تعداد بازدید: ۴۰۵
کد خبر: ۲۶۷۹۷
تاریخ انتشار: ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۴۱ - 2026 01 August
بر اساس یک سرگذشت واقعی

۵ سکه مهرم را حلال کردم و تنم را آزاد

ازدواج
نویسنده : فاطمه زردشتی نی‌ریزی

شوهرم کریم بیل‌زن زمین‌های مردم بود. در زندگی با او هیچ خیری ندیده بودم و آنطور که باید و شاید از او دل خوشی نداشتم. از ۱۳ سالگی زنش شدم و ۵۰ سال با او زیر یک سقف زندگی کردم. نه مسافرتی، نه زیارتی، نه تفریحی، نه طلا و جواهری و نه حتی زبان خوشی...

دو تا پسر داشتیم که زن گرفته و رفته بودند پی زندگی خودشان. کریم کار می‌کرد و همانی را که درمی‌آورد با هم می‌خوردیم.

دل خوشی از او نداشتم. با این وجود کریم که مُرد، ترس افتاد توی دلم... مانده بودم چه کنم؟ نه بیمه‌ای داشتیم و نه پس‌اندازی... پسر‌ها هم دستشان به دهانشان نمی‌رسید. هشتِ خودشان گرو نه‌شان بود و اگر می‌خواستند دو تا نان برایم بیاورند، زن‌هایشان چشم و ابرویشان می‌رفت توی هم و غر می‌زدند... حق هم داشتند...

نشستن فاید‌ه‌ای نداشت. همین شد که دستم را به زانویم گرفتم و بلند شدم. هر کاری می‌کردم، از پسته‌چینی و انارچینی تا جمع‌کردن انجیر‌های مردم و... یک نفر که بیشتر نبودم. خانه‌ای کوچک داشتم و با کارکردن، نان و پنیری برای من درمی‌آمد و از سرم هم زیاد بود.

محمود که آمد به خواستگاری دست و پایم شل شد... هشتاد و یکی دو ساله بود و بیست سالی از من بزرگتر. نمی‌دانم کدام شیرپاک خورده‌ای مرا به یکی از دخترانش معرفی کرده بود. آن‌طور که دخترش می‌گفت وضع مالی پدرش بد نبود. خانه‌ای بزرگ داشت. یکی دو تا ملک انجیر خوب و سه چهار تا قواره زمین. تنها بدی‌اش این بود که انگار کمی مریض‌احوال بود... پاهایش قوّت آنچنانی نداشت و کسی را می‌خواستند که به او کمی رسیدگی کند. همان اول گفتم نه! اگر اقوام و آشنا و در و همسایه می‌شنیدند پشت سرم چه می‌گفتند؟ پسرها! عروس‌ها... در این سن و سال حتماً مضحکه خاص و عام می‌شدم. گفتم نه! اما دخترش دست‌بردار نبود. آنقدر از خوبی‌ها و محاسن پدرش گفت تا قرار شد چند روز بعد به او جواب بدهم. موضوع را که به پسر‌ها گفتم بلوایی به پا شد. تهدید کردند ترکم می‌کنند، اما من تصمیمم را گرفته بودم. چرا باید برای یک لقمه نان در این سن و سال از صبح تا شب جان می‌کندم؟

عقدمان بی‌هیچ مراسم خاصی برگزار شد و من زن محمود شدم. محمود آدم بدی نبود، یعنی اصلاً انگار نبود. گوش‌هایش کمی سنگین بود و غذایش را که می‌گذاشتم جلویش یک گوشه می‌افتاد و جز چند کلمه چیزی نمی‌گفت. امیدوار بودم حالا که زنش شده‌ام از ملک انجیری و زمین‌هایش چیزی نصیب من بشود، اما زهی خیال باطل... مگر بچه‌هایش می‌گذاشتند؟ زمین و خانه و ملک به کنار، اگر لقمه‌ای غذا می‌خوردم چپ‌چپ نگاهم می‌کردند، اگر لباسی می‌خریدم طعنه و کنایه می‌زدند، اگر کسی از اقوام و دوستانم به خانه‌مان می‌آمد، چشم و رویشان را توی هم می‌کشیدند و با او سرد برخورد می‌کردند...

من، اما دم برنمی‌آوردم. با خودم می‌گفتم می‌گذرد، اما سخت می‌گذشت و محمود که سکته کرد، اوضاع بدتر شد. محمود حال درستی نداشت، رفت و آمد بچه‌هایش به خانه‌مان بیشتر شده بود، اما حاضر نبودند دست به سیاه و سفید بزنند. محمود مراقبت می‌خواست. هوش و حواس درستی نداشت. جایش را خیس می‌کرد و دکتر گفته بود روزانه او را به هر سختی که شده حرکت دهیم تا زخم بستر نگیرد. توان آنچنانی نداشتم و بچه‌هایش درحالی که حتی حاضر نبودند زیر بغلش را بگیرند، از من می‌خواستند او را مدام از جا بلند کنم و حرکت دهم. اصلاً انگار نه انگار که محمود پدرشان بود. هر روز یکی دو تا از آنها مثل غریبه سر می‌زدند، دستوراتشان را می‌دادند و بجز کار‌های پدرشان باید از خودشان هم پذیرایی می‌کردم. خسته شده بودم. نه برایم کمر مانده بود، نه شانه و گردن... دو سال بیشتر نبود زن محمود شده بودم و تاب و توانم رفته بود. از چاله درآمده و افتاده بودم توی چاه... نگهداری از محمود و تحمل رفتار بچه‌هاش به مراتب سخت‌تر از پسته‌چینی و انارچینی بود. آنها برای پدرشان زن نمی‌خواستند، کلفت و پرستار محرم و بی‌جیره و مواجبی می‌خواستند که پدرشان را از سر خودشان باز کنند. کسی که وقتی پدرشان سرش را زمین گذاشت و مرد، نه حق و حقوقی بخواهد و نه ملک و املاکی...

دلم برای محمود می‌سوخت، اما برای خودم بیشتر... اصلاً معلوم نبود این وضع تا کی ادامه داشته باشد. اصلاً معلوم نبود محمود تا کی زنده بماند... مهر آنچنانی نداشتم، پنج سکه به نیت پنج معصوم... همان را هم بخشیدم. مهرم را حلال کردم و تنم را آزاد...

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها