تعداد بازدید: ۱۴۷
کد خبر: ۲۶۲۸۷
تاریخ انتشار: ۰۹ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 30 May
بر اساس یک سرگذشت واقعی

ماندانا در آسمان بود و من در زمین

نویسنده : فاطمه زردشتی نی‌ریزی

با ماندانا در یک مهمانی در شیراز آشنا شدم. مادرم، اما برایم مریم، دخترِ خاله زری را در نظر گرفته بود. ماندانا حسابداری خوانده بود، دختر آرامی که به تازگی در شرکتی مشغول کار شده بود.

ماندانا، اما زیبا بود، امروزی... خوب تیپ می‌زد و خوب دلبری می‌کرد. از همان اول از او خوشم آمد. شماره‌هایمان که رد و بدل شد، زنگ بود، پشت زنگ... پیام بود، پشت پیام.

به ماه نرسیده حس کردم عاشقش شده‌ام. در شیراز زندگی می‌کرد و سخت بود دیدنش. من، اما بی‌قرار او بودم و اگر چند روزی یک بار او را نمی‌دیدم حسابی دمغ می‌شدم.

خیلی طول نکشید که به او پیشنهاد ازدواج دادم. موضوعی که حتی هنوز با خانواده‌ام در میان نگذاشته بودم. ماندانا، اما پرصدا خندید. از خنده ریسه رفته بود. آن طور که خودش می‌گفت اصلاً به ازدواج فکر نمی‌کرد. دوست داشت آزادانه زندگی کند و در قید و بند کسی نباشد... من، اما اصرار کردم. اصرار پشت اصرار. دوست داشتم او را برای همیشه داشته باشم، نزدیک خودم... و آنقدر گفتم و گفتم تا ماندانا رضایت داد در مورد آن فکر کند...

موضوع را که به خانواده‌ام گفتم مادرم ترش کرد... مریم را دوست داشت و از همان بچگی او را عروسم صدا می‌کرد، اما من جفت پایم را در یک کفش کردم که یا ماندانا یا هیچکس...

بزرگ شده بودم، برای خودم مهندسی بودم و دوست داشتم خودم، برای زندگی‌ام تصمیم بگیرم...

خواستگاری از ماندانا در حالی انجام شد که تردید از چهره ماندانا می‌بارید و خانواده‌ام آن طور که باید و شاید راضی نبودند...

به خانه که آمدیم مادرم محکم گفت نه! از طرز لباس پوشیدن و رفتار ماندانا خوشش نیامده بود. می‌گفت هنوز نه به دار است و نه به بار، چه معنی دارد دختر بدون روسری و با لباس باز جلوی خواستگار ظاهر شود؟

خدا می‌داند چقدر با او کلنجار رفتم، چقدر سماجت کردم، چقدر تهدید کردم تا بالاخره پذیرفت...

جشن عروسی‌مان با هزار حرف و حدیث و کشمکش برگزار شد. ماندانا می‌خواست عروسی مختلط باشد و مادرم رضایت نمی‌داد. می‌گفت مردم چه می‌گویند پشت سرمان؟ از آن طرف ماندانا هم کوتاه نمی‌آمد. دلش می‌خواست آن طور که دوست دارد عروسی‌اش را برگزار کند و باز این من بودم که به دست و پای مادرم افتادم تا قبول کند...

ازدواج که کردیم طبق قراری که با ماندانا گذاشته بودم، به شیراز رفتیم. خانه‌ای اجاره کردیم و زندگی مشترک‌مان را شروع کردیم. زندگی شیرینی که مدت‌ها بود برای آن رؤیاپردازی کرده بودم...

مدت زیادی، اما طول نکشید که فهمیدم اشتباه کرده‌ام. ماندانا زن زندگی نبود... نه اهل آشپزی بود، نه تمیزکردن خانه... اسم بچه که می‌آوردم مرا اُمل می‌دانست. بدتر از همه، اما این بود که مدام از من می‌خواست در پارتی‌های شبانه شرکت کنیم و اگر قبول نمی‌کردم خودش به تنهایی می‌رفت...

اوایل سعی کردم با موضوع کنار بیایم، اما مگر می‌شد؟ باید چشم‌هایم را به روی همه چیز می‌بستم...

وقتی برای اولین بار از او خواستم قید مهمانی‌های شبانه‌اش را بزند خندید و خواست شوخی نکنم...، اما شوخی در کار نبود... خسته می‌شدم و نمی‌توانستم در همه مهمانی‌ها او را همراهی کنم. در همه مسافرت‌هایی که دوست داشت بادوستان مجردش برود.

سعی کردم محکم جلویش بایستم و بگویم نه!

اما اوضاع بدتر شد...

خیلی راحت جلویم ایستاد و گفت تو مرا همان روز اول همینگونه انتخاب کرده‌ای. در همین پارتی‌ها و جشن‌ها، و خوب می‌دانستی که من چه شکلی‌ام... راست هم می‌گفت، من باید چشمانم را بیشتر باز می‌کردم، اما دوست داشتم حالا تغییر کند، به خاطر من، به خاطر زندگی‌مان...

ماندانا، اما اصلاً گوشش بدهکار نبود. خیلی راحت می‌گفت با این افکار پوسیده‌ام از ازدواج با من پشیمان شده، اما من هنوز دوستش داشتم...

آن روز عصر، اما وقتی با آن لباس باز و چهره آرایش کرده، آماده رفتن شد، جلویش ایستادم و گفتم نه! بحث‌مان بالا گرفت که برای اولین بار دستم را بالا بردم و...

ماندانا باورش نمی‌شد او را کتک زده‌ام... بدون هیچ اشک و ناراحتی فقط نگاهم کرد... بعد هم گفت که طلاقش را می‌گیرد، و گرفت... این پایان زندگی ما بود...

ماندانا در آسمان بود و من در زمین.

ماندانا در آسمان بود و من در زمین

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها