تعداد بازدید: ۱۱۲
کد خبر: ۱۶۵۴۴
تاریخ انتشار: ۰۳ ارديبهشت ۱۴۰۲ - ۰۷:۰۹ - 2023 23 April
ماجراهای من و بی‌بی
نویسنده : گلابتون

سرم توی گوشی بود که صدای بازشدن در کوچه آمد.

- گلااااااااااب ... گلاااااااب...

هنوز درست و حسابی جلوی بی‌بی سبز نشده بودم که غرغرش شروع شد...

- اَ پوی ای گوشی دونِی داغی تکون نخوریه! من نیفمم تو ای گوشیو چه خَوَله که تو دس اَ سرُش ورنیدری... خَوَرُت بیا اینا رِ اَ دسُم، بیگیر دسُم خُرد شد...

چیزی نگفتم و نگاهم رفت سمت وسایلی که بی‌بی توی دستش بود.

- چه خبره بی‌بی جون؟ چرا اینقد چیزمیز خریدین؟

- تا جونِ تو درشه. میه تو اَز بس سرُت تو گوشیه حواسُت اَ حرفِی که من می‌زنم هه؟ کر بودی نشنُفتی دیشو گفتم یَی فکر و خیالِی تو سرُمه؟

- چرا! شنیدم بی‌بی، ولی نگفتین که چه فکر و خیالایی هس که!‌ حالا میخواین چکار کنین مگه؟

بی‌بی بادی توی خودش انداخت...

- بزرگتری گفتن، کوچوکتری گفتن، گفتم روز عید فطری، همِی همسایا رِ شام دَوَت کنم خونه. چیطوره؟ ها؟

- چی بگم بی‌بی؟  خیلی فکر خوبیه ولی خب یه کم دردسر نداره؟ اونم شام؟

- نه ننه! دردسر کجا بود؟ خداکنه تا باشه اَ ای دردسرا باشه...

- باشه بی‌بی جون، حالا میخواین کیا رو بگین؟  

- کلثوم، سوری، صنم، ننه بوای اصغر، مش یوسُف، مش قربون، اکبر شاطر، ننه بوای جاسم.
- مش موسی چی؟ اونو نمیگی بی‌بی؟

- ووووی روم سیا، دختر میه میشه اَ او نگی، اینجو همسِیِی یَی در و دیواله! تازه دوسه تِی بچشم اومدن اینجا گفتم دیه یَی دفی اَ اونام بگم بیان بینن بی‌بی چه دسپُختی دره...

- چی بگم بی‌بی؟ فقط تعدادشون زیاد  نیس؟ یه کم سخت نیس؟

- وووی سخت کجا بود دختر؟ میه مِخی آپولو هوا کنی؟ چار کیلو برنجه پخته میشه دیه...

- باشه بی‌بی... باشه...

- فقط گلابی...

- هوم؟

- هوم و مرضضض، ای چه وضِ جوا دادنه؟

- جانم بی‌بی؟ ببخشید... بفرمایین.

- ماخام سنگ تموم بذریمه، شنفتی چی چی گفتم؟ حلوا و جِلِه و سالات فصلم درس کنیم.

- ای بابا بی‌بی چه خبره، سخت میشه اینطوری که...

بی‌بی ابروهایش رفت توی هم...

- میشه خو میشه... هی که گفتم...

- چی بگم والا بی‌بی؟ باشه...

- راسی یَی چی دیه.

- جانم بی‌بی؟

- بری همسَیا هیچی نیگی حالا، ماخام روز عید یَی دفوی سولپیلیزوشون کنم...

- چشم بی‌بی جون، چشم...
****

از نماز عید برگشته و تقریباً به همه همسایه‌ها خبر داده بودیم بجز مش موسی...

- بی‌بی دوباره دستش را گذاشت روی زنگ درِ خانه مش موسی و کلید را فشرد...

نگاهش را چرخاند روی من.

- وا! خاک عالم. ینی بری چه مش موسی جواب نیده؟ سرو صدِی بچاشم خو نیا!‌ ینی بری چه دره واز نیکنن.

- بیا بریم بی‌بی، حالا بعد میایم خبر میدیم دیگه.

همانطور مشغول چک و چانه زدن با بی‌بی بودم که صنم خانم از راه رسید.

بی‌بی رو به صنم گفت:

- ماخام بگم شویی مش موسام بیا خونه خو درِ واز نیکنن، ملوم نی چیطو شده.

صنم نگاهش کرد...

- طوری نشده بی‌بی. دیروز با بچه‌هاش جم کرد برا چن روز تعطیلی رف روستا...

بی‌بی وا رفت...

- رف روستا؟

- ها!

ینی نِیّا؟

- میان بی‌بی ولی یه چن روز دیگه...

بی‌بی اخم‌هایش رفت توی هم...

- ماخام نیا! اینجو نبویه یَی خَوَلی می‌داد؟

رو کردم به بی‌بی...

- بی‌بی جون می‌بینی که نیستن. بریم خونه هزار تا کار داریم برا شب...

بی‌بی اخم‌هایش عمیق‌تر شد...

- کدوم کار؟ کدوم شام؟ کدوم مِمونی؟ تو ای بی‌پولی و بی‌جونی کی میتونه مِمون داری کنه؟ زنگ بزن همسایا بوگو بی‌بی حالُش خوش نی مِمونی کَمسله!

 

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها