تعداد بازدید: ۱۱۰
کد خبر: ۱۹۱۵۱
تاریخ انتشار: ۲۳ دی ۱۴۰۲ - ۲۲:۰۰ - 2024 13 January
نویسنده : نجیب

یادش بَ خیر؛ ۵ سال پیش بود.

آن روز خستَه و ماندَه با دوچرخه از کندَه‌کاری بَ خانَه روان مَی‌شدم که نَظاره کردم سر جاده بیسیار شلوغ است و عده زیادی از اربابان وُلسوالی جمع شده‌اند تا کولنگ روگوذر نَی‌ریز را بَ زمین بَزنند.

چون پولیس هم همراهَشان بود، سعی بَکردم یواشکی از کَنارشان روان شوم تا مرا نبینند و بَ جای تبعَه غَیر موجاز دستگیر نکونند.

ناگهان یَکی از آن‌ها مرا بَدید.

نَظاره کردم دو سه نفر کت شلواری بدو بدو مرا دونبال مَی‌کونند و مَی‌گویند بِایست، بِایست.

هر چَه در توان داشتم در رَکاب دوچرخَه ریخته کردم و خواستم فرار کونم؛ اما یَکی از آن‌ها بَ من رَسیده کرد و ترک دوچرخَه را بَگرفت و هر دو بر زمین خوردیم.  

با ایلتَماس گفتَه کردم بَ خدا من تبعه موجازم، کاری با من نداشته باشید.

در حالی که خاک کت و شلوارش را مَی‌تکاند، گفتَه کرد: کاری با تو نداریم، کولنگت را مَی‌خواهیم.

کولنگ یادَمان بَرفته همراهَمان بیاوریم.

نفس راحتی کَشیده کردم و دست بَ کولنگ میان جمع اربابان روان شدم.

همگی مرا تحویل بَگرفتند، کولنگم را تمیز بَکردند، روبان بَزدند و آن را دست یَکی از اربابان رده بالای وَلایت ایران بَدادند.

عکاس‌ها همگی آماده عکس بَگرفتن بودند؛ اما همین که ارباب کولنگ را بالا برد، سر آهنی آن از دسته چوبی در آمد و بَ روی انگشت لَنگ چپش بَخورد.  

از شدتی درد لَنگش را بَگرفته بود و بالا و پایین مَی‌پرید. من هم که مَی‌دانستم کولنگم قلق دارد، آن را برداشتم و گفتَه کردم کار خودم است.

شروع کردم بَ کندَه‌کاری و با چند ضربه، یَک میتری پایین بَرفتم.

همه حضار داد بَزدند بس است دیگر، کولنگ را بده تا ارباب عکس گرفتَه کوند.

بَ زور کولنگ را بَگرفتند و بَ دست ارباب دادند. اما هر چَه مَی‌زد، چیزی کندَه نَمی‌شد و فقط قدری خاک بَ هوا مَی‌رفت.

خولاصه عکس‌ها را بَگرفتند.

صلواتَشان را فرستادند و شیرینی پشمکی بَ هم دادند.

اما با این ضربات کم توانی که این‌ها بَ زمین مَی‌زدند، من در فِکِر این بودم که این روگوذر تا ده سال دیگر هم ساختَه نَمی‌شود.

حالا که ۵ سالش گوذشت...

 

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها