من ياغی نيستم!
ماجرای زیر واقعی است.
جوانی ۲۰ ساله است فارغ از هر قید و بند اجتماعی و هر آداب و ادبی که میشناسیم. اهل تتو و مشروب و سیگار و پارتنر و رفیق و وِیپ. نه سوادِ درست و حسابی دارد و نه شغلِ آنچنانی. برای چِندرغاز درآمد روزانه به هر کاری که به تورش بخورد «نه» نمیگوید. ولی کو کار برای چنین آدمی؟ بیشترِ وقتها جیبش خالی است. حتی توان خرید یک موتورسیکلت درب و داغان را هم ندارد. در خانوادهای پر از آسیبهای رنگارنگ اجتماعی از اعتیادِ سخت گرفته تا طلاق رشد کرده...
و حالا سالهاست نه پدر دیده و نه مادر و نزدِ یکی از بستگان زندگی میکند.
اگر یک روز پیاله مشروبی سر نکشد حالش خراب است. نصف هر جملهای که میگوید، کلمات رکیک است و بددهنی. در دنیای رفاقت، اما چیزی از مرام کم نمیگذارد. بیخیالِ دنیاست. از همانها که نه حسرت دیروز را دارند و نه غصهی فردا را.
از من میپرسد:
- فلانی امروز چندشنبه است؟
- یکشنبه.
- محرم کی شروع میشود؟
- سهشنبهی همین هفته. چکار به محرم داری؟
- میخواهم ببینم چند شب دیگر میتوانم مشروب بخورم.
- خب یعنی محرم مشروب نمیخوری؟
- دستت درد نکند. درباره ما چه فکر کردهای؟
- فکر بدی نکردهام. جالب است که محرم مشروب نمیخوری.
- قصه امام حسین (ع) فرق میکند. چند سال است که توی هیئت عَلَمگردانی دارم. میروم زیر بیرق امام حسین (ع). همیشه آرزو داشتم برای امام حسین (ع) طبل بزنم ولی به من نرسید. همان عَلَم هم خوب است. نمیدانی چه عَلَمی میچرخانم.
- واقعاً دهه اول محرم طاقت میآوری؟
- دهه؟ کل ماه را نمیخورم. لب نمیزنم. حالا هم فقط امشب میخورم و بعدش تعطیل تا آخر ماه.
صدای زنگ موبایلش یک نوحه جانسوز ترکی است. چقدر بیادعاست و همین بیادعایی او را صاف کرده. به عکسِ ما که ادعای فهم و دانستن و مذهب داریم. شنیده بودم در قدیم شرابخورها به حرمت امام حسین (ع) محرم و صفر بساط را تعطیل میکردند. باورم نمیشد این روحیات در نسل زِد امروزی هم پیدا بشود. ما چقدر خودخواهیم که این جوانهای مظلوم را با تتوهایشان قضاوت میکنیم.
چه جاذبهای دارد شخصیت امام حسین (ع) که همه جور آدم را جذب میکند. هرچند فقط هیئتیها به چشم میآیند و در صف اول هستند، ولی امام حسین (ع) آن آخرها بیشتر طرفدار دارد؛ از همین جوانها که تتو میزنند. حتی همان دخترها که حجاب کامل ندارند. به قول میلاد عرفانپورآن شاعر جوان شیرازی:
ما سینه زدیم بی صدا باریدند
از هر چه که دم زدیم، آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند
در جنگ هم بودند از همین لات و لوتها که صاف و یکرنگ آسمانی شدند.
یادم افتاد به داستانی از مرحوم آخوند کاشی (*) که روزی مشغول وضو گرفتن بود که شخصی با عجله آمد، وضو گرفت، به داخل رفت و به نماز ایستاد. با توجّه به اینکه مرحوم آخوند خیلی خوب وضو میگرفت و همهی آداب و ادعیه وضو را به جا میآورد؛ تا وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود. آن شخص به هنگام خروج، با مرحوم کاشی روبرو شد.
ایشان پرسید: «چه کار میکردی؟»
گفت: «هیچ!»
فرمود: «تو هیچ کار نمیکردی؟»
گفت: «نه!»
میدانست که اگر بگوید نماز میخواندم، کار بیخ پیدا میکند.
آقا فرمود: «مگر تو نماز نمیخواندی؟»
گفت: «نه!»
آخوند فرمود: «من خودم دیدم داشتی نماز میخواندی!»
گفت: «نه آقا اشتباه دیدی.»
سؤال کردند: «پس چه کار میکردی؟»
گفت: «فقط آمده بودم بگویم من یاغی نیستم، همین!»
این جمله در مرحوم آخوند خیلی تأثیر گذاشت. تا مدّتها هر وقت از احوال آخوند میپرسیدند، ایشان با حال خاصی میفرمود: «من یاغی نیستم!»
*- آخوند ملا محمد کاشانی، معروف به آخوند کاشی (۱۲۴۹-۱۳۳۳ مهشیدی) از مدرّسان و مروّجان فلسفه ملاصدرا در قرن سیزدهم مهشیدی در اصفهان. وی علاوه بر فلسفه در ریاضیات، نجوم، هیئت، فقه و عرفان نیز تبحر داشت. او فلسفه را با عرفان در میآمیخت و از وی کراماتی نیز گزارش شده است.
بدرود
