شعر نیریز
تو اولین دلم نه، که آخرین دلم...
تو آمدی که بتابی به سرزمین دلم
بمانی و بِشَوی تا ابد امینِ دلم
میان این همه تردید و بددلی آخر
تو بین این همه باور شدی یقین دلم
شکوفه داد درخت اسیرِ دست خزان
بهار من شدی و زنده شد زمین دلم
تو آمدی که جهان رنگ دیگری گیرد
شدی ستارهی شبهام و بهترین دلم
دوید در رگِ من شور تازهای امروز
رسید از سفرش عشقِ، چون نگین دلم
تو را چگونه نخواهم، تو را که خوب منی
تو اولین دلم نه، که آخرین دلم...
نظر شما