تعداد بازدید: ۱۰۴
کد خبر: ۲۶۵۰۶
تاریخ انتشار: ۰۶ تير ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 27 June
ماجراهای من و بی‌بی

بره مث بقیه بَچا درِ کوچه توپه‌بازی کنه

نویسنده : گلابتون

بی‌بی رو به زن عمو کرد و گفت:

- حالا بعدِ سالی ماهی اومدی اینجا، بیشی خو...

زن عمو لبخندی زد و دستی به سر پوریا کشید...

- نه بی‌بی دیگه، دسِ شما درد نکنه، پوریا کلاس فوتبال داره، باید ببرمش کلاس فوتبال، دیرش میشه...

بی‌بی پشت چشمی نازک کرد...

- نپه اگه کَلاس فوتبال دره حرفی جدا، دیه من جلوتِه نیگیرم صب درشی بیگی مادرشووَرُم نذاشت بچم بره کلاس فوتبال.

زن عمو سری تکان داد...

- وا بی‌بی جون این چه حرفیه؟ خدا نکنه، باور کن اگه پوری کلاس نداشت، حتماً می‌موندم، می‌دونید که، پوریا جونش به فوتبال بنده...

زن عمو که رفت بی‌بی رو کرد به من...

- دیدی؟ دیدی عاروسُم هنو نیم ساعت نَنِشسه پاشد بَچشه وردُشت رف؟ حالا کجا بود خونه بُواش... بویه درُش می‌کردن تا پامیشد می‌رفت. بونَشَم کرده پوری! ها، جون چشات تو بخاطر پوری مِخِی بیری، بوگو ماخام برم پوری رِ بذرم کلاس که اَ قر و فر خودُم برسم!

- وا! بی‌بی اینا چه حرفاییه که میزنین آخه؟ اولاً که زن عمو دو ساعت و نیم بیشتر اینجا بود، بعدشم این که راس میگه، پوریا واقعاً عاشق فوتباله. اینو همه میگن...

- خُبه خُبه، عاشق فوتباله بره مث بقیه بَچا درِ کوچه توپه‌بازی کنه. میه بچِی من گُنا کرده که بویه اَ صب تا شو جون بِکَنه پول کلاس فوتبال بده؟‌ای ضِیفه از بس قُپُسیه ایطو می‌کنه...

عمه که از در آمد تو صحبت‌های بی‌بی نیمه‌تمام ماند...

- وووی ننه، قربونُت بشم،‌ای وخته گرما کجا بودی؟ بیا بیشی...

عمه با پر شالش خودش را باد زد...

- رفتم سامی رو ببرم کلاس موسیقی، گفتم از این ور یه سرم به شما بزنم...

بی‌بی به عمه نگاه کرد...

- الهی بیمیرم ننه که ایطو بی‌زبون نواشی. میه بواش نبود ببرتُش که تو، تو‌ای گرما مجبور شدی ببریش؟

عمه نگاهش کرد.

- با ماشین بردمُش مادر...

- حالا با هو ماشین. وظیفه‌ی تو خو نیس، وظیفه بُواشه...

عمه چیزی نگفت که بی‌بی ادامه داد...

- میگم ننه، ماخاسی کَلاس زبان و شنا و نقاشی‌ام ثبت‌نامُش کنی.

هم خودُت راحت میشی، هم خیلی کَلاس دره!

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها