بین باز شدن در اتاق استالین تا قتل خوش تیپترین مرد ایران چه رابطهای بود؟

بامداد یازدهم دی ماه سال ۱۳۰۶ هجری خورشیدی مطابق با اول ژانویه سال ۱۹۲۸
پاسگاههای مرزی شوروی سابق با یک سوم پرسنل همیشه خود کار میکنند خب طبیعی است تعطیلات سال نوی میلادی است.
تا این که دستگاه تلگراف پاسگاه عشق آباد به صدا در میآید. از مسکو سراغ بوریس باژانوف و ماکسیموف را میگیرند. از قرار معلوم این ۲ عضو با سابقه حزب کومنیست شوروی قرار بوده است در نخجیر و شکارگاه اطراف عشق آباد تعطیلات سال نو را مشغول شکار باشند و باید هر شب از هتل خود در عشق آباد به مرکز یعنی مسکو وضعیت خود را اعلام میکردند، اما دیشب تلگرامی از آنها دریافت نشده بود.
در هتل خودشان هم نبودند پس باید پاسگاه مرکزی مرزی مسوولیت یافتن آنها را بر عهده میگرفت تا دستورات تکمیلی از مسکو بیاید.
احتمال زیاد میرفت که این ۲ به ایران گریخته باشند.
اما داستان از چه قرار بود. بوریس باژانوف دستیار استالین در پولیت بورو یا همان دفتر سیاسی حزب کمونیست بود. پولیت بورو مهمترین ارگان حکومتی شوروی سابق بود و جلساتش به صورت سری برگزار میشد و هیچ گزارشی از جلسات آن به بیرون درز پیدا نمیکرد.
در همین پولیت بورو بود که جنگ اصلی قدرت برای رهبری شوروی بین استالین و تروتسکی درگرفت که عاقبت به پیروزی استالین و خروج تبعید گونه تروتسکی و بعدتر هم قتل دلخراشش در مکزیک منجر شد. استالین استاد بازیهای پشت پرده و ارعاب دشمنانش بود به موقع خودش میتوانست مثل مار موذی و صبور باشد تا در لحظه کلیدی ضربه مرگبار خود را به رقیب وارد سازد.
استالین در مخفی کردن مقاصد و اهداف سیاسی خود یک استاد بلامنازع بود. هیچ کس نمیتوانست دستش را بخواند و نکته عجیبتر این که دست همه رقبای خود را از پیش میخواند و نقشه هایشان را نقش بر آب میکرد. بسیاری این را به هوش و نبوغ اش نسبت میدادند. اما تنها یک نفر میدانست که استالین رازی دارد و این فرد کسی نبود جز بوریس باژانوف دستیار اصلی استالین در دفتر سیاسی یا همان پولیت بورو.
اما راز استالین چه بود؟
در سال ۱۹۲۱ وقتی جنگهای داخلی شوروی به پایان خودش رسید و حکومت کمونیستی به رهبری لنین پایههای قدرت خودش را مستقر میکرد، برای ارتباط بهتر بین ادارات و وزارت خانههای مختلف کشوری و لشکری تصمیم سران حزب کمونیست بر این قرار گرفت که یک سیستم تلفن پیشرفته توسط یک شرکت از چک و اسلواکی در مسکو نصب شود. خصوصیت مهم این سیستم پیشرفته این بود که برای اولین بار در شوروی، سیستم تلفن مرکزی از بین رفت یعنی دیگر برای برقرای تماس احتیاج به وصل شدن به یک تلفن خانه مرکزی نبود.
خب علت این امر هم روشن بود، چون مکالمات بین مقامات عالی رتبه میتوانست بسیار مهم باشد و اعتماد صد در صدی به تلفنچیها هم کار عاقلانهای نبود.
یک روز مدتی که از نصب این تلفنها میگذشت بوریس بوژانوف به طور سرزده وارد اتاق بزرگ رییس خود یعنی جوزف استالین شد و او را تلفن به دست دید مدتی صبر کرد تا تلفن تمام شود، اما دقایق زیادی گذشت و تماس تمام نشد. چون اصلاً تماسی در کار نبود. بله استالین در حال شنود تماس بین دو مقام عالی رتبه شوروی بود.
در واقع استالین توسط یک مهندس مخابرات در سیستم تلفن جدید دست برده بود به طوری که به تمام تلفنهای مقامات دسترسی داشت؛ و تنها کسی بود که میتوانست به مکالمات دیگر تلفنها گوش دهد.
پس حالا راز موفقیتهای ریز و درشت استالین برای لااقل بوژانوف روشن شده بود. اما بوژانوف میدانست که خبط و اشتباه بزرگی کرده که سرزده وارد اتاق رییس خود شده است و دانستن این راز میتواند به معنای پایان زندگیش باشد. اما استالین در آن زمان نمیتوانست از شر بوژانوف خلاص شود، چون برای از میان برداشتن رقبایش به او نیاز داشت. این بوژانوف بود که جلسات پولیت بورو را طوری میچرخاند که مطلوب استالین بود و هیچ کس دیگری از پس این کار بر نمیآید.
اما بوژانوف به مرور دچار نوعی عذاب وجدان سیاسی شد. او باطناً این کار رییس خود را خلاف اخلاق سیاسی میدانست. اما از طرفی هم این شهامت را نداشت که دست به افشای این مسئله بزند، چون آن گاه قطعاً توسط عمال استالین به قتل میرسید؛ بنابراین او منتظر ایستاد تا شاید در یک لحظه کلیدی بتواند ضربهای کاری به استالین بزند. اما هربار در لحظه موعود وحشت سراپای بوژانوف را در بر میگرفت و او در آخرین لحظه جا میزد خب به او حق بدهیم. استالین آدم ترسناکی بود.
چند سال بعد وقتی تروتسکی بازی قدرت را به تمام و کمال به استالین باخت و به مکزیک تبعید شد. خیلی از مخالفان به مرور قلع و قمع شدند، اما بوژانوف، چون تنها یک خطر بالقوه و نه بالفعل بود به ترکمنستان فرستاده شد تا در دفتر حزب کمونیست محلی در آن جا کار کند.
خب حالا رسیدیم به جایی که اول برنامه بودیم یعنی جایی که بوژانوف تصمیم گرفت تا منتظر روزی که احتمالاً استالین دوباره سراغش بیاید و این بار جانش را بگیرد نماند و از شوروی فرار کند. اما بوژانوف نمیتوانست بدون ماکسیموف فرار کند، چون او معاونش در دفتر محلی حزب بود و لاجرم همیشه همراهش بود پس مطمئناً اگر بوژانوف فرار میکرد ماکسیموف در کمتر از نیم ساعت ماجرا را میفهمید و به مسکو اطلاع میداد. پس این جا بود که بوژانوف نقشه رفتن به شکارگاه را کشید تا در آنجا در نزدیکی مرز با ایران از غفلت ماکسیموف استفاده کند و فرار بزرگ خود را انجام دهد، اما با کمال تعجب متوجه شد که ماکسیموف از قصد او با خبر است و خودش هم پایه فرار از شوروی است.
این دو نزدیکیهای قوچان بودند که مسکو از فرارشان باخبر شد.
به مشهد که رسیدند مأموران مستقر شوروی در ایران قصد کشتنشان را کردند، اما هر بار به طریقی به کمک مأموران شهربانی یا ژاندارمری ایران از مهلکه گریختند. حدس بوژانوف این بود که این کمک کردن ایرانیها به این دلیل است که آن ۲ را به بهایی بالا و سنگین به شوروی برگردانند. اما چه خیال خامی داشتند ایرانی ها.
بوژانوف برگهای برندهای داشت که انگلیسیها حاضر بودند به اندازه وزنش طلا به پایش بریزند. بیخود نبود روسها آقابکوف عالیترین افسر اطلاعاتی خودشان را مأمور کشتن بوژانوف کردند. اما مثل همیشه انگلیسیها کار خود را بهتر بلد بودند.
اما ماجرا چگونه رقم خورد؟
وقتی پلیس ایرانی متوجه خطرات شدیدی شد که جان بوژانوف و ماکسیموف را تهدید میکرد آنها را به بازداشتگاه مشهد برد تا بتواند آن جا از جانشان بهتر محافظت کند در این میان تهران هم از ماجرا باخبر شده بود و سرلشگر جهانبانی را برای توضیحات به تهران فراخواندند سرلشکر قبل از حرکت به سمت تهران به دیدار بوژانوف رفت تا ببیند حرفی حدیثی دارد یا نه و در کمال تعجب بوژانوف برگشت به او گفت این خبر را که به شما میدهم فقط به خود رضا خان بدهید خصوصی.
خبر از این قرار بود پرنس نردینسکی جاسوس شوروی است.
پرنس نردینسکی که بود خب همه میدانستند که عبدالحسین خان تیمورتاش به دلیل آن که اهل روستای نردین بود و نیز در روسیه تزاری درس نظام خوانده بود در محافل روسی به نام پرنس نردینسکی مشهور است.
خبر شوک آور بود، اما سرلشکر تصمیم گرفت تا ریسک نکند و خبر را تمام و کمال به رضا خان منتقل کند.
فردای آن روز سرلشکر به تهران رفت و پس فردا هم دستور آمد که بوژانوف و ماکسیموف را تحت الحفظ به تهران بفرستند که در میانه راه تهران مشهد انگلیسیها به داد این ۲ روس فراری رسیدند و آنها را به بلوچستان ایران رساندند و از آنجا به هندوستان فراری دادند؛ و بعد هم به انگلستان رفتند، اما در مورد افشای راز تیمورتاش هیچ وقت مشخص نشد که رضاخان چه قدر این اتهام جاسوسی را جدی گرفت، چون ۵-۶ سالی از این واقعه گذشت و اتفاقات دیگری هم افتاد که باعث شد تیمورتاش یا همان پرنس نردینسکی که روزگاری به خوش تیپترین مرد ایران مشهور بود از چشم رضاخان بیافتد و به طرز فجیعی در زندان قصر کشته شود. خدا داند.