تعداد بازدید: ۱۵۴
کد خبر: ۱۸۶۶۲
تاریخ انتشار: ۰۴ آذر ۱۴۰۲ - ۲۲:۰۱ - 2023 25 November
ماجراهای من و بی‌بی
نویسنده : گلابتون

بی‌بی هنوز از در نیامده بود تو گفت:

- گلاااااااااااااب...

- بله بی‌بی؟

نگاهش کردم.

- سلام.

- علیک سلام.

- برو او گوشیته وردار بیار.

- گوشی منو میخوای چیکار بی‌بی؟

چپ‌چپ نگاهم کرد.

- هااااا؟ نکنه چی تو گوشیته که جرئت نیکنی بییَری؟

- نه بی‌بی، چی تو گوشیمه آخه؟ ولی...

-، ولی و مرضضض...

گوشی را دادم دست بی‌بی.

- عکساش کوووو؟

- عکساشو می‌خوای چیکار آخه بی‌بی؟

- میگم عکساش کوووو؟

گالری را باز کردم...

- بفرما...

عکس‌ها را دانه‌دانه باز کرد...

- چی می‌خوای آخه بی‌بی؟ دنبال چی می‌گردی؟

- عَسکام!

- عکسای خودتون؟

- نه پَ! عسکی تو، بری رو در قندون!

- یکی از عکس‌هایش را نشانم داد.

-‌ای چیطوره؟

- خوبه که بی‌بی.  

- نگاهی به عکس انداخت...

- نه! نه!‌ای خوب نی.

- اینجو یَی ذرِی دماغُم زیادی بزرگ به نظر میرسه.

یکی دیگر از عکس‌ها را نشانم داد.

-‌ای چی؟‌ای چیطوره؟

- اینم خوبه بی‌بی.

- نه! نه! اینجوام تازه اَ خوو بیدار شودودَم چیشام یَی ذَرِی باد دره.

- دوباره گوشی را گرفت جلویم...

- ای،‌ای هِی خوبه، نه؟

- بله بی‌بی، این خیلی خوبه، چطور؟ برا چی میخواین خب؟

کمی منِ و من کرد..

- الان رفتودم دنون‌پزشکی‌...

- خب...

- جوی برادری آغِی دکترم یَی چی خوش‌تیپ خوشگلی بود که نگو.

- خبببب...

- نیگا دنونُم که کرد...

- خب بی‌بی...

- گف قبل ایکه برت درُسش کنم یَی عسکی بیگیر بیا!

- خب...

- خو ندره، هی خو خو می‌کنی، دیدم عسکِی تو گوشی خودُم خوب نی، گفتم یَی عسکی اَ گوشی تو وردَرم برش بُوَرَم.

سری تکان دادم.

-، ولی بی‌بی جون منظورشون از عکس، عکس دندوناتون بوده نه خودتون.

نگاهم کرد.

- وووی، راس می‌گی ننه؟

- آره بی‌بی، دروغم چیه؟ یه موقع عکس خودتونو نبرین بهتون می‌خنده‌ها.

کمی ساکت شد...

- نپه مِخی عسک دَنونامه بیگیری، پوشو او رُج لب قرمزو رِ وردار بیار!

زدم توی پیشانی‌ام...

-‌ای خدااااااااااا!

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها