تعداد بازدید: ۱۹۶
کد خبر: ۲۶۴۱۴
تاریخ انتشار: ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۰:۴۴ - 2026 17 June

روایت دکتر جمشید صداقت کیش از ماجرای عبدا... خان

عبداله خان دکتر جمشید صداقت‌کیش (۱۳۱۵-۱۳۹۱) نویسنده، باستان‌شناس، پژوهشگر و ایران‌شناس پیشکسوت فارس و از چهره‌های ماندگار سال ۱۳۸۴، بیش از ۷۰ کتاب در حوزه‌های ایران‌شناسی و فارس‌شناسی دارد و بیش از ۲۰۰ مقاله در این زمینه‌ها از او منتشر شده‌است. وی پژوهشی گسترده نیز بر روی طایفه کرد‌ در استان‌های فارس و کرمان داشته، که در قالب کتاب «کردان پارس و کرمان» توسط نشر تافگه روانه بازار شده است.

در بخشی از کتاب، اشاره‌ای نیز به عبدا... خان کرده که گزیده‌ای از آن را در زیر می‌خوانید:

عبدا... خان مشهورترین یاغی

عبدا... خان معروف‌ترین یاغی طایفه ... می‌باشد که با وصف این که حدود ۵۰ سال از کشته شدن وی می‌گذرد [دکتر صداقت کیش این اطلاعات را در سال 1380 خورشدی جمع آوری کرده]، هنوز عملیاتش بحث مجالس است.

عبدا...خان با نام خانوادگی سالاری دارای قامتی متوسط و سبزه رو بوده و در هنگام مرگ ۳۵ ساله بوده است.

به عقیده پاره‌ای، عبدا... خان مدت چهار سال و به عقیده برخی ۷ یا ۱۳ سال در زندان کرمان زندانی می‌شود. ضمناً در این زندان شخص دیگری به نام عبدا... قصاب زندانی بوده است که بالاخره پایان مدت زندانی عبدا...قصاب فرا می رسد و عبدا... خان سالاری خود را به جای عبدا... قصاب جا می زند و از زندان کرمان فرار می کند و ... با پای پیاده حدود ۲۸۰ کیلومتر راه را در می نوردد و به روستای غوری از دهستان دهچاه بخش مشکان شهرستان نی‌ریز می‌رود. ولی از همین زمان، یاغیگری را آغاز می‌کند. در شروع کار هفت یا هشت نفر به همراه وی بوده‌اند و در پایان عمر گاهی همراهان عبدا... خان به ۸۰ نفر رسیده است.

در مورد شرح حال عبدا... خان زوایای تاریکی از لحاظ سال شمار زندگی وجود دارد. او که متولد ۱۲۹۸ خورشیدی بوده آیا زودتر از ۱۵ سالگی (یعنی ۱۳۱۳ خورشیدی) یاغیگری کرده است یا بعد از سال ۱۳۲۰یعنی در ۲۲ سالگی؟

در افواه است که پس از واقعه سال ۱۳۲۵ در جمال آباد، قاسم خان نگهبان به تعقیب عبدا... خان و علی کرم بیگ می‌پردازد اما این دو به شهرستان داراب می‌روند و موضوع تعقیب منتفی می شود.

پس از آن عبدا... خان با یاغیگری بیشترین وحشت را در منطقه یعنی جاده‌های فارس- بندرعباس، کرمان -یزد، نائین و ابرکوه ایجاد کرده بود و تا لحظه مرگش در سال ۱۳۳۳ خورشیدی به گفته برخی، تعداد ۱۵۱ ژاندارم، ارتشی و مردم عادی را کشته بود اما از شواهد مشخص شده که تعداد واقعی کشته‌شدگان به دست عبدا... خان چندین برابر رقم مزبور می باشد.

برای مثال یدا... خان برادر عبدا... خان که وی نیز یاغی بوده و به همراهی یاغی دیگری به نام غلامحسین علی‌اکبر در گرمسیر فارس وارد چادر و خیمه‌ای می‌شوند و همه اهل آن چادر و خیمه چریک بوده‌اند، چریکها آن دو را می‌کشند. عبدا... خان به خاطر برادرش ۱۳ نفر از همان ایل و طایفه را می‌کشد و سر آنها را در یک سینی می‌گذارد و برای آنان می‌فرستد.

عبدا... خان همواره همسرش را به استثنای چند سفر آخر خود، به همراهش می‌برده و همیشه نمازش ترک نمی‌شده است. وی و سایر یاغیان و همراهانش سالها به عنوان یاغی در کوه‌ها به سر می‌برده، کامیونها را غارت می‌کرده اما برای افراد سید فوق‌العاده اهمیت قائل بوده و اموال اینگونه افراد را غارت نمی‌کرده.

عبدا... خان و تمامی همراهانش و همه یاغیان منطقه در مسائل ناموسی بسیار حساس بوده‌اند و اگر زنی در کامیون‌ها بوده ابداً نگاه نمی‌کرده‌اند و از این نظر پرونده عبدا... خان و همراهانش بسیار پاک و منزه می باشد.

عبدا... خان در بین مردم و غیر از بستگان خود و نیز منطقه و در سایر جاها افراد جاسوسی داشته است که به وی گزارش می داده‌اند. مشهدی عبدالحمید حیدری از طایفه ... مقیم روستای خوانسار از بخش مرکزی شهرستان خاتم در شهریور ۱۳۶۴ برایم تعریف کرد که یک شب در دهه بیست عبدا... خان و همراهانش به دلیل مسائل و اختلافاتی که بین او و کربلایی حسن کرمی کدخدای خوانسار داشته سه روستای خوانسار، نیستان و حسن آباد را که مالک هر سه آنها کربلایی حسن کرمی بوده غارت می‌کند. حیدری تعریف کرد که در همان شب مریض شده بودم و تب داشتم. عبدا... خان به چادرم آمد و در گوشم چیزی گفت و سؤالهایی کرد و سپس یک بار شکر سرخ به دستور وی در چادرم انداختند و رفتند.

همه بستگان عبدا... خان اظهار می‌دارند هر چه از کاروان‌ها و کامیونها و غیره غارت می‌کرد به مردم فقیر می‌داد و هنگام مرگ از مال دنیا فقط ۲۰۰ تا ۳۰۰ رأس گوسفند به ارزش آن روز دو تا سه هزار تومان بیشتر نداشته است.

ارتش و ژاندارمری فارس در طول 10 سال یا بیشتر برای دستگیری وی عاجز بوده‌اند. هر مرتبه چند نفر از ارتش و ژاندارمری فارس از شیراز برای دستگیری عبدا... خان به کره‌ای اعزام می‌نمایند اما عبدا... خان از طریق جاسوسان متوجه می‌شود و هر بار آنها را می‌کشد تا سرانجام یک نفر افسر ژاندارمری به نام سروان امتیازیان که بعدها در بین مردم به سروان لنگ مشهور می‌شود چون یک پایش لنگ بوده، فرمانده ژاندارمری شهرستان نی‌ریز می‌شود و به منطقه می‌آید و برای جلوگیری از سوزاندن زغال که در آن زمان تولید زغال از جنگلهای فارس ممنوع بوده، فعالیت می‌کرده است.

وی طرح دوستی با عبدا... خان می‌ریزد و به مدت سه سال دوستی محکمی با او داشته است و به گفته برخی دو سه مرتبه در غارتها و کامیون‌زنی‌های عبدا... خان به‌ همراه وی شرکت می‌جوید و نقش شریک دزد و رفیق قافله را خوب بازی می کند.

عبدا... خان سالاری پنج سال آخر عمر خود را تأمین گرفته بوده و حتی یک عدد تفنگ دولتی به او می‌دهند و در روستای طَشت از دهستان طَشک [از شهرستان بختگان فعلی] زندگی را به کشاورزی می‌گذرانده و در قلعه ای که خود در همان روستا می سازد و به نام قلعه عبدا... خان مشهور می‌گردد اقامت داشته است. [...] اما در همین مدت پنج سال تأمین عبدا... خان هم افرادی بوده اند که از نام وی سوء استفاده می‌کرده و به غارت قافله‌ها و کامیون‌ها می‌پرداخته اند.

حسن میر قلی، یکی از یاران عبدا... خان و از بازماندگان گروه وی که تا آخرین لحظات عمر عبدا... خان به همراه او بوده است و در آن زمان ۱۴ سال داشته است برایم روایت کرد که سروان امتیازیان دوست بسیار صمیمی عبدا... خان بوده و رفت و آمد داشته‌اند و حتی شبهای آخر هر دو در یک اتاق و در روی یک فرش و در نزدیکی هم اما در دو رختخواب می‌خوابیده‌اند و هم از ژاندارمها و هم از یاران عبدا... خان مشترکاً، شب هنگام خواب آنان کشیک می داده‌اند و از جمله میرقلی خودش کشیک‌هایش را به یاد می آورد.

در همان سال، در زمستان ۱۳۳۲ یا ۱۳۳۳ شخصی به نام میرزا [اهل شهر و روستاهای نی‌ریز نبوده. از این شخص در روایت خانم فیروزی هم یاد شده] یاغی می‌شود و سروان امتیازیان بدون دستور مرکز به تعقیب او می‌پردازد و در درگیری با او استواری از نیروی امتیازیان کشته می‌شود و در نتیجه سروان امتیازیان توبیخ می‌گردد.

در این حال یک نفر دیگر به نام اصغر [هم محلی میرزا] یاغی می‌شود. در نتیجه علی کرم بیگ سالاری نامه‌ای به عبدا... خان می‌نویسد و سفارش سروان امتیازیان را می‌کند که به او کمک کند تا اصغر را دستگیر کند. افزون بر آن سرهنگ مقرب [فرمانده ژاندارمری فارس] هم نامه‌ای به همین مضمون به عبدا... خان می نویسد و همین سفارش را می کند.

عبدا... خان با یارانش با اسب و سروان امتیازیان با راننده و یک نفر ژاندارم و دو نفر از یاران عبدا... خان به نام‌های نصرت و مصطفی در جیپ، به مدت پنج روز در کوه‌ها و منطقه دزدان و بارزگان در شرق شهر بابک و نیز در چشمه انجیر، کر سفید (Kor) چاه منج (Monj) و قرجه (Qaraje) روستای چاهک [..] در تعقیب اصغربوده‌اند اما نتیجه کار بی‌حاصل بوده است.

سرانجام شب را در باغ شادی حد فاصل روستای خوانسار و روستای چاهک در خانه خان میرزای خلج از طایفه قرایی (Qaraey) می‌گذرانند بدون آنکه اصغر را گرفته باشند.

در آن شب سروان امتیازیان رو به عبدا... خان می‌کند و می‌گوید: «خان! حالا که زمسونه سرما هم که هست تو هم که با ماشین همراه ما نمی‌آیی، اصغر را هم که نگرفتیم، من فردا میرم.»

عکس‌العمل عبدا... خان در ذهنش بدین صورت است که حالا نبایستی سروان را ناراحت کنم بنابراین می‌گوید:

«خب صب همرات میام.»

صبح روز بعد احتمالاً روز ۲۸ بهمن سال ۱۳۳۲ دو گروه می‌شوند: یکی حسن میرقلی ۱۴ ساله، امراله حسین‌زاده ۸۰ ساله و مصطفی سالاری ۳۰ ساله همه از یاران عبدا... خان و یک ژاندارم به نام خانوادگی کدخدایی با اسب در ساعت 8 از باغ شادی به سوی چاهک در ۱۲ کیلومتری باغ شادی حرکت می‌کنند. ضمن آنکه توطئه را سروان امتیازیان مخفیانه به کدخدایی گفته بوده و نشانه‌ای داده بود که اگر عبدا... خان را کشتم در نزدیکی چاهک ۵۰۰ متر جیپ را از جاده بیرون می‌برم و می‌ایستم.

گروه دیگر عبدا... خان و از یاران او نصرت، جان بابا، و ببراز سالاری و همچنین راننده جیپ و یک سرجوخه ژاندارمری به نام الوندی و سروان امتیازیان با جیپ به سوی چاهک حرکت می‌کنند اما راه مستقیم به سوی چاهک را انتخاب نمی‌کنند بلکه راه یزد را انتخاب می‌کنند و سپس به سوی چاهک می‌روند. سروان امتیازیان در چهار عدد پرتقال به وسیله سرنگ سم داخل کرده و آماده داشته است.

ابتدا یک عدد پرتقالِ بدون سم را خود شروع به خوردن می‌کند و سپس پرتقال‌های سمی را به عبدا... خان و یارانش می‌دهد و هر چهار نفر در دم کشته می‌شوند. پس از آن به هر چهار نفر چند گلوله خالی می‌کنند که ابداً خون از بدن آنها خارج نمی‌شود. بعد اجساد این چهار نفر را در کامیونی که از یزد خالی و بدون بار می‌آمده قرار می‌دهند و به سوی چاهک حرکت می‌کنند. گروه اسب‌سواران حدود ساعت ۱۰ بامداد همان روز به چاهک می‌رسند. در همین حال مأمورین پاسگاه ژاندارمری، امر‌ا... و مصطفی را به سوی یک کامیون زغال می‌فرستند که راننده را بیاورند و تعهد کتبی بگیرند که دیگر زغال از این منطقه نبرد.

در همین ضمن جیپ و کامیون اجساد می‌رسد و از دور جیپ با علامت روشن و خاموش کردن چراغ ها به برج پاسگاه خبر کشته شدن عبدا... خان را می‌دهد. حسن میرقلی در همین حال می خواسته به سوی امرا... و مصطفی برود که از برج صدا می‌زنند:

«بیا چای بخور.»

او می‌رود که چای بنوشد. در برج وقتی میرقلی تفنگش را در کنار دیوار قرار می‌دهد و نعلبکی و استکان چای را می‌گیرد، بلافاصله یک نفر ژاندارم از پشت دستهایش را می‌گیرد و دستبند به دستش می زند.

در همین هنگام سروان امتیازیان از شیشه باز جلو جیب ابتدا مصطفی را هدف گلوله قرار می‌دهد و می کشد و سپس امرا... ۸۰ ساله با دیدن قتل مصطفی با هدف‌گیری تفنگ به سوی جیب می‌رود. حالا سروان امتیازیان بیرون از جیپ ایستاده و دارد به سوی امرا... هدف‌گیری می‌کند. امرا... وی را هدف قرار می‌دهد و شلیک می‌کند. سروان در خاک می‌غلتد اما فقط کمی بازویش خراش بر می‌دارد. بلند می‌شود ولی گلوله در تفنگ امرا... گیر می‌کند و هر چه شلیک می‌کند، بیهوده بوده و در این حال فرصتی بوده که فرار کند. اما ژاندارمی که دستهای میرقلی را در برج از پشت می‌گیرد امر ا... را هدف قرار می‌دهد و می‌کشد.

در همین حال حسن میرقلی جوانک ۱۴ ساله را دست بسته از برج به پایین می‌آورند. جمعیت روستای چاهک با شنیدن صدای گلوله برای تماشا هجوم می‌آورند. سروان امتیازیان هدفگیری بر روی میرقلی می‌کند و قصد کشتن او را داشته که دو نفر یکی چاهکی به نام صمیمی و دیگری یزدی به نام کیانی مدیر مدرسه چاهک به سروان می‌گویند که جوان ۱۴ ساله را که دستگیر شده نمی‌کشند و از سوی دیگر، سروان تصور می‌کند که هجوم جمعیت مردم روستا به خاطر جلوگیری از کشتن میرقلی است. او را نمی‌کشد و دستور می‌دهد مردم متفرق شوند و بروند.

جنازه‌های امرا... و مصطفی را که خونین بوده روی چهار جنازه دیگر می‌اندازند تا آنها خونین شوند و بگویند چهار نفر مزبور در اثر گلوله کشته شده‌اند و نه مسمومیت. پس از آن واقعه، سروان با جیپ که میر قلی دست بسته در آن بوده و کامیون به سوی نی‌ریز حرکت می‌کند. در راه سروان از میرقلی می‌خواهد که در دادگاه بگوید عبدا... خان با هفت تیر خواست سروان را بکشد که سروان عبدا... خان را با ۲۰ تیر کشت اما میر قلی در دادگاه واقعیت را می‌گوید.

در نی‌ریز میرقلی را با تفنگ روی اجساد می‌نشانند و عکس می‌گیرند که در همین گزارش دیده می شود.

میر قلی را ۱۰ روز در زندانی در نی‌ریز ، دو ماه در زندان شهرستان استهبان و ۱۶ روز در زندان جهرم به جرم همکاری با عبدا... خان حبس می‌کنند.

در پایان سروان امتیازیان می‌رود و روی پرونده میرقلی می‌نویسد که او جرم و گناهی ندارد و با این عمل میرقلی آزاد می‌شود.

جنازه عبدا... خان و همراهانش را در گورستان ذیروح در محله «گیا» در نی‌ریز در گودالی می‌اندازند و خاک بر روی آنها می‌ریزند. اما به دستور آیت ا... سید محی‌الدین فال اسیری اجساد را بیرون می‌آورند و کفن و دفن می‌کنند. بعدها بستگان عبدا... خان سنگی بر روی آن می‌اندازند. (صداقت کیش، جمشید (1399) کردان پارس و کرمان، سنندج: تافگه، صص 321-330)

مرگ عبدا... خان بازتاب‌ زیادی در بین مردم آن زمان داشته و داستانهای فراوانی پیرامون آن شکل گرفته که تا به امروز نیز در اذهان باقی مانده است. از جمله اشعار و واسونک‌هایی که به آن واقعه اشاره دارد.

از جمله شعر زیر که جناب آقای غلام‌رضا زینل‌زاده متولد سال 1315 خورشیدی در ذهن داشتند و آن را برای ما خواندند. (با تشکر از جناب آقای علی‌اکبر ناموری)

به چاهک کشته شد شش مرد جنگی

به دست یک نفر سرگرد لنگی

الهی خوش بگردد جون سرگرد

که خون شش نفر شیر نره خورد

الا گلزار نکردی هوشیاری

تو را کشتند به ضرب تیر کاری

پسینی فتنه‌ها برپا کنم من

تفنگچی از برات پیدا کنم من

تفنگچی دور قلعه مزیجون

برم تقّاص عبدا... کنم من

پسینی زردی الله گرفته

که سرگرد دور عبدا... گرفته

به شامراد بگو دست با تفنگ کن

که تشتم دود واویلا گرفته

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها