کتاب، رادیو و عکاسی؛ سه عشق بزرگ روزگار نوجوانیام
در شماره گذشته در مصاحبهای با یکی از دبیران دهه ۵۰ نیریز به نام بخش دوم
آقای محمدمهدی امامی به گفتگو نشستیم در این شماره بخش دوم آن را میخوانید:
***
در زمان دانشآموزی عضو کتابخانه دبیرستان بودم و هفته ای یک کتاب امانت میگرفتم. در یکی از موارد و زماني که ميخواستم کتاب را پس بدهم، متصدي کتابخانه پرسيد کتاب را خواندهاي؟ و من خجالت کشيدم بگويم آن را نخواندهام. يکي از دبيرهاي ديگرمان به نام آقاي محمدصادق افتخار که بعدها هم نماينده لار شد و هنوز نيز در قيد حيات هستند، کنار ايشان نشسته بود. ايشان از من پرسيد اين کتاب درباره چه بود؟
گفتم در مورد حضرت فاطمه (س).
گفت خب، ديگر در مورد که بود؟
گفتم در مورد حضرت زهرا(س)!
خنديد و گفت فاطمه و زهرا هر دو يک نفر هستند!
خلاصه اينکه دستمان رو شد که کتاب را نخواندهايم. همين شد که از آن به بعد سعي کردم يا کتابي را نگيرم يا اينکه اگر کتابي گرفتم، آن را بخوانم تا اگر کسي چهار تا سؤال از من پرسيد، بتوانم جواب دهم و از آن روز کتابها را خوب ميخواندم.
به هر حال ما در دوره دبيرستان به خريدن کتاب علاقهمند شديم، تا اينکه يکي از دانشآموزان کم بضاعت گفت من يک کتابخانه شخصي دارم و ميخواهم تعدادي از کتابهايم را بفروشم. او گفت تو که بسيار به کتاب علاقهمند هستي، آيا ميخواهي به خانه ما بيايي تا کتابهايم را به تو نشان بدهم و چند تا از کتابهاي مرا بخري؟
قبول کردم. به خانه ایشان رفتم و حدود ۲۰ تا ۳۰ جلد کتاب از او خریدم و موضوعات شامل رمان عشقی، پلیسی، اجتماعی و تاریخی بود. به عنوان مثال یکی از کتابهایی که بسیار به آن علاقه داشتم و چندین بار هم آن را خواندم، کتاب بازیگران عصرطلایی نوشته ابراهیم خواجهنوری بود که موضوع یکی از بخشهای این کتاب، سرگذشت زندگی علی دشتی بود.
البته در لار دو سه تا کتابفروشي بيشتر نبود. تابستانها که به شيراز ميرفتيم، به خيابان داريوش و کتابخانه محمدي ميرفتم و کتابهايي را که معلم معرفي کرده بود، ميخريدم.
در اينجا خاطرهي ديگري برايتان بگويم. من کتابهاي صادق هدايت را بسيار ميخواندم. يک روز آقاي نياکوثری سر کلاس به ما گفت کتاب بوف کور صادق هدايت را نخوانيد، به اين دليل که ايجاد يأس و نااميدي ميکند و احتمال دارد که جوان يا نوجوان با خواندن آن دست به خودکشي بزند و خلاصه خيلي اصرار داشت که ما اين کتاب را نخوانيم.
من با خودم گفتم بايد حتماً اين کتاب را تهيه کنم. تابستان شد. به شيراز و کتابخانه محمدي رفتم و کتاب بوف کور را خريدم و به خانه آوردم اما جرئت خواندن آن را نداشتم. به خودم ميگفتم خدايا! نکند اين کتاب را بخوانم و کاري دست خودم بدهم. هي کتاب را باز ميکردم و هي آن را ميبستم. در نهايت به خودم گفتم يک پاراگراف و يک صفحه را ميخوانم، اگر احساس کردم تغييري در من ايجاد شد، ديگر ادامه نميدهم و اگر احساس نکردم ادامه ميدهم! خلاصه اينکه آن کتاب را خواندم و بالاخره تمام شد و حقيقت چيز زيادي هم از آن نفهميدم ولي متوجه بودم که اکثراً از نااميدي صحبت شده است.
سال ۱۳۴۲ مشتاق شدم کتابخانهای در خانه برای خودم داشته باشم. به یک نجار سفارش کردم قفسهای به طول یک متر و عرض ۴۰ سانت و دو طبقه برایم درست کند و در آن هم شیشهای باشد تا کتابها در آن دیده شود. ایشان هم کتابخانه را درست کرد. کتابهایم را در آن چیدم و بعد گفتم باید برای این کتابخانه یک اسم بگذارم و از این نظر که به خیام بسیار علاقه داشتم، اسم آن کتابخانه را خیام گذاشتم. مُهر آن را هم در شیراز خریدم و هنوز آن را دارم. پشت یک سری از کتابها را مهر میکردم، کتابهایی که هنوز تعدادی از آنها را دارم.
همانطور که گفتم پدربزرگ مادريام نابينا بود و من تمام اين کتابها را براي او ميخواندم و او هم انصافاً شنونده خوبي براي من بود. فراموش نميکنم کتاب «شلوارهاي وصلهدار» از رسول پرويزي، که داستانهاي طنزي داشت و آنها را براي پدربزرگم ميخواندم. به ياد دارم يک روز وقتي خودِ داستان «شلوار وصلهدار» را برايش خواندم، پدربزرگم آنقدر خنديد که حين خوردن چاي، قند در گلويش پريد و به سرفه افتاد. در کنار آن، مادربزرگم هم از خندههاي پدربزرگم به خنده افتاد و هر دوي آنها شروع به خنديدن کردند. از همين رو من بسيار از کتاب خواندن براي آنها لذت ميبردم و اين باعث شد که من کتاب خواندن ادامه دهم.
به خاطر دارم آن زمان هفتهنامه توفيق از هفتهنامههاي طنزي بود که پنجشنبهها منتشر ميشد و شعار آن اين بود که شب جمعه دو چيز يادت نرود: دوم، روزنامه توفيق!
ما آن زمان معني اين جمله را نميدانستيم و بعدها فهميديم که معني آن چيست که الان حدود بيست سي جلد از اين هفته نامهها را دارم.
همان روزها رادیو، برنامهای به نام جانی دالر پخش میکرد که اگر اشتباه نکنم ساعت ۸:۳۰ تا ۹ و هفتهای یک شب پخش میشد. داستان بر این مبنا بود که زمانی که یک خطاکار دستگیر میشد، در مصاحبهای که کاراگاه با او انجام میداد، متهم یک جمله از آن را دروغ میگفت و بعد دستگیر میشد.
در آخر برنامه سؤال ميکردند جانی دالر چگونه فهمید که فلان شخص قاتل است و هفته آينده پاسخ آن را ميگفتند.
در طول تحصیل در دوره اول دبیرستان «صحبت لاری» علاقه شدیدی به یادگیری هنرعکاسی و سپس چاپ عکس داشتم. باتهیه کتاب خودآموز عکاسی به کمک یک نجار دستگاهی ساختم که برقکشی آن را خودم انجام دادم. به کمک بنائی تاریکخانهای در داخل اتاقی از منزل مادر بزرگ بنا نمودم. با راهنمایی یک عکاس و تهیه محلولهای مختلف مراحل ظهور، ثبوت و چاپ عکس راآموختم. دوربین کداک داشتم و تنها عکسها فقط سیاه و سفید را به ثبت میرساند. دردوران خدمت دبیری ام دراوز فارس با کمک یکی ازدانشآموزانم که دستگاه آگراندیسمان داشت فن بزرگ وکوچک کردن عکس را آموختم ونتیجه گرفتم که «پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است.» تعدادی از کارهای آن دوره را به یادگار نگهداری کردهام.
ازدوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم.
دیپلمم را در لار گرفتم. در سال ۱۳۴۶ به مدت ۱۸ ماه به سربازی رفتم. البته باید بگویم پیش از آن نیز، به ورزش باستانی بسیار علاقهمند بودم، بهطوری که شش سال از سالهای هفتم تا دوازدهم دبیرستان را در لار ورزش باستانی کار کردم. البته در کنار آن کشتی میگرفتم و زیباییاندام یا همان پرورشاندام هم کار میکردم ولی علاقه اصلیام به ورزش باستانی بود.
در دوران سربازي، شش ماه در شيراز مرکز پياده و يک سال نيز در مرکز آموزش نيروهاي هوايي تهران درجهدار و گروهبان يک بودم.
دو سه ماه آخر خدمتم در تهران به کلاس موسيقي (سنتور) رفتم.
من در تهران همچنين گواهي ماشيننويسي را گرفتم، از اين رو توانستم در سال اولي که در دانشگاه اصفهان تحصيل ميکردم، در کنار آن کاري هم پيدا کنم. به خاطر دارم همان روزها در دانشگاه، گروه فيزيک اعلام کرد که ما به يک تايپيست نيازمنديم. چهار نفر ثبتنام کردند و من بين آن چهار نفر گزينش شدم.
من همچنين شش ماه در دوران سربازيام در تهران، بعد از ظهرها به کلاس کنکور خوارزمي ميرفتم که بهترين کلاس کنکور تهران در آن روزها بود و در ميدان بهارستان و نزديک مجلس شوراي ملي برگزار ميشد.
پس از دوران سربازی، ضمن اینکه به مدت شش ماه معلم پیمانی در لار بودم کنکور دادم و در سال ۴۹-۱۳۴۸ در رشته زیستشناسی دانشگاه اصفهان قبول شدم که برادرم نیز همزمان با من در دانشگاه مشهد قبول شد.
ادامه دارد...

نی ریز. سال ۱۳۵۴
از چپ: نفر دوم محمدمهدی امامی، نفر سوم زندهیاد عبدالجواد فتاحی