تعداد بازدید: ۶۹۵
کد خبر: ۹۴۴۵
تاریخ انتشار: ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ - ۰۸:۱۴ - 2021 28 February

جادوی آب انگور

ماجرای تبعه غیرموجاز

برای کندَه‌کاری چاه بی یَکی از روستاهای اطراف وُلسوالی نَی‌ریز روان شده بودم. در حال کندَه‌کاری چاه فاضیلاب در یَک گلَه‌دانی، تشنگی امانم را بریده بود. خواستم بالا بیایم و آبی بَخورم که یَک صَداهای عجیب و غریبی توجهم را جلب بَکرد.


بالا که آمدم، اول خیال بَکردم از تشنگی چَشمانم سیاهی مَی‌رود و گوشهایم چپ و چَوله شَنیده مَی‌کوند. گلَه گوسفندان را نَظاره بَکردم که یَکنواخت در حال خواندن ترانه هستند و گفتَه مَی‌کونند:


کار ما از یَک بع دو بع گوذشته، چوپان خرابم امشب...


پیش خود بَگفتم: یَک آبی از این منبع خوردَه کونم؛ شاید حالم سر جای خود بیاید.


شیر منبع را که باز بَکردم، نَظاره کردم رنگ آن بنفش است. بو بَکردم؛ بوی آب انگور مَی‌داد. 


بَگفتم چَه بهتر؛ هم تشنگی‌ام را برطرف مَی‌کونم و هم قندم را که افتاده، بالا مَی‌برم.


جایَتان خالی؛ یَک دلی از آن منبع کلان (بزرگ) خوردَه کردم.


چیزی نگوذشت که خود را میان رمَه گوسفندان نَظاره کردم. برایَشان مَی‌خواندم: یَک امشب شبی عشق است؛ همین یَک شب را بَداریم.


آنها هم بع بع کونان همراهی مَی‌کردند.


در همین حال ارباب سر رسید و داد بَزد: اینجا چَه خبر است؟


کلپوره (دنبلان) یَکی از گوسفندان را مَثال بوق قطار بَگرفتم و بَکشیدم؛ داد بَزد و همگی چُپ (ساکت) شدند.


با خندَه و در حال بشکن زدن اشاره بی گوسفندها بَکردم و بَگفتم: ارباب من اینها هستند؛ نه توی بداخلاق. دلم خواستَه ارکستر گوسفندی راه بیندازم. تو هم بیا؛ راهت مَی‌دهیم.


ارباب که فهمیدَه بود دست خودم نیست، با عصبیت گفتَه کرد: خاک بر سرت؛ از این آب میوه‌های گوسفندی بَخوردی؟ اینها را من برای گوسفندان درست بَکرده‌ام تا شنگول شوند و شیر و گوشتَشان زیادَه کوند. تو چَرا بَخوردی؟


باز هم بشکن زدم و بَگفتم: خُب من هم مَی‌خواهم برای یَک بار که شده در این وَلایت شنگول شوم؛ چَه ایرادی دارد؟


این را گفتَه کردم و پریدم در چاه و کارم را اَدامه دادم. چیزی نگوذشت که چاه آبی سی میتری بی ارباب تحویل بَدادم که دیگر نیازی نداشت از تولمبه آب خریدَه کوند...
نجیب


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها