تعداد بازدید: ۱۴۵
کد خبر: ۱۹۲۵۰
تاریخ انتشار: ۰۷ بهمن ۱۴۰۲ - ۲۲:۰۰ - 2024 27 January
ماجراهای تبعه موجاز
نویسنده : نجیب

دیشب خواب بَدیدم در یَک ساختمان متروکَه فرسوده نشستَه و کتاب خواندَه مَی‌کونم.

هوا گرگ و میش بود و صَوت زوزَه سگان و هوهوی جغدان برق از سر آدم مَی‌پراند.

ناگهان نَظاره کردم دَور تا دَور من دیواری از دل زمین سبز بَشد و بالا بَرفت.

یوار مرا موحاصَره کرد و هر چَه فریاد بَزدم کمک کونید، کسی جیوابم را نداد.

یکهو از اطرافم چندین اسکلت از زیر زمین بیرون آمدند و خواستند مرا گرفته کونند.

مَی‌خواستم جیغ بَزنم که دیدم صَدایم در نَمی‌آید.

ناگهان یَک نفر از پشت سر با یَک چیزی بر سرم بَزد و مرا از خواب پراند.

سیخ در رختَخوابم نشستَه کردم و در حالی که عرق سردی بر پیشانی‌ام نشستَه بود، زولَیخا را نَظاره کردم که پَخشه‌کوش بَ دست بالای سرم ایستَه کرده است.

با عصبیت گفتَه کرد: چَه خبرت است؟ چَقَدر بَگفتم شام این همه نلومبان؛ برای همین است که خواب بد نَظاره مَی‌کونی.

فردا که سر کار کندَه‌کاری داستان خوابم را برای ارباب تعریف بَکردم، گفتَه کرد: من تعبیرش را مَی‌دانم.

گفتَه کردم: راست مَی‌گویی؟ یا مَی‌خواهی مرا دست بیندازی؟

گفتَه کرد: همه شواهد خواب تو مَثال این ساختمان نیمَه تمام کتابخانَه عمومی در مَیدان دانشجو است.

سال‌ها است پَیمانکار اسکلت آن را با مصالح بی‌کیفیت ساخته و هیچ کس گردن نَمی‌گیرد و برای درست کردن آن کاری نَمی‌کوند.

حالا هم گفتَه کرده‌اند هر طَور هم ساختَه شود، ایمن نیست و آدم نَمی‌تواند در آن ورود و خروج کوند. از طرفی رویَشان هم نَمی‌شود این خراب شده را خرابش کونند.

گفتَه کردم: حالا مگر ساخته شود، کسی قرار است در آن رفت و آمد کوند؟

ارباب مرا نَظاره کرد و دیگر چیزی نگفت...

 

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها