خاطرات کلاس هشتم دبیرستان احمد
کلاس هشتم آقای نعورا که کلیمی بود و بعداً فامیل خود را به خردپور عوض کرد دبیر شیمی ما شد و نخستین لیسانسی بود که از شیراز به نیریز آمد. پس از مدتی ایشان برای ثلث اول امتحان گرفت. همه در حیاط دبیرستان نشسته بودیم و امتحان میدادیم. یکی از دانشآموزان تقلب کرد و معلم ورقهاش را گرفت و او را از جلسه امتحان بیرون کرد. آن دانشآموز به داخل راهرو رفت و بعد از چند ثانیه برگشت و یک زنجیر نشان داد به این معنی که تو را میزنم.
آقای نعورا به همه گفت بلند شوید بروید و خودش از دبیرستان بیرون رفت. گویا آن دانشآموز به اتفاق یک نفر شب به منزل مسکونی او رفته و او را تهدید کرده بود.
دبیر هم گفته بود من کاری به کار تو ندارم و میخواهم از نیریز بروم. اتفاقاً خودش را به شیراز منتقل کرد و همه دانشآموزان ضرر کردند.
زمانی که قبل از پیروزی انقلاب ۵۷ در دانشسرای عالی تهران (تربیت معلم کنونی) تحصیل میکردم ایشان در آزمایشگاه آنجا کار میکرد. پس از احوالپرسی جریان را بازگو کردم. گفت خیلی به نفعم تمام شد.
یک زمانی در کلاس ششم، پنجشنبه روزی دبیر ریاضی یک مسئله جبر به ما داد و گفت حل کنید و روز شنبه بیاورید. هرکس حل کرد یک نمره ۲۰ به او میدهم. عصر پنجشنبه و صبح جمعه هرچه روی آن کار کردم نتوانستم آن را حل کنم. بعد از ظهر جمعه جناب مستطاب آقای محمدحسین ولی (فرزند محمدعلی - فرزند کربلایی محمد حسین) آمد منزل و از من پرسید مسئله را حل کردی؟ گفتم: خیر. گفت: من هم نتوانستم حل کنم. هر دو رفتیم منزل شادروان جناب مستطاب آقای محمد فاتحی ناظم دبیرستان احمد نیریزی تا ما را راهنمایی کند. ایشان با لباس منزل آمد دم در ایستاد. ما پرسش کردیم. پاسخهایی دادند که قانع نشدیم. به عبارت دیگر هیچ کدام از ما سه نفر نتوانستیم مسئله را حل کنیم. آن زمان که دانشآموز بودیم فکر میکردیم هر معلمی میتواند به پرسشهای هر درسی پاسخ بدهد.
خلاصه صبح شنبه به کلاس درس رفتیم. دبیر پرسید: چه کسی مسئله را حل کرده؟ من و آقای ولی پاسخ دادیم نتوانستیم مسئله را حل کنیم. ایشان گفتند: این مسئله قابل حل نیست. تاکنون کسی نتوانسته مسئله را حل کند. از این نظر به شما گفتم تا بروید روی آن کار کنید. خلاصه مثل این بود که یک سطل آب سرد روی سرمان ریختند. / ادامه دارد
