تعداد بازدید: ۱۳۵
کد خبر: ۱۷۴۹۴
تاریخ انتشار: ۳۱ تير ۱۴۰۲ - ۲۲:۰۱ - 2023 22 July
نویسنده : گلابتون

توی اتاقم خوابیده بودم که دیدم کسی در اتاقم را می‌زند.

بی‌بی بود.

نگاهش کردم و خندیدم.

- در میزنین بی‌بی. از این عادتا نداشتین.
بی‌بی نگاهم کرد.

- ووووی ننه، کی؟ من؟ من خو هر وخت ماخام بیام تو در می‌زنم والا.

- جانم بی‌بی؟ چیزی می‌خواستین؟

- نه قربونُت بشم. ماخاسم بینم چی لازم ندری برت بییَرم؟
با تعجب نگاهش کردم.

- برا من؟

-‌ها دیه ننه.

- شما؟  

-‌ها نپه کی؟ من.
دهان وامانده‌ام را جمع و جور کردم.

- نه بی‌بی جون، این چه حرفیه؟

- نپه ننه خودُت ماخاسی بیری یَی مَک و میوِی تو یخچال وردری بخوری، دوتا موزَم بود نیگه داشتم بری تو!

- برا من بی‌بی؟

- ها، نپه بری کی ننه، بخور جون بیگیری شدی پوس و اُسوغون!
همانطور که داشت از در می‌رفت بیرون گفت:

- ننه راسی گلاب...

- بله بی‌بی؟

-‌ای بالشت بُلَنوام زیر سَرُت وردار یَی کوتاتری بذا تا گردنُت درد نگیره!  
با تعجب نگاهش کردم.

- چشم بی‌بی، چشم...
یکی دو ساعتی که گذشت بی‌بی صدایم زد.

- گلااااااب، ننه پوشو بیا چی بخور.
رفتم بیرون و چشمم افتاد به سفره‌ای که بی‌بی پهن کرده بود.

- عهههه بی‌بی جون شما چرا سفره پهن کردین؟

- ووووی ننه، چه فرقی می‌کنه؟ چه من چه تو! گفتم تو یَی ذری استراحت کنی!

- من بی‌بی؟

- ها، تو، نپه کی دختر؟  
به قابلمه کنار سفره نگاه کردم.

- چی تو قابلمه‌اس بی‌بی؟ مگه قرار نبود تیلیت ماس بخوریم امروز؟

- قرار خو بود ننه، دیه گفتم تو عاشق خورُش سبزی هسی، بری هی خورُش سبزی دُرُس کردم.
دوباره با تعجب خیره شدم به بی‌بی.

- شما حالتون خوبه بی‌بی؟

-‌ها ننه، بری چه؟

- تب مبی چیزی ندارین؟

- نه ننه، تُوو مُوو بری چه؟
بی‌بی عجیب‌غریب شده بود و آن بی‌بی همیشگی نبود! غذا را که خوردم بلند شدم برای جمع‌کردن سفره که بی‌بی دستم را گرفت.

- کجااااااا؟

- میخوام سفره رو جم کنم بی‌بی دیگه.

- نیخوا ننه، بیشی خودُم جم می‌کنم.

- وا! بی‌بی جون این چه حرفیه؟ شما چرا؟ خودم جم می‌کنم.

- جون تو اگه بذرم گلابی، خودم جم می‌کنم ننه.
ظرف‌ها را از دست بی‌بی کشیدم بیرون.

- نه بی‌بی جون این چه حرفیه؟ خودم جمع می‌کنم.
بی بی سری تکان داد.

- نپه خودُم می‌شورموشون. تو برو بیشی.

- نه بی‌بی. می‌شورم خودم. شما چرا آخه؟
متحیر از رفتار بی‌بی، ظرف‌ها را آب می‌کشیدم که بشقاب گل‌سرخ بی‌بی از دستم افتاد و شکست.

با ترس سرم را چرخاندم و به بی‌بی زل زدم. منتظر لنگه دمپایی‌اش بودم که گفت:
- چته ننه؟ فدِی سرُت. ظرف بری شِکِسَنه، برو اووَر خودُم جمع کنم تا نره تو دسُت...
*****
ظرف‌ها که تمام شد طاقت نیاوردم و نشستم جلوی بی‌بی.

- بی‌بی چی شده؟

- چی‌چی؟

- شما؟ چتونه؟ رفتارتون عوض شده.

- طوریم نی.

- بی‌بی توروخدا بگین چی شده. من معذبم اصلاً اینطوری.

- دختر، میگم طوریم نی، چطو بویه شداشه میه؟

- شما عوض شدین، خودتونم میدونین، بگین دیگه.
بی‌بی به من و من افتاد.

- قربونُت بشم ننه، میگم خو طوری نی. فقط...

- فقط چی بی‌بی؟

- ماخاسم بگم دری یَی ده دوازده تومنی بیدی من؟

- ده دوازده هزار تومن؟

- نه دختر، ده دوازده ملیون.

- بی‌بی جون من ده دوازده میلیون تومنم کجا بوده آخه قربونت برم؟
بی‌بی چشم و ابرویش رفت توی هم.

- دروغ نگو مارمولک.  دیروز که کارتُت دسِ من بود خودُم دیدم تو کارتُته...
- آهااااان، اونو میگی؟ زری دوسم کارتش مشکل داشت، باباش یه خرده پول ریخته بود به حساب من، امروزم رفت از حسابم برداشت...
بی‌بی وا رفت...

- راس می‌گی؟

- آره به خدا بی‌بی، دروغم چیه؟ میخواین برین چک کنین.
دوباره اخم‌هایش رفت توی هم...

- اَی دسُت بشکنه که ظرفِی منه نشکنی، خورُش سبزیوام کوفتُت بشه؟!

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها