تعداد بازدید: ۱۸۳
کد خبر: ۲۶۶۳۸
تاریخ انتشار: ۲۴ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۹ - 2026 15 July

صمدآقا آزاد نوایی که ماندگار شد

زنده‌یاد صمدآقا آزاد یکی از مرثیه‌سرایان و نوحه‌خوانان شناخته شده نی‌ریز است که صدای رسایش سال‌ها در کاروانسرای سروی، حسینیه صولت و همچنین هیئت نی‌ریزی‌های مقیم شیراز در ایام محرم طنین‌انداز بود.

صمدآقا آزاد نوایی که ماندگار شد

اگر بخواهیم تاریخ نوحه‌خوانی در نی‌ریز را بررسی کنیم، بی‌شک نام صمدآقا آزاد از جمله بلندآوازه‌ترین نام‌هاست.

او که زاده سال ۱۳۰۷ خورشیدی بود، پس از ۹۳ سال زندگی در مهر ۱۴۰۰ خورشیری بدرودحیات گفت.

به مناسبت ماه محرم پرونده ماه این شماره را به زندگی و فعالیت‌های صمدآقا آزاد اختصاص دادیم.

تنها مصاحبه موجود از ایشان در دی‌ماه سال ۱۳۹۰ (محرم) انجام شد و در هفته نامه عصر نی‌ریز (۴۳۷ و ۴۳۸ - ۲ و ۹ بهمن ۱۳۹۰) به چاپ رسید که اکنون بازانتشار می‌شود. به همراه عکس‌هایی که برای اولین بار به چاپ می‌رسد.

یاد او همچنان با نی‌ریز‌های پرشماری است که از ایشان خاطره دارند.

*****

در خدمت جناب صمد‌آقا آزاد هستیم؛ از فرهنگیان و معلمان پیشکسوت شهرستان نی‌ریز که تجارب خیلی خوبی در زمینه‌ی مسائل فرهنگی و آموزشی نی‌ریز دارند و خود شاهد خیلی از رخداد‌های تاریخی نی‌ریز بوده‌اند. در ابتدا از ایشان خواهش می‌کنم خودشان را معرفی کنند و از خانواده و تحصیلاتشان بفرمایند.

بنده صمد آزاد هستم. حالا صمدآقا فرمودید لطف کردید. متولد ۱۳۰۷ هستم. مرحوم پدرم علی‌اصغر آزاد در ورودی کاروانسرای سروی بزازی داشتند. آن‌جا بازار قدیم نی‌ریز بود. [روبروی حمام حافظ کنونی و پشت مسجد امام حسن]پدر تقریباً از مردمان سرشناس نی‌ریز بود. شغل خانوادگی ما بزازی بود. مادرم هم شوکت آزاد بود اهل کوچه‌ی بالا که دختر ملاباقر و عمه‌ی میرزا باقر جاوید بود. من سال ۱۳۱۴ به مدرسه رفتم. مدرسه‌ی منصوریه؛ البته مستمع‌آزاد بودم و اسم مرا ثبت نکرده بودند. فقط می‌رفتم می‌نشستم و از من درسی سؤال نمی‌کردند. ولی خوب یاد می‌گرفتم. آقای دستوری معلم قرآن و شرعیات بود. پیرمردی بود از کار افتاده؛ منتهی آن زمان وقتی سن و سال بالا می‌رفت افراد را بازنشسته نمی‌کردند، تا زمانی که خودت می‌خواستی کار می‌کردی و بعد هم حقوقی در کار نبود و بازنشستگی وجود نداشت. این آقای دستوری معلم خط هم بود. آن‌قدر مسن بود که می‌رفت پای تخته چند کلمه می‌نوشت و خوابش می‌گرفت. کلاس پنجم هم آقایی آمد به نام آقای زمانی. کلاس ششم آقای کشمیری بود از اهالی شیراز. آقای کهن که کلیمی بود معلم کلاس هفتم بود. ما این ۷ سال در همان مدرسه که منزل سیدعبدا... بود درس خواندیم. همین یک مدرسه بیشتر نبود. نهم را بعد گرفتم؛ چون پدرم مقداری مریض احوال بود و احتیاج به کمک داشت. سال ۱۳۲۰ کلاس هفتم را تمام کردم و بعد از آن تا اردیبهشت سال ۱۳۲۷ به کمک پدرم رفتم. در همین ایام من و مرحوم سیدفخرالدین و محسن جاوید و احمد فرهمند نزد مرحوم آقاسیدمحی‌الدین فال‌اسیری جامع‌المقدمات می‌خواندیم. در مسجد حاج‌مهدی (جامع مهدی کنونی) بعد از نماز می‌نشستیم و درس می‌خواندیم. نصف جامع‌المقدمات را خواندیم که زنگ زدند و گفتند استخدام می‌کنند.

پس از آن به جهرم رفتم و در اداره‌ی فرهنگ، معارف و اوقاف یا آموزش و پرورش کنونی استخدام شدم. تا اول مهر همان سال آن‌جا بودم و تقاضا کردم برای انتقال به نی‌ریز. آقای دستغیب رئیس آموزش و پرورش بود. با توجه به آشنایی که با مرحوم پرهیزگار داشت، آقای پرهیزگار به آقای دستغیب گفت که ایشان می‌خواهد به پدرش کمک کند. پرهیزگار پسر خاله و دامادمان بود. به هر حال موافقت کردند که من به نی‌ریز منتقل شوم. وقتی به نی‌ریز نقل مکان کردم، چند روز از مهر گذشته بود و همه‌ی مدارس پر شده بود. مرحوم هنرور رئیس فرهنگ نی‌ریز به من گفت: باید به مشکان یا قطرویه بروی. گفتم اگر لطف کنید مرا در نی‌ریز نگه دارید خیلی ممنون می‌شوم. عزیز آقای آزاد به من اشاره کرد که بیا. رفتم. گفت: شما هر چه گفت، بگو چشم؛ من نمی‌گذارم بروی. خلاصه یک روز بعد آقای هنرور آمد در اتاق مرحوم آزاد به من گفت: مدرسه‌ی محله می‌روی؟

گفتم: من هر جا شما بفرمایید می‌روم. خلاصه رفتم مدرسه‌ی محله یا همان مدرسه‌ی فرهنگ. مرحوم عزیزآقا آزاد معاون آقای هنرور بود؛ ولی در واقع همه کاره‌ی اداره ایشان بود و خیلی قشنگ اداره را می‌چرخاند. درس هم خیلی خوب می‌داد و خوب مطلب را تفهیم می‌کرد. در مدرسه‌ی فرهنگ کلاس اول را شروع کردم. یک کلاسی داشتند که آن را دو شعبه کردند و یک شعبه را دادند به من. تقریباً سه چهار سال در مدرسه‌ی محله بودم که مدرسه‌ی فرهمندی درست شد و ما را به دبستان فرهمندی فرستادند. این دبستان از همان زمان به نام فرهمندی بود؛ چون زمینش را آقای حبیب‌ا... فرهمندی خرید و به آموزش و پرورش اهدا کرد. زمین متعلق به آقا نظر آزاد بود. آن‌جا من کلاس اول درس می‌دادم.

- چه سالی ازدواج کردید؟

سال ۱۳۲۳ خورشیدی.

- همسرتان را هم معرفی کنید.

مرحوم مژگان‌دخت جهانبانی دختر مرحوم شیخ‌محمود که در سال ۱۳۸۱ به رحمت خدا رفت.

- چند فرزند دارید؟

۴ فرزند دارم، ۱۰ تا نوه و یک نتیجه. رؤیا که پزشک است؛ ویدا مربی بهداشت ناحیه‌ی ۱۹ تهران است؛ زهرا خانه‌دار است؛ و حسن مهندس عمران است و در سازمان آب منطقه‌ای فارس کار می‌کند.

- دانش‌آموزانتان از آن دوران را به یاد دارید؟

بله تعدادی را. آقای دکتر فاضل، آقای دکتر قطبی، آقای دکتر آموزمند، آقای مؤتمن‌حقیقی، آقای مهندس طیاری، آقای حبیب تواضع.

- شما تا چه سالی تدریس داشتید؟

من تا سه سال در مدرسه‌ی فرهمندی بودم و آذر سال ۱۳۴۱ به اداره آموزش و پرورش رفتم. آقایی به نام آقای خضرا رئیس پیشاهنگی استان بود. آمد نی‌ریز و چند نفر را به او معرفی کردند برای پیشاهنگی نی‌ریز. در نهایت مرا انتخاب کرد. البته آموزش را هم رها نکردم. صبح که به اداره می‌رفتم در دایره آموزش مقداری کار‌ها را انجام می‌دادم و بعد می‌رفتم به پیشاهنگی که ساختمان جدایی داشت و در منزل مرحوم لاریبی روبروی اداره‌ی فرهنگ قدیم کنار عکاسی معصومی و حسینیه‌ی صولت مستقر بود.

- با توجه به این که شما در دایره آموزش بودید یادتان هست آن زمان نی‌ریز کلاً چند دانش‌آموز داشت؟

حدود ۱۷۰ تا ۱۸۰ دانش آموز پسر بودند. چون یک مدرسه‌ی پسرانه بیشتر نبود و ۶ کلاس هم بیشتر نداشت. تعداد دختر‌ها ۷۰ تا ۸۰ نفر کمتر بود.

- یادتان هست چه سالی مدرسه‌ی دخترانه در نی‌ریز تأسیس شد؟

فکر کنم همزمان که به مدرسه‌ی سیدعبدا... رفتیم، مدرسه‌ی دخترانه هم تأسیس شد.

- شما تا چه سالی در اداره‌ی فرهنگ و معارف نی‌ریز بودید؟

من تا سال ۱۳۴۵ نی‌ریز بودم و همان سال به فسا منتقل شدم. علت انتقال من به فسا این بود که در نی‌ریز نمی‌توانستند مرا تحمل کنند. رؤسا فکر می‌کردند ما ریگ داخل جوی آنها هستیم. فرض کنید اگر می‌خواست چیزی از کسی بگیرد، یا میهمانی برود، فکر می‌کرد ما مزاحم او هستیم. در حالی که ما اصلاً دنبال این کار‌ها نبودیم. تصور ایشان این بود که من و آقای حسامی و مرحوم شمسی دنبال این مسائل هستیم. خلاصه من تا ۱۵ شهریور سال ۱۳۴۵ نی‌ریز بودم و بعد منتقل فسا شدم و تا سال ۱۳۵۸ فسا بودم. در فسا به قسمت آمار رفتم. بعد از مدتی یک دستور آمد و تعدادی فرم فرستادند برای اجرای قانون «از کجا آورده‌ای». فرم‌ها رفت کارگزینی. رئیس کارگزینی به من گفت در این زمینه با ما همکاری کن که من قبول کردم و در هر دو قسمت کار می‌کردم. بعد که مدتی گذشت مرا در کارگزینی نگه داشت و آمار را به یکی دیگر دادند. من شدم کارمند کارگزینی و بعد هم رئیس کارگزینی. تا سال ۵۸ آنجا بودم و بازنشسته شدم.

خاطره‌ای هم دارم. یک زمان بازرس‌ها به فسا آمدند و همه‌ی کارمندان اداره را به ترتیب و جداجدا احضار می‌کردند. تا این‌که نوبت من شد. وقتی رفتم گفت: شما؟ گفتم: من آزاد هستم. گفت: اهل نی‌ریز هستی؟ گفتم: بله من اهل نی‌ریز هستم. گفت: با دکتر آزاد که تهران است چه کاره هستی؟ گفتم: پسر دایی من است. گفت: درسی را که روی تخته می‌نوشت من الان می‌توانم توضیح بدهم و هنوز یادم هست. خیلی خیلی خوب بود. از من پرسید: این‌جا راضی هستی؟ گفتم: بله راضی هستم. گفت: نمی‌خواهی برگردی به نی‌ریز؟ گفتم: نه. گفت: حقوقت کافی است؟ گفتم: بله قناعت می‌کنم.

برای من بازگشت به نی‌ریز مقدور بود و موافقت می‌کردند. یا یک بار دیگر آقای حبیبی مدیرکل به فسا آمد. البته با من میانه‌ی چندانی نداشت. رئیس فرهنگ فسا مدیرکل را به اتاق من آورد و گفت: من بدون مبالغه می‌گویم؛ یکی از کارمندان خوب من آقای آزاد است.

⬜ خانه‌ی ما نزدیک امامزاده بود، در کوچه‌ی آردی‌ها یا باغ شاه. به آن کوچه، کوچه‌ی بوقی‌ها هم می‌گفتند. علت این که می‌گفتند کوچه‌ی بوقی‌ها این بود که یک زمانی ناامنی حاکم بود و برای این که کسی شبانه آنجا نیاید یک کسی روی پشت‌بام می‌ایستاده و بوق می‌زده و می‌گفته: «هادرباش، هادرباش، هادرباش/ خواب نرو خواب نرو» به همین خاطر می‌گفتند کوچه‌ی بوقی‌ها.

- سالی که استخدام شدید (سال ۱۳۲۷) حقوقتان چقدر بود؟

۱۰۰ تومان یک قِران کم؛ یعنی ۹۹ تومان و ۹ قِران. ما یک قِران می‌دادیم و ۱۰۰ تومان می‌گرفتیم. حقوق ما را دارایی می‌داد.

- سالی که بازنشسته شدید (سال ۱۳۵۸) حقوقتان چقدر بود؟

۶ هزار تومان. البته ارزش هم داشت. در سال ۱۳۲۷ یک قِران ارزش داشت و اگر یک قران همراهمان نبود مرحوم احتشامی می‌گفت بروید بیاورید.

- شما که یکی از نوحه‌خوانان مشهور و پیشکسوت نی‌ریز بوده و هستید، بفرمایید که چند ساله بودید که نوحه‌خوانی را شروع کردید؟

۱۰ ساله بودم. کلاس سوم بودیم. آن زمان عاشورا تعطیل نمی‌شد. زمان رضاشاه روز‌های تاسوعا و عاشورا تعطیل نبود. گفتند باید حتماً به مدرسه بیایید. صبح ما رفتیم مدرسه که منزل سیدعبدا... بود. دَرِ مدرسه را باز نکرده بودند. ناظم که برادر رئیس فرهنگ بود آمد و گفت: تعطیل است بروید. قبل از این‌که ایشان بیاید، یک مسجدی آنجا بود به نام مسجد میرزا‌ها و ما دور تا دور ایوان مسجد ایستاده بودیم. مرحوم سیدعطاءاله طباطبایی گفت: بیایید سینه بزنید. گفتند: کی می‌تواند نوحه بخواند؟ حالا نمی‌دانم سید عطاءاله کجا دیده بود و از کجا اطلاع داشت به من اشاره کرد و گفت: این می‌تواند. به ما گفتند: بیا بخوان. من هم تقریباً آمادگی داشتم. یک نوحه‌ای مرحوم عمان به پدرم داده بود و ما بعضی وقت‌ها این نوحه‌ها را می‌خواندیم و هر کلمه‌ای را هم که نمی‌توانستیم بخوانیم سؤال می‌کردیم و پدر به من می‌گفت.

مَطلع آن نوحه را هنوز یادم هست: «ای شمر چو از کینه ببری تو سرم را»

همه دور تا دور ایستاده بودند و سینه می‌زدند و سینه‌زنی راه افتاد. بعد از آن ناظم آمد و گفت: مدرسه تعطیل است بروید. حدود ساعت ۱۰ بود. همین‌طور با هیئت حرکت کردیم که برویم محله‌ی کیان. آن زمان از نوحه‌خوانان تعهد گرفته بودند که به تکایا نیایند. من هم جلوی دانش‌آموزان می‌خواندم و آنها پشت سر من می‌آمدند. مردم دیدند که من نوحه می‌خوانم گفتند: خوب شد؛ خوب شد. ما را بالای اجاق امام حسین بردند. شروع کردم به نوحه خواندن. در همین حین یک مأمور ژاندارمری آمد و وسط سینه‌زن‌ها نشست. کلاهش را برداشت به زمین زد و گفت: آقای بهرامی (میرزا حسین بهرامی)! به من گفته‌اند برو نگذار سینه بزنند. حالا هر جور خودت صلاح می‌دانی. مرحوم میرزا حسین بهرامی بلند شد و گفت: آقایان بس است؛ عزاداری کرده‌اید، بروید. ما دوباره با همین هیئت بَرو بچه‌ها که با هم بودیم رفتیم به سمت امامزاده. چون امامزاده احترام داشت و محفوظ‌تر بود. رفتیم امامزاده به ما گفتند مردم رفته‌اند منزل آقا سید هدایت‌ا... فقیه. ما هم رفتیم. دَرِ منزل آقا سید هدایت‌ا... را بسته بودند و وقتی کسی می‌آمد در را باز می‌کردند. ما هم رفتیم داخل. در ساختمانی که رو به قبله بود مرحوم خلیل آقا آزاد در حال نوحه‌خوانی بود: «امان از دل لیلا، فغان از دل لیلا». آنها سینه‌زدند و من هم دو سه بند خواندم. آن زمان بزرگ‌تر‌ها ما را قبول نداشتند. آن‌جا هم نوحه‌ی عمان را خواندم: «دید عباس چو لب تشنگی اهل حرم/ شعله‌ور شد به دلش آتش غم» نوحه را خواندم؛ تا اینکه هنگام ظهر سینه‌زنی تمام شد.

- بیشتر در کدام حسینیه‌های نی‌ریز نوحه خوانی می‌کردید؟

خانه‌ی ما نزدیک امامزاده بود، در کوچه‌ی آردی‌ها یا باغ شاه. به آن کوچه، کوچه‌ی بوقی‌ها هم می‌گفتند. علت این که می‌گفتند کوچه‌ی بوقی‌ها این بود که یک زمانی ناامنی حاکم بود و برای این که کسی شبانه آنجا نیاید یک کسی روی پشت‌بام می‌ایستاده و بوق می‌زده و می‌گفته: «هادرباش، هادرباش، هادرباش/ خواب نرو خواب نرو» به همین خاطر می‌گفتند کوچه‌ی بوقی‌ها. کوچه‌ی مسعودالدوله هم می‌گفتند. این کوچه نزدیک امامزاده بود و بنابراین من در حسینیه‌ی امامزاده نوحه می‌خواندم. بعد که حسینیه‌ی صولت درست شد، ما عده‌ای بودیم که اهل آن کوچه بودیم؛ رفتیم حسینیه‌ی صولت و همان‌جا بودیم تا این که آمدیم به شیراز. شیراز هم رفقا نگذاشتند برای عزاداری به نی‌ریز برگردم. من خودم هم دلم می‌خواست برگردم. گفتند نی‌ریز نوحه‌خوان دارد و ما نداریم. به هر حال در همین شیراز می‌خواندم.

- من به خاطر دارم زمانی که بچه بودیم شما در حسینیه‌ی صولت و بعد هم در کاروانسرای سروی با آن صدای غرا و دلنشین‌تان نوحه‌ی «مرحبا به زینب» را خواندید. متن آن را هنوز در ذهن دارید که برای ما بخوانید؟

(در این بخش از مصاحبه، صمدآقا آزاد علیرغم این که سال‌ها از آن زمان گذشته، نوحه را در خاطر داشتند و با صدای زیبا و غرایی نوحه را خواندند که خاطرات سال‌های دور را در ذهن ما زنده کردند.)

مرحبا به زینب / مرحبا به زینب

زینب حزین من /‌ای به غم قرین من/ یاور و معین من

مرحبا به زینب / مرحبا به زینب

بعدِ اکبر و اصغر / من ندارم‌ای خواهر/ میل زندگی دیگر

مرحبا به زینب/ مرحبا به زینب

- دست شما درد نکند. واقعاً حال و هوای سال‌های دور را داشت. این شعر متعلق به کیست؟

این شعر را من از تلویزیون گرفتم. خیلی از شعر‌ها را از تلویزیون می‌گرفتم و هر کدام را نمی‌توانستم تمام کنم به مرحوم احمدخان حسامی می‌دادم که شعر را درست کند. آهنگش را تقریباً خودم می‌گذاشتم.

- شما خودتان هم اهل سرودن بودید؟

خیر

- در مورد دوره‌ای که مردم به آن می‌گویند دوره‌ی مصدقی و مربوط به سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ بود و قضایای نهضت ملی نفت در ایران رخ داد و نایتاً با سقوط مصدق پایان یافت، چه خاطراتی در ذهن دارید؟ به ویژه اتفاقاتی که در نی‌ریز رخ داد.

زمانی که مصدق روی کار آمد چنان جلو رفت که نزدیک بود شاه برود؛ و البته در نهایت از کشور رفت. در نی‌ریز عده‌ای بودیم از جمله آقای حسامی، مرحوم شمسی، و محسن جاوید. یک تعداد بازوبند درست کردند که روی آن شعار‌هایی از جمله «زنده‌باد مصدق» نوشته شده بود. ما این بازوبند‌ها را روی بازویمان بستیم و به طرف مدرسه‌ی محله رفتیم. هنوز هم معلوم نبود اوضاع چطور می‌شود. همه بین راه که می‌رفتند یکی‌یکی بازوبند‌ها را باز کردند. فقط آقاسیدمصطفی قطبی بازوبند را باز نکرد. وقتی به آنجا رسیدیم نگاه کرد دید روی دست هیچ‌کسی بازوبند نیست و فقط روی دست خودش است. گفت: چرا به من نگفتید که می‌خواهید باز کنید تا من هم باز کنم.

- مگر تهدیدی بود، یا پیش‌بینی می‌کردید که شاید وضع عوض شود؟

تقریباً دو بر بود. هنوز قطعی نشده بود. بعد هم طولی نکشید که مصدق رفت و شاه آمد. تقریباً دو سه هفته بعد شاه آمد و اوضاع برگشت و مردم «مرگ بر مصدق» و از این جور چیز‌ها گفتند. مرحوم شمسی سر مَقسَم باغی داشت و ما با هم آنجا بودیم که صدای ساز و نقاره بلند شد. یک کسی از آنجا رد می‌شد گفتیم: چه خبر است؟ گفت: می‌گویند مصدق را گرفته‌اند. ما در حال گردوتکانی بودیم؛ گذاشتیم زمین و بلافاصله به شهر رفتیم؛ دیدیم شلوغ است.

- چه کار می‌کردند؟

علیه مصدق شعار می‌دادند. در حالی که قبلاً می‌گفتند «یا مرگ یا مصدق».

- خوب از اینها بگذریم. گفتید شما هنوز بچه بودید که مرحوم سیدمحمد پیشنماز برای نماز به مسجد نظربیگی می‌رفت.

بله. من آن زمان در دکان پدرم بودم. نزدیک غروب می‌آمد. طوری می‌آمد که نماز ظهر و عصر و بعد هم مغرب و عشاء را می‌خواند. من هم به مسجد می‌رفتم و نماز می‌خواندم. یک بار کربلایی میرزاحسن میرزاجلال به پدرم گفت: این بچه اهل است؛ نماز می‌خواند.

- یادتان هست چه کسانی پشت سر سیدمحمد پیشنماز نماز می‌خواندند؟

درست یادم نیست. آقا یوسف بود. چند نفر از ملکی‌دوز‌ها بودند. حبیب پینه‌دوز هم برای مرحوم سیدمحمد پیشنماز چراغ می‌گرفت.

- به عنوان کسی که سال‌ها در زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی تجربه کسب کرده‌اید، چه توصیه‌ای به مردم دارید؟

اول اینکه معلمی یکی از بهترین شغل‌هاست؛ چون هرکسی در این زمینه کار می‌کند معلومات خودش را به دیگران منتقل می‌کند و انسان‌ساز است. دوم این که باید خُلق خوشی داشته باشیم و با مردم مدارا کنیم. ولو این که کار یک نفر را انجام نمی‌دهیم، به او اخلاق خوش نشان دهیم. در این صورت از پیش ما راضی بیرون می‌رود.

- به نظرتان یک معلم خوب چه ویژگی‌هایی باید داشته باشید؟

یکی اخلاق خوش، دیگری دلسوزی برای بچه‌ها. فرض کند همه‌ی بچه‌ها، بچه‌ی خودش هستند.

⬜ یادتان هست چه کسانی پشت سر سیدمحمد پیشنماز نماز می‌خواندند؟ درست یادم نیست. آقا یوسف بود. چند نفر از ملکی‌دوزها بودند. حبیب پینه‌دوز هم برای مرحوم سیدمحمد پیشنماز چراغ می‌گرفت.

- درباره‌ی نی‌ریز بگویید.

نی‌ریز شهر خوبی است. مردم خوبی هم دارد. رؤسای فرهنگی که در نی‌ریز بودند وقتی می‌خواستند بروند، من از آنها سؤال می‌کردم: در این مدتی که اینجا بودید نظرتان چیست؟ می‌گفتند: مردم نی‌ریز مردم بسیار خوبی هستند. آنها از نی‌ریز راضی می‌رفتند.

- چه ویژگی مثبتی باعث می‌شد که اینها چنین قضاوتی کنند؟

نی‌ریز مردم خیلی شلوغی ندارد. مردم بیشتر مطیع هستند. یعنی اگر کسی تخلفی می‌کند، یا کار نادرستی انجام می‌دهد، کسی شکایتی نمی‌کند. البته این صفت خوبی نیست، ولیکن ما آدم‌های بدی هم نیستیم.

- با توجه به این که شما سال‌ها در فسا زندگی کردید، چه تفاوت فرهنگی بین مردم نی‌ریز و مردم فسا وجود دارد؟

در فسا مردم جوری بودند که اگر کسی تکان می‌خورد، می‌آمدند و می‌گفتند. روی مسائل حساس بودند و نظارت داشتند. مردم پیگیر بودند و از سر حقشان نمی‌گذشتند. اگر معلمی نابجا منتقل می‌شد می‌آمدند و می‌گفتند. ولی در نی‌ریز اینطور نیست.

- آقای آزاد! نی‌ریزی‌ها می‌گویند ما خودبَد هستیم. مخصوصاً در حوزه‌ی مسئولیت‌های اداری که اگر یک مسئول نی‌ریزی بود، توانمند هم بود، رشد علمی هم کرد، یا پزشک مجربی بود، تحملش نمی‌کنیم. شما این را قبول دارید؟

بله. متاسفانه اینطور است.

- چرا ما اینطور هستیم؟

همینطور عادت کرده‌ایم. برای خودِ من اتفاق افتاد و به تجربه فهمیدم ما نی‌ریزی‌ها اینطور هستیم. البته در خارج از نی‌ریز خیلی خوب هستیم و قضیه فرق می‌کند.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها