تعداد بازدید: ۱۶۵
کد خبر: ۱۸۷۳۸
تاریخ انتشار: ۱۱ آذر ۱۴۰۲ - ۲۲:۰۱ - 2023 02 December
ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی گفت:

- دَسُم... واااااای دَسُم...

- چی شده بی‌بی؟

- دَسُم، دَسُم نیدونم بری چی‌چی عاجز شده...

-، ولی شما که چیزیتون نبود بی‌بی. چی شد یهو آخه؟

چپ چپ نگاهم کرد...

- یَنی دَرَم اَ خودُم در مییَرم؟

- نه بی‌بی، ولی میگم چیزیتونم نبود...

- میه درد خَوَر میده کی میا؟

- نه خب... الان چکار کنم بی‌بی میگی؟

- گِل بیگیر سرُت، من چه میفَمم چیکار کنی.

- ویکس بیارَم بی‌بی؟

- یه کم نرمشش بدین به نظرم خوب شه...

چند دقیقه بعد بی‌بی دستش را گذاشت روی دلش...

- واااااای دلُم... وااااای دلُم...

- چیه بی‌بی؟

- دلُم. دلُم داره اَ دره می‌پُکّه...

- چیز زیادی خوردین؟

- ها. گوشتِی جونِ تو!...  

- عرق نعنا بیارم بی‌بی؟

-نع...

- چایی نبات چی؟ چایی نبات بیارم؟

- وااااااای... مرده‌شورُته ببرن. هی چوی نوات بییَرم، عرق نعنا بییَرم، اینام شد چی؟

- چیکار کنم بی‌بی؟ میگین درد دارین خب. چی بیارم؟

- درد من ریشِی هِه با اینا خوب نیشه.

- چیکار کنم بی‌بی؟ پس با چی خوب میشه؟

- بویه برم ام‌آر‌آی!

- چی‌چی بی‌بی؟

- ام‌آر‌آی... امروز زری رفتود بیمارستان با ام آر آی عسک گرفتود نیدونی خو چه پُزی می‌داد!

سکوت می‌کنم...

برای شفای بی‌بی دعا کنید!

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها