جنجال در شفاخانَه
چند روز پیش نزدیک بود خودم را از دست این وُلسوالی کوشتَه کونم و ٣ خودکشی در یَک هفته تبدیل بی ٤ خودکشی شود.
نَدانم شوهر زن همسایَهمان وقتی بی او گفتَه کردند بچهات تلف شده چَه کشید.
بیسیار درد دارد ٣٧ ماه بی انتظار یَک بچه نشستَه کونی و آخرش بی خاطر سهلانگاری و نبود امکانات، در راه اعزام بی وُلسوالی موجاور تلف شود.
باور نَمیکونید وقتی این را شَنیده کردم، آنقدر خونم بی جوش آمد که کولنگم را برداشتم و با دوچرخَه بی شفاخانَه این وُلسوالی روان شدم.
در آنجا داد و بیداد راه انداختم که این چَه وضعی است؟ مگر این وُلسوالی ارباب ندارد؟ چَرا بچه مردم را بی کشتن دادید؟
از صَدای بولند من اربابَ شفاخانَه و کارمندانش بی درون راهرو ریختَه کردند.
وقتی موتوجه شدند از برای چَه داد و بیداد مَیکونم، لبخندزنان گفتَه کردند ما در یَک ماه ٢٤ نوزاد و بچَه را اَعزام کردَهایم؛ حالا فقط یَکیاش تلف شده است.
گفتَه کردم: ٢٤ بچَه؟ چَرا؟
گفتَه کردند: موتخصص بچَهها و زنان نداریم و بخش موراقبتهای بچَهها بَلااستفاده ماندَه است. برایَ همین اَجبار داریم همَه را بی وُلسوالیهای موجاور بَفرستیم. بیسیاری از وسایل شفاخانَه مَثال دستگاه ماموگَرافی هم خراب شده و کسی بی داد ما نَمیرسد.
از فرط ناراحتی کولنگم را بولند کردم و محکم بی روی انگشت شست لَنگ چپم زدم.
از شدتی درد بی هوا پریدم، سرم بی سقف راهرو شفاخانَه بَخورد و بیهوش بی روی زمین افتادم. در حالت سَکته ناقص بودم که پرستارها دورَهام بَکردند و مرا برای درمان بی یَک اتاق بزرگ بردند. آنجا یَکیشان توی سر خودش بَزد که اَی داد بیداد، دستگاه نوار قلب خراب است. گفتَه کردند: وَلش کون؛ نوار قلب نَمیگیریم.
مشکوک بی ضربَه مغزی شده بودند. خواستند مرا بی سی تی اسکن روان کونند که نَظاره کردند دستگاهَشان شارژ ندارد.
در نتیجه تصمیم بَگرفتند بی وُلسوالی موجاور اَعزامم کونند. یَک آمبولانس را که نیم ساعت قبل از مأموریت برگشتَه بود، صَدا زدند. شوفرش خوابآلود آمد و بعد از نَظاره من گفتَه کرد: بی خاطر این تبعَه غَیر موجاز باید دوباره بی جادَه بَروم؟
رویم را که برگرداندم، یَک آمبولانس با ظاهر درب و داغان برایم چشمک مَیزد. پیش خود فکر بَکردم اینها جان هم وَلایتیهایَ خودشان برایَشان مهم نیست؛ چَه بَرسد بی من.
ترجیح بَدادم فرار را برقرار ترجیح دهم. در موقابل چَشمان گرد شده پرستاران از روی تخت سیار بی روی دوچَرخهام پریدم و بدون دمپایی با شدت تمام رَکاب زدم.
پیشَ خود گفتَه کردم: این طَوری شانسَ زیدَگانیام بیشتر است.
نجیب