تعداد بازدید: ۱۰۴
کد خبر: ۱۹۰۱۰
تاریخ انتشار: ۰۹ دی ۱۴۰۲ - ۲۲:۰۰ - 2023 30 December
نویسنده : عبید زاکانی

کودکی شاگرد خیاطی بود.

روزی استادش کاسه عسل به دکان برد، خواست که به کاری رود.

کودک را گفت: درین کاسه زهر است، نخوری که هلاک شوی.  گفت: من با آن چه کار دارم؟  

چون استاد برفت، کودک وصله جامه به صراف داد و تکه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد.

استاد بازآمد، وصله طلبید، کودک گفت: مرا مزن تا راست بگویم.

حالی که غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم که بیایی و مرا بزنی.

گفتم زهر بخورم تا تو بیایی من مرده باشم.

آن زهر که در کاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زنده‌ام، باقی تو دانی.

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها