلاً خارجی حرف نمیزد پس؟

جالبه!

حتی بعضی کلمه‌هاشو نی‌ریزی می‌گفت.

چقد خوشم اومد بی‌بی.

- هااااااا...

- حالا نظرتون چیه برا ناهار فردا دعوتش کنیم بی‌بی؟

بی‌بی نگاهم کرد...

- اُکی!

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها