تعداد بازدید: ۵۵۵
کد خبر: ۲۶۴۱۵
تاریخ انتشار: ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۱:۰۴ - 2026 17 June

ناگفته‌هایی از ماجرای عبدا... خان سالاری به روایت حاجیه بی‌بی فیروزی

مادر شهیدان داودی

بانویی خوش‌مشرب و ۹۳ ساله که تاریخ نی‌ریز را خوب به خاطر دارد. از روز‌های کشف حجاب در دوره رضاخان گرفته تا حوض شربت مخصوص روز‌های تاسوعا و عاشورا در منزل خان (معاون‌الدیوان) و همچنین کشته شدن عبداله خان...

آن‌طور که از همسرم حاج داوودی شنيدم، زمانی که او را تأمين دادند، عبدالله‌خان گفت انگار دوباره از مادر متولد شده‌ام و ديگر قيد همه چيز را می‌زنم.

حاجیه خانم بی‌بی فیروزی همسر زنده‌یاد حاج غلامعلی داودی و مادر شهیدان مجید و حمید داودی؛ کسی که همسرش ژاندارم و از مأموران مراقبت از عبداله خان بوده و شاهد کشته شدن او بوده است.

عبدالله خان به نی‌ریز آمد

در گپ و گفتی که با هم داشتیم از آن روز‌ها می‌گوید:

خانه پدرم بودم که یکباره در شهر پیچید عبدالله خان که چند چریک و تفنگچی اطرافش هستند، به نی‌ریز آمده. بعد از شنیدن این خبر، هر کس یک چهار دیواری در اطراف پشت بامش بالا آورد و اگر در خانه‌اش سوراخی داشت یک تفنگ سرپر در آن مخفی کرد. در کوچه‌ها جار می‌زدند مردم! در خانه‌هایتان پنهان شوید و وسایل‌تان را مخفی کنید، چون سال عبدالله‌خانی است و ممکن است عبدالله خان به خانه‌ها حمله کند.

خانه پدری من در کنار خانه سیدمحمد پیشنماز بود. خانه سید علی اکبر فقیهی همجوار خانه پدر من بود. آن موقع که بانکی وجود نداشت تا هرکس پول یا اشیای قیمتی خود را در بانک بگذارد. هرکس پول یا لوازمی قیمتی داشت، کنار دیوار خانه‌اش را می‌کَند و پول و اشیای گران‌قیمتش را در دیوار خانه جای می‌داد.

خدا مادرم ربابه بنی‌اسدی را رحمت کند. بعد از شنیدن این خبر، وسایل عتیقه‌مان را در دیواری که کنده بودند گذاشت، روی آن را گل مالیدند و بعد به دیوار دود زدند تا معلوم نشود. به یاد دارم ظروف مسی را هم همه در حوض خانه امان ریختند تا کسی راه به ظروف مسی نبرد.

جا و منزل عبدالله‌خان ابتدا در آباده‌طشک بود و چند نفر تفنگچی اطرافش بودند. آن زمان، آقا علی خان کلانتر آنجا هم احترام او را داشت و هم او را دوست داشت. عبدالله‌خان، اما کمی با زنده‌یاد استوار علی‌اصغر افروزی (آقا دایی غلامعلی داوودی) بحث‌شان شده بود و کمی با هم اختلاف داشتند.

عبدالله‌خان هیچ کاری را بدون وضو انجام نمی‌داد

او به ژاندارم‌ها گفت از این به بعد من کاری به کار هيچکس ندارم. شما هم کاری به کار من نداشته باشيد.

اینها گذشت تا قضیه عبدالله‌خان پیش آمد.

آن روزها، حاج غلامعلی داوودی در پاسگاه آباده خدمت می‌کرد و عبدالله‌خان هم همان جا بود. همانطور که گفتم علی‌اصغر افروزی، کمی به عبدالله‌خان سخت گرفته بود، اما آنطور که حاج داوودی خودش بعد از ازدواج برای من تعریف می‌کرد، می‌گفت عبدالله‌خان بعد از اینکه به او تأمین دادند، مردی بسیار با وفا و مؤمن شده بود و هیچ کاری را بدون وضو انجام نمی‌داد.

اگر یاران او گوسفند، مرغ یا چیزی از مردم می‌گرفتند و می‌آوردند بسیار ناراحت می‌شد و از آنها می‌پرسید این را از کدام خانه آورده‌اید و وضعیت زندگی‌شان چطور بود؟

مدتی بعد هم که به نی‌ریز آمد، به هیچ عنوان کاری به کار کسی نداشت. آن روز‌ها چند نفر به نام علیرضا و... در نی‌ریز دزدی می‌کردند، اما او هیچ کاری انجام نمی‌داد.

پس از ازدواج من با آقای غلامعلی داوودی، همسرم و افروزی هر دو در پاسگاه آباده خدمت می‌کردند تا اینکه به یکباره گفتند می‌خواهند به عبدالله‌خان تأمین بدهند و عبدالله‌خان دیگر کاری به کار هیچکس ندارد. قرار شده بود عبدالله‌خان دیگر با کسی به دزدی نرود و هیچکس هم او را همراهی نکند، اما با این حال باز هم همه از او حساب می‌بردند.

آن‌طور که از همسرم حاج داوودی شنیدم، زمانی که او را تأمین دادند، عبدالله‌خان گفت انگار دوباره از مادر متولد شده‌ام و دیگر قید همه چیز را می‌زنم. عبدالله‌خان حتی نشانیِ همه اشرار را هم داده بود و گفته بود هر کس را بخواهید بگیرید نشانی او فلان جا و فلان مکان ست.

آنجا برای او خانه‌ای گرفته بودند و همسرم حاج داوودی به همراه دو ژاندارم دیگر مأمور مراقبت از او بودند.

عبدالله‌خان آن زمان قید همه را زده بود و، چون همسرم حاج داوودی بسیار به او رسیدگی می‌کرد، به او علاقه خاصی پیدا کرد. عبدالله‌خان هم هر کجا می‌خواست برود، از گردش گرفته تا تفریح، شکار و... همسرم او را همراهی می‌کرد تا اینکه او را به اداره ژاندارمری نی‌ریز فرستادند. آن روز‌ها گروهان ژاندارمری نی‌ریز جای مطب فعلی دکتر مسعود نصیرنژاد بود.

او به ژاندارم‌ها گفت از این به بعد من کاری به کار هیچکس ندارم. شما هم کاری به کار من نداشته باشید.

رئیس ژاندارمری وقت، فردی به نام ستوان ریگی اهل زاهدان و فرمانده گروهان ژاندارمری نی‌ریز بود.

اداره ژاندارمری هم در خانه حاج محمود اطمینان بود که آن را اجاره کرده بودند. عبدالله‌خان تا مدتی اینجا بود و از حاجی هم خواست که به اینجا بیاید. آن روز‌ها مادر حاج غلامعلی داودی غذا درست می‌کرد و از پشت‌بام آن را برای آنها می‌فرستاد تا عبدالله‌خان و حاجی غذا را بخورند.

آنطور که بعدها حاجی برایم تعريف کرد سه ژاندارم به همراه حاجی و عبدالله‌خان در جيپ نشسته بودند و رئيس ژاندارمری هم پشت فرمان نشسته بود. در بين راه همه مشغول صحبت و خوش و بش بودند که اواسط راه و نرسيده به حسن‌آباد پشتکوه، يکباره ستوان ريگی اسلحه کمری‌اش را می‌کشد و به عبدالله‌خان شليک می‌کند. عبدالله‌خان در جا کشته می‌شود و در ماشين می‌‌افتد.

در یکی از روز‌های عید نوروز، ستوان ریگی می‌گوید من می‌خواهم برای شکار گورخر و تفریح به قطرویه بروم. حاجی خانه بود که به او خبر دادند و گفتند بیا می‌خواهیم به قطرویه برویم. حاجی بلند شد و رفت. آنطور که بعد‌ها حاجی برایم تعریف کرد سه ژاندارم به همراه حاجی و عبدالله‌خان در جیپ نشسته بودند و رئیس ژاندارمری هم پشت فرمان نشسته بود. در بین راه همه مشغول صحبت و خوش و بش بودند که اواسط راه و نرسیده به حسن‌آباد پشتکوه، یکباره ستوان ریگی اسلحه کمری‌اش را می‌کشد و به عبدالله‌خان شلیک می‌کند. عبدالله‌خان در جا کشته می‌شود و در ماشین می‌افتد. ماشین، یک کناری می‌ایستد. آن وسط یک ژاندارم دیگر هم زخمی می‌شود.

خلاصه اینکه عبدالله‌خان را می‌کشند و او را به نی‌ریز می‌آورند. وحشتی در بین مردم به وجود می‌آید که عبدالله خان کشته شده و می‌خواهند او را سر کوچه دار بزنند.

کنار مسجد حاجی مهدی (جامع مهدی کنونی) سمت چپ به طرف فلکه یک درخت بزرگ پیش‌رس (توت) بود که او را برعکس (از ۲ پا) دار زدند و اعلام کردند همه بیایند و او را ببینند. خدا رحمت کند آقای سید محی‌الدین فال‌اسیری را. ایشان گفتند چه کسی چنین کاری کرده است؟ سریع او را باز کنید. اگر می‌خواهید او را در اینجا خاک کنید، اول غسل و کفن او را انجام دهید و بعد او را در قبرستان خاک کنید.

اینکه می‌گویند عبداله‌خان در آباده کشته شده، درست نیست و این کار آقای ریگی بود که او را کشت.

ریگی با امتیازیان هماهنگ بود

در ادامه آقای ابراهیم داوودی فرزند حاجیه خانم فیروزی به نقل از مرحوم پدرشان می‌گوید:

سروان ریگی با سرگرد امتیازیان هماهنگ کرده بود. امتیازیان از شیراز یا احتمالاً تهران برای این کار آمده بود. ۵ نفر از یاران عبدالله خان در روستای چاهک بودند و، چون عبدالله خان تأمین گرفته بود، مانند کسانی که تبعید هستند، صبح تا صبح به ژاندارمری می‌آمد، خودش را معرفی کرده یا انگشت می‌زد و بعد می‌رفت. طبق قراری که امتیازیان با ریگی گذاشته بود، امتیازیان نیز برای کشتن آن ۵ نفر به چاهک رفته بود. چون به غیر از این راه، برای کشتن عبدالله‌خان و آن ۵ نفر نمی‌توانستند ترفند دیگری به کار ببرند. بنابراین آن ۵ نفر در چاهک و عبدالله خان به تنهایی و در مسیر قطرویه کشته شدند.

در ماشین، عبدالله‌خان، به همراه پدر من و دو ژاندارم دیگر حضور داشتند.

عبدالله‌خان اهل روستای چهارراه سرچهان بود. آن زمان سرچهان جزء نی‌ریز به شمار می‌رفت.

خانم داوودی دوباره رشته کلام را در دست می‌گیرد و می‌گوید:

جا و منزل عبدالله خان کلاً آباده طشک بود، اما وقتی او را تأمین دادند، به نی‌ریز آمد.

ما شنیدیم بعد از اینکه ریگی، عبدالله خان را کشته بود گفتند عبدالله خان توبه کرده و ما به او تأمین داده بودیم و شما نباید او را می‌کشتید.

ابراهیم داودی در این باره به نقل از مرحوم پدرشان و مادر بزرگشان می‌گوید:

در گاراژ حافظ (جای ساختمان بانک ملی مرکزی) سکویی وجود داشت که پنج تا از جنازه‌ها را به آنجا آورده بودند. این اتفاق در دوره محمدرضا شاه افتاد و مردم برای تماشا به آنجا می‌رفتند.

ماجرای یک یاغ دیگر

خانم حاجیه بی‌بی فیرورزی خاطره‌ای دیگر از یک سارق مشهور روایت می‌کند:

آن‌طور که از همسرم حاج داوودی شنيدم، زمانی که او را تأمين دادند، عبدالله‌خان گفت انگار دوباره از مادر متولد شده‌ام و ديگر قيد همه چيز را می‌زنم.

بالای آسیاب خبار ملکی متعلق به مادرشوهرم بود که او در آنجا انجیر داشت. مسیر و راهی قافله‌رو بود. مادرشوهرم تعریف می‌کرد که شخصی به نام میرزا که نی‌ریزی نبود نیز از دیگر یاغ‌های منطقه بود. آن‌طور که مادرشوهرم تعریف می‌کرد، هر زمان او و یارانش از آنجا رد می‌شدند، او برایشان تخم‌مرغ می‌پخت. آن طور که شنیدم مرد خوبی بوده است. موقع برداشت انجیر یابادام، او به ملک مادر حاجی می‌رفت، از همان بالا داد می‌زد و به مادرشوهرم که اسمش ربابه بود می‌گفت: ربابه! برای من کشک بساب. مادر حاجی هم برای آنها کشک می‌سابید و آن را آماده می‌کرد. بعد هم آنها کشک و چایشان را می‌خوردند و می‌رفتند.

آقای ابراهیم داودی ادامه می‌دهد: در تکمیل حرف‌های مادرم باید بگویم آن طور که آبی‌بی‌ام تعریف می‌کرد یک زمانی میرزا و چند تا از یارانش به ملک آبی‌بی من می‌آیند. دو نفر از یاران او که دیرتر آمده بود، وقتی می‌بینند تخم‌مرغ و صبحانه‌ای در کار نیست، دور از چشم میرزا، یکی از مرغ‌های آبی‌بی‌ام را می‌گیرند و آن را کباب می‌کنند و می‌خورند.

سری بعد که میرزا به آنجا می‌آید، به آبی‌بی‌ام می‌گوید بلند شو و یک تخم‌مرغ برایمان بپز. مادربزرگم می‌گوید آقای خان! ما تخم‌مرغ نداریم، مرغ‌هایمان را روباه برده است! آن روز که شما رفتید، دو تا روباه آمدند و یکی از مرغ‌هایمان را خوردند. میرزا می‌گوید آن روباه‌ها چه کسانی بودند؟ تا اینکه آن دو نفر از ترس، خودشان را معرفی می‌کنند.

آنطور که مادربزرگم تعریف می‌کرد میرزا آنها را بسیار کتک می‌زند. مَلکی‌های هر دو تایشان را می‌گیرد و آنها را در توبره خودش می‌اندازد. بعد هم توبره‌های بقیه را به دست آنها می‌دهد و می‌گوید باید از اینجا تا ... با پای برهنه راه بروید.

البته آن‌طور که شنیدم همان میرزا را هم می‌خواستند در نی‌ریز دار بزنند که آقای سیدمحی الدین فال اسیری خیلی ناراحت شده بود و در مسجد گفته بود اگر قصد این کار را دارید، او را سریع دار بزنید و بعد به کس و کارش بگویید تا بیایند و او را دفن کنند.

خانم داوودی می‌گوید: آن‌طور که حاجی می‌گفت در جریان قتل عبداله‌خان اصلاً دستوری از مقامات نیامده بود و حاجی از این قضیه اطلاعی نداشت.

بعد از برگشت به اداره، آنها جریان را بازگو می‌کنند و هیچکس اطلاعی نداشت که ریگی می‌خواهد چنین کاری کند. خود ریگی هم اعتراف می‌کند که هیچکس در این مورد اطلاعی نداشته است. به همین خاطر ریگی را بازداشت می‌کنند و به زندان می‌فرستند. آن طور که حاجی می‌گفت، بعد‌ها ریگی را هم به خاطر این کار محکوم کردند و گفتند: چرا بدون دستور چنین کاری انجام داده بود.

این سرنوشت کشتن عبداله‌خان بود، اما در مورد همراهان عبداله‌خان که در چاهک کشته شده بودند من اطلاعی ندارم.

حجاب ممنوع بود

حاجیه خانم فیروزی ادامه می‌دهد: در زمان رضاخان، کسی حق نداشت حجاب داشته باشد و چادر بپوشد.

به یاد دارم اولین سالی که مرا به مدرسه فرستادند، در مدرسه گفتند نباید حجاب داشته باشید. چهارم آبان و تولد شاه بود که شعر می‌خواندند: «چهارم آبان ماه، تولد شاهنشاه...»

وحشتی در بين مردم به وجود می‌آید که عبدالله خان کشته شده و می‌خواهند او را سر کوچه دار بزنند. کنار مسجد حاجی مهدی (جامع مهدی کنونی) سمت چپ  به طرف فلکه یک درخت بزرگ پيش‌رز (توت) بود که او را برعکس ( از 2 پا) دار زدند و اعلام کردند همه بيايند و او را ببينند.

به ما گفتند باید فلان‌طور لباس بپوشید و سر آسیاب برنامه‌های رقص اجرا کنید.

خدا پدرم شیرخان فیروزی را رحمت کند. ایشان در اداره ثبت احوال کار می‌کرد و اهل شیراز بود. آن زمان ماشین وجود نداشت و پدرم به همراه قوام‌الملک با موتور به نی‌ریز آمده بود.

پدرم آن زمان شش کلاس سواد داشت و شش کلاس آن زمان، ازدیپلم الان بالاتر بود. آن روز‌ها تازه اداره ثبت احوال در اینجا باز شده بود. زمانی که به نی‌ریز آمدند و دیدند پدرم شیرخان سواد دارد، به او گفته بودند اگر از شما بخواهند در اینجا به اداره ثبت احوال بیایید و استخدام شوید قبول می‌کنید اینجا ماندگار شوید؟ و پدرم هم، چون با قوام‌الملک آشنا بود قبول کرده بود.

پدرم نی‌ریز ماند و با مادرم ازدواج کرد، بچه‌دار شد و همین جا ماند. او، اما هر زمان که اسم رضاشاه و محمدرضا را می‌آوردند خیلی ناراحت می‌شد. همه به پدرم می‌گفتند شما نان دولت را می‌خورید، در مورد آنها بد نگویید، برایتان بد می‌شود، اما پدرم می‌گفت من از هیچکس نمی‌ترسم.

یادم هست در یکی از روز‌ها کلاهی برای پدرم آوردند و گفتند رضاشاه گفته از این کلاه‌ها بگذارید که پدرم یکهو درآمد و گفت: من کلاه رضا کچل را به سرم بگذارم؟

کلاس دوم دبستان بودیم که در مدرسه تصمیم گرفتند همه بچه‌ها را برای رقص ببرند، اما پدرم گفت من اجازه نمی‌دهم دخترم را ببرند. هرچه به او گفتند برایش بد می‌شود، او را از مدرسه اخراج می‌کنند و به او نمره نمی‌دهند، پدرم قبول نکرد و گفت: حتی اگر او را از مدرسه اخراج کنند و بی‌سواد شود، من اجازه نمی‌دهم او برود و اجازه نداد من به مدرسه بروم.

از کودکیِ دراماتیک تا مسئول اداره ثبت‌احوال

پسرش ابراهیم داوودی رشته کلام را در دست می‌گیرد و می‌گوید:

پدرِ پدربزرگ مادری‌ام از خوانین کامفیروز بود. آن زمان، عموی پدربزرگم، برادر و بچه‌های برادرش را کشته بود تا همه اموال به او برسد. اما او که کودکی دو سه ساله بوده، زیر لحاف و تشک‌ها قایم شده و بعد هم فرار کرده بود؛ لذا از آن خانواده، تنها پدربزرگم زنده مانده بود. آن زمان قوام‌السلطنه حاکم فارس بوده. او پدربزرگم را نزد خود می‌برد و او را بزرگ می‌کند.

در شیراز به مدرسه می‌رود و باسواد می‌شود. زمانی که در نی‌ریز اداره ثبت احوال تأسیس می‌شود، به اینجا می‌آید و او را مسئول اداره ثبت‌احوال می‌گذارد و این چنین می‌شود که پدربزرگم در اینجا ازدواج می‌کند و ماندگار می‌شود.

پدرم اجازه نداد به مدرسه بروم

خانم داوودی می‌گوید:

خلاصه اینکه پدرم اجازه نداد ما در آن جشن شرکت کنیم، چند روزی هم اجازه نداد ما به مدرسه برویم. بعد از سه چهار روز که به مدرسه رفتم هیچ اتفاقی نیفتاد. حتی هیچکس از من سؤالی نپرسید که چرا نیامدی یا تو را از مدرسه بیرون می‌کنیم.

زمانی که به خانه آمدم، پدرم پرسید در مدرسه کسی تو را دعوا کرد؟ گفتم نه، هیچکس به من حرفی نزد.

مدتی گذشت. زمانی که پدرم دید بقیه‌ی دختر‌ها را با سر برهنه به مدرسه می‌فرستند گفت من دوست ندارم دخترم به مدرسه برود و اجازه نداد به مدرسه بروم.

داستان طاق نصرت

آن 5 نفر در چاهک و عبدالله خان به تنهايی و در مسير قطرويه کشته شدند. در ماشين، عبدالله‌خان به همراه پدر من و دو ر ژاندارم ديگر حضور داشتند.

ابراهیم داودی به نقل از مادر بزرگش می‌گوید:

در ضلع جنوب شرقی میدان ۱۵ خرداد فعلی، بنایی بود که به آن طاق نصرت می‌گفتند و هر کس برنامه‌ای داشت در آن محل اجرا می‌کرد. روز اجرای برنامه، در طاق نصرت قالی دار می‌کردند و کارمندان ادارات با خانواده‌هایشان به آنجا دعوت می‌شدند. یادم هست زمانی که پدرم را با خانواده دعوت کرده بودند، ما به آنجا رفتیم. رضاشاه و پسرش در مورد حجاب بسیار سختگیری می‌کردند، به طوری که اگر یک نفر چادر یا روسری به سر داشت، برای او دردسر درست می‌شد.

آن زمان که برای اجرای برنامه‌ها به طاق نصرت می‌رفتند، معاون‌الدیوان در نی‌ریز سرکار بود، اما خانواده معاون‌الدیوان بی‌حجاب نبودند. کوچک بودم و به همراه مادرم به آن مراسم رفتم. همسر معاون‌الدیوان یا همان خانم معصومه یک روسری پوشیده بود.

معاون‌الدیوان مرد بسیار خوب و قابل احترامی بود.

یک زمانی به مناسبتی جشن گرفتند. از ابتدای خیابان ولی عصر کنونی تا ابتدای بلوار ولی عصر طاق نصرت زدند و جشن گرفتند و هر روز ساز و نقاره می‌زدند.

نی‌ریز حتی هزار سال پیش هم آب لوله‌کشی داشته

ابراهیم داوودی می‌گوید:

نی‌ریز آن زمان نقشه بسیار جالبی داشت. این‌طور که از شواهد پیداست، نی‌ریز حتی حدود هزار سال پیش آب لوله‌کشی داشته. سه حوض بالا و روی سر قلات خواجه خضر نبی ا... وجود دارد.

کنار چشمه دووالو هم استخر بزرگ و هم حوضچه کوچکی است که در ابتدا آب داخل حوضچه می‌شده و پس از زلال شدن داخل استخر می‌رفته و سپس از داخل استخر وارد لوله‌های سفالی و خانه‌ها می‌شده است.

حوضچه‌های قلات نه برفگیر بودند که آب را نگه دارند، نه چشمه‌ای بود و نه اینکه بی‌خود ساخته شده باشند. من با چشم خودم لوله‌های سفالی را دیده‌ام که احتمالاً آب را از چشمه دووالو یا همان نزدیک معدن سنگ به منزل بزرگان و خوانین و سایر مردم شهر می‌رسانده که به نظر، این آب، آب آشامیدنی بوده. احتمالاً از همین چشمه آب حوضچه‌های قلات تأمین می‌شده است.

مسجد جامع صغیر را در برابر مسجد جامع کبیر ساختند

خدا پدرم شيرخان فيروزی را رحمت کند. ایشان در اداره ثبت احوال کار می‌کرد و اهل شيراز بود. آن زمان ماشين وجود نداشت و پدرم به همراه قوام‌الملک با موتور به نی‌ريز آمده بود.

خودِ مسجد جامع صغیر مشهور به مسجد بازار (مسجد امام خمینی کنونی) را هم در برابر مسجد جامع کبیر ساختند. به یاد دارم این مسجد نزدیک ۲۰ شبستان با طاق‌های بزرگ داشت. خارج از مسجد قبرستان بزرگی بود که اموات خانواده‌های سرشناس، دانشمندان، خطاطان، شاعران، عارفان و ... در آنجا دفن شده بود. بازارچه‌ای نیز از مسجد جامع امام خمینی شروع می‌شد که کنار آن یک آب‌انبار بسیار بزرگ وجود داشت و به آن برکه شیر می‌گفتند. این بازارچه از درِ مسجد شروع می‌شد، از جلوی امامزاده عبور می‌کرد و تا جلو سرای فاتح کنونی ادامه داشت.

از آن طرف، خود صحن امامزاده هم یک اثر تاریخی بود. دو شیر سنگی بزرگ جلوی در امامزاده بود و دو زنجیر بزرگ هم در آن‌جا وجود داشت. بازار سرپوشیده‌ای بود که مغازه‌های چلنگری (قفل و کلیدسازی و آهنگری)، چاقوسازی، قصابی و... آن‌جا بود. این بازار تا کاروانسرای سروی و بازار ملکی‌دوزان و میدان چاقوسازی (چلنگران) تا کوچه خان ادامه داشت.

جلوی امامزاده نیز کاروانسرای دیگری به نام تیمچه بود که مدت‌ها آن را به زورخانه تبدیل کرده بودند. این کاروانسرا دیوار به دیوار خانه پدربزرگ مادری‌ام بود و پشت آن نیز منزل معاون‌الدیوان وجود داشت. شاید نزدیک به ۱۵-۱۰ خانه در اینجا وجود داشت که همه منازل، قدیمی و آینه‌کاری شده بود. هر کدام از آنها آثار تاریخی با ارزش و نفیسی بود.

ما با امیرحسین فاتح پسر محمدحسن خان، هم‌سن و سال، هم محله‌ای و هم‌مدرسه‌ای بودیم و به خانه‌شان رفت و آمد داشتیم. امیرحسین قبل از گرفتن مدرک دیپلم، به آمریکا رفت و در آنجا ماندگار شد.

میرزا را هم می‌خواستند در نی‌ريز دار بزنند که آقای سیدمحی الدین فال اسيری خيلی ناراحت شده بود و در مسجد گفته بود اگر قصد این کار را دارید، او را سريع دار بزنيد و بعد به کس و کارش بگوييد تا بيايند و او را دفن کنند.

این خانه‌ها بخصوص خانه محمدحسن خان، انسان را شگفت‌زده می‌کرد. به عنوان مثال یکی از بادگیر‌هایی که در خانه‌شان بود، دارای سه دهنه بود، یکی برای سالنی که در آن تجمع می‌کردند مانند مهمان‌خانه، یکی برای اتاق خواب و دیگری نزدیک آشپزخانه. تمام سقف‌ها گچبری و آینه‌کاری‌های ریز و بسیار زیبا داشت. شاید ۲۰ خانه از قبیل خانه خزاعی، شمس، معاون‌الدیوان، فرساد، حسامی، کلانتر و... در این محل وجود داشت. خود مدرسه بهرام یا حوزه علمیه هر کدام یک اثر تاریخی بود. آب‌انبار‌ها آثار تاریخی بودند. آب‌انبار‌هایی که با چهل پله به پایین می‌رفت و آنجا مردم از آب تگری و خنک آن استفاده می‌کردند.

مراسم ظهر عاشورا

ابراهیم داودی ادامه می‌دهد: قبل از اینکه عزاداران بخواهند به کاروانسرای سروی بروند و در آنجا سینه‌زنی و عزاداری کنند، ظهر عاشورا به منزل آقایان سید هدایت‌اله فقیه، سیدمحی‌الدین فال‌اسیری و معاون‌الدیوان می‌رفتند. خیلی کوچک بودم، اما به یاد دارم که با دسته سینه‌زنی به همراه پدرم به منزل آنها رفتیم. در آن خانه، حوض مرمری بسیار تمیز و زیبایی وسط عمارت بود که در آن برای عزاداران شربت درست می‌کردند و هیچکس حق نداشت به آن دست بزند یا نزدیک شود.

کربلایی محمد پیری پدربزرگ مهندس پیروی مسئول شربت بود. افرادی با تنگ‌های مسی، شربت برمی‌داشتند و در لیوان‌های مسی به مردم شربت می‌دادند.

خانم داوودی می‌گوید:

پشت طاق نصرت، کوچه پاساژ فعلی بود که به کوچه سنگفرش معروف بود و یک درخت چنار بسیار بزرگ و عظیم هم کنار درِ خانه معاون‌الدیوان وجود داشت. برای ورود به منزل اصلی معاون‌الدیوان باید از سه در رد می‌شدی تا وارد خانه شوی. از در سوم که رد می‌شدی، در حیاط یک حوض خیلی بزرگ وسط خانه بود.

البته تعداد دسته‌های عزاداری مانند الان زیاد نبود. از محله‌هایی مانند کوچه بالا، محله کیان، محله، امامزاده و سر زیرکان به آنجا می‌آمدند و سینه می‌زدند. دور حیاط دور می‌زدند، تک‌تک پذیرایی می‌شدند، چند نفر هم دم در می‌ایستادند و مردم را راهنمایی می‌کردند.

خود ریگی هم اعتراف می‌کند که هیچکس در این مورد اطلاعی نداشته است. به همین خاطر ریگی را بازداشت می‌کنند و به زندان می‌فرستند. آن طور که حاجی می‌گفت، بعدها ریگی را هم به خاطر این کار محکوم کردند و گفتند: چرا بدون دستور چنین کاری انجام داده بود.

خانه معاون‌الدیوان خیلی بزرگ بود. دری هم آن طرف حیاط در ضلع جنوبی بود که طویله و جایگاه اسب‌هایشان بود.

در یک مراسم که شرکت کردیم یک نفر مأمور می‌خواست چادر مادرم را بکشد که فریاد مادرم به هوا بلند شد و گفت ما مهمان معاون‌الدیوان و آقای فاتح هستیم که ایشان هم چادر را رها کرد و رفت. در آن مراسم ساز و نقاره نزدند، اما در مراسم تاجگذاری که در طاق نصرت برگزار شد، ساز و نقاره می‌زدند.

کاروانسرای تیمچه

مادر برادران داوودی می‌گوید: یادش بخیر! کاروانسرای تیمچه، دیوار به دیوار منزل پدری من بود. زورخانه هم در دالان کاروانسرا بود که برای ورزش می‌آمدند. آخر دالان کاروانسرا یک اتاق خیلی بزرگ گنبدی‌شکل بود که زورخانه بود و تازه باز شده بود. یک زمانی ما دیدیم که از کاروانسرا سر و صدا می‌آید. ما از پشت‌بام خانه پدری رفتیم و نگاه کردیم که دیدیم بله، چندین نفر مشغول ورزش هستند و بعد فهمیدیم آنجا زورخانه شده است. بعد از ازدواج ما، حاجی گفت من هم در همان زورخانه ورزش می‌کردم.

البته این کاروانسرا، اتاق‌های زیادی داشت که در زمان اشغال ایران در سال ۱۳۲۰ قحطی شد و آن را تبدیل به گداخانه کردند. هر اتاق را به دست دو سه نفر می‌دادند تا افرادی که نیازمند بودند، به در خانه بقیه نروند و گدایی نکنند. صبح و ظهر و شب برای این افراد غذا می‌بردند و اگر می‌شنیدند فردی برای گدایی به جایی رفته، به شدت با او برخورد می‌کردند. یادم هست ما با بچه‌های همسایه به پشت‌بام می‌رفتیم و اگر چیزی داشتیم، به طوری که کسی متوجه نشود، به آنها می‌دادیم.

ناگفته‌هایی از ماجرای عبدا... خان سالاریبه روایت حاجیه بی‌بی فیروزی

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها