تعداد بازدید: ۶۰
کد خبر: ۱۸۸۷۲
تاریخ انتشار: ۲۵ آذر ۱۴۰۲ - ۲۲:۰۰ - 2023 16 December
کافه داستان
از اینترنت

شب سردی بود.

یرزن بیرون میوه‌فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می‌خریدند.

اگرد میوه‌فروش تند تند پاکت‌های میوه را در ماشین مشتری‌ها می‌گذاشت و انعام می‌گرفت. پیرزن با خودش فکر می‌کرد چه می‌شد اگر او هم می‌توانست میوه بخرد و به خانه ببرد.  

 نزدیک‌تر رفت.

چشمش به جعبه چوبی بیرون مغازه افتاد که میوه‌های خراب و گندیده داخل آن بود.

با خودش گفت چه خوب است سالم‌تر‌های آن را به خانه ببرم. می‌توانست قسمت‌های خراب میوه‌ها را جدا کند و بقیه را بدهد به دو نوه یتیمش.

هم اسراف نمی‌شد و هم بچه‌ها شاد می‌شدند.

برق خوشحالی در چشمانش دوید.

دیگر سردش نبود!

جلو رفت و کنار جعبه میوه‌ها نشست. تا دستش را به سمت جعبه برد، شاگرد میوه‌فروش گفت: دست نزن ننه! وَخه برو دُنبال کارت! پیرزن به سرعت بلند شد. خجالت کشید! چند تا از مشتری‌ها نگاهش کردند!  صورتش را   قرص گرفت. دوباره سردش شد! راهش را  کشید و  رفت.

چند قدم دور شده بود که خانمی صدایش زد: مادر جان، مادر جان!

پیرزن ایستاد. برگشت و به زن نگاه کرد! زن مانتویی لبخندی زد و گفت: اینارو برای شما گرفتم!  

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه. موز و پرتغال و انار.

پیرزن گفت: دستِت دَرد نِکُنه نِنه.. مُو مُستَحق نیستُم!  

زن گفت:، اما من مستحقم مادر، من مستحق دعای خیرم. اگه اینارو نگیری دلمو شکستی! جون بچه‌هات بگیر!

زن منتظر جواب پیرزن نماند.

میوه‌هارا داد دست پیرزن و سریع دور شد.

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن را نگاه می‌کرد.

طره اشکی که در چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش. دوباره گرمش شده بود.

با صدای لرزانی گفت: پیر شی ننه. پیر شی! الهی خیر ببینی‌ای شب چله مادر...

میوه‌های شب چله...

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها