ترقه بازی بیبی در چهارشنبه سوری
گوشه اتاق نشسته بودم که بیبی سوتزنان آمد تو و بدون اینکه حرف خاصی بزند رفت توی اتاق آخری...
- سلام بیبی....
- علیک سلام...
- کجا بودی بیبی؟ رفتی خرید؟
- هاااااا...
- جدی؟ چی خریدین حالا؟
- چییِی که ماخاسم...
- آهان... حالا خریدات کو بیبی؟
- وووووووی تا جون تو درشه دختر، خو تو چیکار دری من چیچی اسدم؟ میه من فضول کارِی تو هسم؟ شاید من یَی سرِ بریدِی همرام باشه که نخوام تو بینی....
- ای بابا، خدا نکنه بیبی، این چه حرفیه میزنین؟
چند دقیقهای که گذشت گفت:
- راسی ننه امشو چارشمه سوریه، نه؟
- بله بیبی، چطور مگه؟
- ووووووی میگه چطو میه؟ خو دختر منظورم ایه بعد چن وخت بیریم سر آسیو، یَی آتشی کنیم، چار تا ترقِی بزنیم...
- به به، دیگه چی بیبی جون؟ اولاً که فک کنم به خاطر کرونا جاده آسیاب و اینا رو بستن، در ثانی ترقه بزنیم که چی بشه بیبی جون... از شما بعیده این کارا به خدا...
اخمهایش را کشید توی هم...
- دیَم من خواسم یَی کاری بکنم ای گلابی گف بیبی اَ تو بعیده، دیَم گف اَ تو بعیده... دختر خدا بزنه تو سرِ تو میه من چن سالُمه که اَ من بعیده؟ همسن و سالِی من هنو درن عاروسک بازی میکنن! نپه تو میگی من چیطو انِرجیمه خالی کنم؟ ها؟ چیطو شادی بکنم ها؟ همش تو خونه، همش تو خونه...
- خیلِ خب بیبی، حق با شماس، حالا که شما دوس دارین، یه آتیش کوچیک تو حیاط راه میندازیم، خودمون دو تا از روش میپریم، چطوره؟
- ووووووی اگه قرار باشه با تو رو آتش بپرم، خو هو نپرم، بیتره.. نع... من نیخوام...
- ولی بیبی...
- ولی و مررررررگ... دهنُته بوَن دختر... من امشو هرکاری دلُم باخا میکنم، تواَم جرئت دری حرف بزن...
دم غروب بود که بیبی رفت توی اتاق و با یک کیسه پر از ترقه برگشت...
- اینا چیه بیبی؟
- خل و چِل خو بودی، به امید خدا کورم شدی. نیبینی ترقه هه خو...
- میخوای چکار کنی بیبی؟
- ماخام قابوشون کنم، خو ماخام بپکونموشون دختر...
جلویش ایستادم...
- عمراً اجازه بدم بیبی...
عصایش را گذاشت روی سینهام...
- دختر تو کی باشی که بِخِی جلو منه بیگیری؟
و بعد در یک حرکت ناگهانی رفت بیرون و در را از پشت قفل کرد... چند دقیقه با مشت کوبیدم به در، اما نه، انگار راستی راستی اثری نداشت و بعد از چند دقیقه تنها صدای ترق و تروق ترقهها بود که به گوش میرسید. یک ساعتی که گذشت قفل در باز شد و بیبی آمد تو...
- چطوری بیبی؟ خوش گذشت؟
- ها نپه نگذشت؟ نپه مثِ تو میام میچپم تو خونه؟
چادرش را برداشت...
- دیگه کجا میری بیبی؟
- تازه سرِ شو هه، برم سرِ کوچه یَی دوسه تِی دیه بسونم بیام...
پا تند کرد که در را زدند... توران خانم سراسیمه پشت در بود...
بیبی نگاهش کرد...
- توران طوری شده؟
- چیچی بگم بیبی؟ از بس ای خیر ندیدا ترقه اناختن بنِی خدا مش موسی انگا حالُش بد شده...
بیبی محکم زد توی صورتش و نشست روی زمین...
- خدا ورشون دره به حق علی، فکر هیشکه رِ نیکنن... بوگو تو ای کولینایی بتمرگین تو خوناتون، ترقه اناختنتون چیچیه؟!
گلابتون