آرزوی آرمین برای ایستادن روی پاها
کیلومترها آن طرفتر، در روستای غدیرگه پسری زندگی میکند که آرزو دارد روزی معلم شود...
پسری با قد و قامتی کوتاه، وزنی سبک، دست و پاهایی لاغر و نحیف که حتی تعادل ندارد مدادش را در دست بگیرد و مشقهایش را بنویسد...
پسرکی ده ساله که بیشتر به ۵ سالهها شباهت دارد تا ۱۰ سالهها...
روزهای اول پسرک مشکلی نداشت... مثل همه بچههای معمولی قدم برمیداشت، میدوید، حرف میزد، اشکهایش را پاک میکرد و میخندید اما...
سه ساله بود که رفتهرفته حرکاتش کُند و رشدش متوقف شد... به سختی میتوانست حرکت کند، راه برود، بنشیند و با اینکه با تمام وجود به درس و مشق و مدرسه روستا علاقه داشت، قلم در دست گیرد و بنویسد...
کیلومترها آنطرفتر در مدرسه ۱۸ نفره روستای غدیرگه، پسرکی درس میخواند که دلش برای درس خواندن میتپد... زنگ تفریح که زده میشود و بچهها به حیاط مدرسه روستا میروند، او همان جا سر جایش مینشیند و با حسرت به فریادها و خندههای بچهها گوش میدهد، پاهایش توان رفتن به بیرون از کلاس را ندارد... با این وجود، اما از بچههای باهوش کلاس است. معلم که سؤال میپرسد، هر چند به کندی، اما جواب اکثر سؤالها را میدهد. تمام آرزویش این است که خوب شود، معلم شود و شاید روزی به بچههای همین روستا درس دهد...
با هماهنگی مدیر آموزش و پرورش نیریز، برای چند دقیقه در روستای غدیرگه، کنار معلم و مدیر مدرسه این روستا که دلسوزانه پیگیر مشکل آرمین بودند، نشستیم و مهمان خانواده آرمین شدیم ...
آرمین دچار نوعی بیماری ژنتیکی است. پدر و مادرش هرچند سن و سال چندانی ندارند، اما خطوط چهره و دستهای زحمتکشیده اشان یادآور سختیهایی است که در زندگی کشیدهاند... خانهای محقر دارند و وسایلی نه چندان زیاد. مادر خانهدار است و پدر، اگر کاری باشد، کارگری میکند.
آرمین چشمانی معصوم دارد و با کمک پدرش نزد ما و کنار دیوار تکیه میزند. برای نشستن معذب است... دستانی بیجان دارد و بدنی نحیف...
مادرش با بغضی فرو مانده در گلو او را مینگرد و اشکهایش صورتش را تَر میکند...
میگوید: بچهام اول مشکلی نداشت. راه میرفت، حرف میزد، وزنش هم خوب بود، اما نمیدانم چه شد که یکباره رشدش متوقف شد و وزنش تحلیل رفت...
چهار ساله بود که برای اولین بار او را برای رفتن نزد دکتر به شیراز بردیم... یکی دو سال تحت نظر آن دکتر بود. همهاش دارو و آزمایشهای مختلف... هزینهها خیلی بالا بود و دست ما هم تنگ، تا اینکه فرزند دومم را باردار شدم...
با باردار شدن دخترم، مجبور شدیم به کلی قید دوا و درمان آرمین را بزنیم، اما چند ماه بعد دوباره دلمان طاقت نیاورد و به هر سختی که بود او را برای معالجه به تهران بردیم. پزشکش چند داروی تقویتی به او داد...
پدر آرمین همانطور که سرش پایین و خیره گلهای قالیست در ادامه حرفهای همسرش میگوید:
با خوردن داروهای تقویتی آرمین کمی بهتر شد. میتوانست دو سه دقیقه روی پاهایش ثابت بایستد و ده دقیقه سر سفره بنشیند. خدا میداند چقدر خوشحال بودیم، اما خوشحالیمان زیاد دوام نیاورد. بدن آرمین ضعیفتر از قبل شد و دوباره خوردن داروها بیتأثیر شد...
آقای ربیعی مدیر مدرسه معرفت غدیرگه میگوید: در یکی از بازدیدهایی که آقای منفرد مدیر آموزش و پرورش نیریز به روستا داشتند، زمانی که وضعیت آرمین را دیدند، از مشکل او پرسیدند. زنگ استراحت بود. آرمین تنها در کلاس درس نشسته بود و نمیتوانست از کلاس خارج شود. قرار شد تا آنجا که میتوانیم برای مشکل آرمین فکری کنیم. چند روز بعد آقای رهفرسا معلم مدرسه به من زنگ زد و گفت یکی از بچههای اقوام ما هم همین حالت را دارد و حتی وضعیت او از آرمین هم بدتر است. آقای رهفرسا از دکتر محمدصادق مسعودی گفت. کسی که یکی از پزشکان سلولهای بنیادین در شیراز، و جز اولین افرادی است که تزریق سلولهای بنیادین را انجام میدهد. روزنه امیدی در دلمان تابید. گفتیم شاید متخصص یا فوقتخصصی باشد که بتواند کاری برای آرمین انجام دهد. خلاصه اینکه توسط آقای رهفرسا نوبتی برای آرمین گرفته شد و او را نزد دکتر شیراز بردند...
آقای رهرسا میگوید: این نوع درمان، بیشتر کاشت سلولهای بنیادین است که برای ترمیم سلولهای مرده بدن استفاده میشود و مستقیماً آن را در نخاع فرد بیمار تزریق میکنند. مهم این است که این آمپول سر وقت تزریق شود. یعنی لحظهای که سلول تولید میشود تا زمان تزریق، باید به سرعت زده شودوگرنه سلول از بین میرود.
من فکر میکنم اگر همت شود و خیرین کمک کنند بتوان مشکل آرمین را حل کرد، چه بسا بچههایی بودند که لکنتزبان داشتند، از لحاظ راهرفتن مشکل داشتند، توان بدنی آنچنانی نداشتند و خدا را شکر همه مشکلشان تا حد زیادی رفع شده.
مادرش دوباره بغض میکند و میگوید:
خدا هیچ پدر و مادری را با بچهاش امتحان نکند. دکترها گفتهاند جای امیدواری است ولی هزینه درمان کمی زیاد است. آنطور که گفتند تا چهار ماه و ماهی یک بار باید تزریق آمپول آرمین انجام شود که هر تزریق، هر ماه حدود ۷۰-۶۰ میلیون تومان هزینه دارد. دکتر گفت بعد از چهار ماه آرمین میتواند روی پای خودش بایستد و بعد از آن تزریقها هر شش ماه یک بار انجام میشود تا زمانی که درمان تمام شود.
اشک گوشه چشمش را میگیرد:
بچهام دوست دارد بدود، با بچهها بازی کند، اما نمیتواند... یعنی روزی میآید که بتوانیم راه رفتن او را بدون مشکل ببینیم؟ برای پدر و مادر سختترین چیز این است که فرزندشان را بیمار ببیند و ببیند بچهشان جلویشان پرپر میزند. نیریز شهر بزرگی است و بزرگتر از آن دلهای کسانی که به ما و امثال ما کمک کنند و دل کودکی را شاد کنند. دعا میکنم کسانی که به ما کمک میکنند، خداوند هیچ دری را به رویشان نبندد...
***
خوانندگان گرامی کمکهای خود را به شمارههای زیر واریز و رسید را به یکی از شمارههای اعلامی ارسال نمایند.
شماره حساب:
۴۱۵۰۰۳۸۵۹۰۰۰۲
شماره شبا:
۸۳۰۱۷۰۰۰۰۰۰۴۱۵۰۰۳۸۵۹۰۰۰۲
شماره کارت:
۶۰۳۷۹۹۷۵۹۹۷۷۳۵۹۶
مدیریت آموزش و پرورش نی ریز «آموزشگاه فاطمه طباطبایی»
مجتبی ربیعی نیا «۰۹۱۷۸۴۰۹۰۸۵»
قاسم زارع «۰۹۱۷۱۳۳۶۰۰۳»
مدرسه معرفت غدیرگه