تعداد بازدید: ۹۵
کد خبر: ۲۶۳۹۵
تاریخ انتشار: ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۷:۱۲ - 2026 14 June
خاطرات و خطرات

خاطره‌ای از کلاس هشتم دبیرستان احمد

(سیکل اول: کلاس‌های هفتم، هشتم و نهم) سال تحصیلی ۱۳۳۲-۱۳۳۳ خورشیدی

در گذشته روز‌های شنبه هر هفته ناظم یا رئیس دبیرستان، نظافت دانش‌آموزان را بررسی می‌کردند. صبح شنبه همه دانش‌آموزان به صف می‌ایستادند. ناظم یا رئیس دبیرستان موی سر دانش‌آموزان را نگاه می‌کردند تا ببینند اصلاح شده یا نه و دست‌ها را می‌دیدند که تمیز است یا نه. آن زمان نگارنده در باغ بیشه دهنه پلنگان گردو پوست کرده بودم و دستهایم رنگی شده بود.

آقای صدر نی‌ریزی معروف به صدری هنگامی که به من رسید و دستهایم را دید گفت چرا دستهایت را نشسته‌ای؟ با خنده گفتم: آقا در جبل پلنگان گردو پوست کرده‌ام و دست‌هایم رنگی شده. هرچه شسته‌ام پاک نشده. یک سیلی محکم به من زد و گفت: می‌خواهی یک پاره آجر به تو بدهم تا با آن دست‌هایت را بشویی تا پاک شود؟

در کلاس هشتم آقای محمد تقی شکیبا معلم عربی ما بود. در یکی از ساعات درس هنگامی که به کلاس تشریف آوردند بلند شدم و گفتم: آقا اجازه می‌فرمایید یک پرسش از مبحث درسی بپرسم؟

ایشان چندبار از ابتدا به انتهای کلاس رفتند و برگشتند و با ناراحتی گفتند: رفتی در قرآن‌های کهنه کلمه پیدا کرده‌ای حالا می‌خواهی مرا امتحان کنی؟ فاضل شده‌ای؟ می‌خواهی فضیلت خودت را به من نشان دهی؟

گفتم: آقا اجازه گرفتم. دانش‌آموزان شروع به خندیدن کردند. به من گفت: برو یک چوب بیاور. رفتم در اطاق مستخدمین گشتم و یک ترکه چوبی را که طولش نیم متر کمتر بود آوردم و خدمتشان دادم؛ بیشتر ناراحت شدند.

خلاصه یکی از دانش‌آموزان را که آقای حسین نیکونژاد بود تنبیه کردند و بعد هم مرا از کلاس درس بیرون کردند. دم در ایستادم. همان ساعت آقای حبیب‌الله فرهمندی رئیس وقت اداره فرهنگ سابق (آموزش و پرورش کنونی) به دبیرستان آمده بود. مرا که دید گفت: چرا اینجا ایستاده‌ای؟ گفتم: آقا دبیر مرا از کلاس بیرون کرده. درِ کلاس را باز کرد و با آقای شکیبا صحبتی کرد. آنگاه گفت باید ایشان را از دبیرستان بیرون کرد. به دفتر رفت و بعد به اداره برگشت. ساعت بعد آقای صدری رئیس دبیرستان مرا به کلاس درس فرستاد. در کلاس هشتم دبیر ریاضی ما آقای منصور زارع بود. آقای شمس معروف به شمسی درس تاریخ تدریس می‌کرد و گاهی برای کمک به آقای زارع بعضی از ساعات می‌آمد سر کلاس و مسئله ریاضی حل می‌کرد. یک بار یک مسئله‌ای را غلط حل کرد. از کلاس که بیرون رفتند به دانش آموزان گفتم این مسئله را غلط حل کرد. آقای ایرج وجدانی گفت: «پیش‌آهنگ» نباید این حرف را می‌زدی. خلاصه یک نفر از دانش‌آموزان که از اقوامش بود جریان را برایشان گفته بود. آقای شمسی مرا در کلاس تاریخ آن سال تجدید کرد؛ و تنها درسی بود که در دوران تحصیل تجدید شدم. آقای منصور زارع از درس ریاضی امتحان گرفت. وقتی اوراق را تصحیح کرد دیدم نمره‌ام بیست نشده. اعتراض کردم که همه پرسش‌ها را صحیح پاسخ داده‌ام. با هم بحثمان شد. به گفته‌هایش قانع نشدم یک سیلی محکم به من زد و مرا سر جایم نشاند. / ادامه دارد

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها