تعداد بازدید: ۱۳۴
کد خبر: ۲۶۱۱۹
تاریخ انتشار: ۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 09 May
ماجراهای تبعه موجاز

روزی که ارباب شاگردم شد

نویسنده : نجیب

یَک ماهی می‌شد که برای ارباب نو کار می‌کردم.

کندَه‌کاری چاه خانه‌اش با من بود. خاک بالا می‌کشیدم، و عرق مَثال باران از پیشانی‌ام می‌چَکید. اما چند روزی شد که دیدم رفتار ارباب عوض شده. همان آدمی که اگر پنج دقیقه بیل را زمین می‌گذاشتم می‌گفت: «نجیب! چَرا ایستادی؟ وقت طلاست!»، حالی وقتی مرا نَظاره می‌کرد، لبخند می‌زد؛ آن هم لبخند میهربان! همین‌جا بود که شک کردم.

یَک روز نزدیک غروب، کار خلاص شد. ارباب آرام آرام آمد طرفم، دستش را گذاشت روی شانه‌ام. دلم یَک‌باره تِق کرد. دستش رِ پس زدم و دو قدم بَ عقب بَرفتم.

گفتَه کردم: «ارباب جان، از جان من چَه می‌خواهی؟ راست بَگو!»

بَگفت: «نجیب! دوست من! چَرا این‌قدر ترسیدی؟»

گفتم: «تو ارباب من هستی. این‌قدر میهربانی‌ات عجیب است! تا هفته پیش اگر نفسم بند می‌شد، می‌گفتی چَرا کار نَمی‌کونی، حالا شده‌ام عزیز دل؟»

یَک‌باره دیدم چَشمانش پُر آب شد. خودش را انداخت در بغلم و بَگفت: «نجیب! زندگی در این وَلایت خیلی سخت شده. من راننده تاکسی اینترنتی هستم؛ اما از وقتی همین تاکسی‌ها هم زیاده کرده، روزی پنج شش سرویس هم گیرم نمی‌آید. همان پول کم را هم باید سهم بدهم.»

بعد با دست اشاره کرد بَ ساختمان نیمه‌کاره. بَگفت: «مصالح هم آن‌قدر گَران شده که فکر نَمی‌کونم بتانم همین اسکلت خانَه را هم تمام کونم.»

گفتَه کردم: «خب برادر، من چَکار کونم؟» هق‌هق‌کنان گفت: «شَنیده‌ام پول وَلایت تو ارزشش بالا بَرفته. می‌خواهم بَدانم چَطور می‌تانم بروم آن‌جا زیندگی کونم؟ تو راهنمایی‌ام کون. آخر من آن‌جا غریبم، نَدانم چَکار باید کونم.»

والله دلم برایش بَسوخت. بغلش کردم، هر دو چند لحظه خاموش گَریه کردیم. بعد آه کَشیدم و بَگفتم: «برادر! ارزش پول این‌جا آن‌قدر قاطی شده که من هم بعضی وقت‌ها فکر مَکونم برگردم وَلایت خودم؛ با این که آن‌جا هم موشکلات کم نیست.»

بعد گفتم: «اما تو نیا. غریبی درد بدی است. آدم وقتی غریب شود، حتی سایه خودش هم برایش آشنا نیست.» ارباب کمی فکر بَکرد، بعد گفت: «من اینجا با این همه طلبکار، از سایه خودم هم ترسانم. اگر تو برگردی، من هم می‌آیم. شاگردت می‌شوم. در کندَه‌کاری چاه کمکَت مَکونم.»

گفت: «قَول می‌دهم مَثال خودت کار کونم. فقط مرا تنها نگوذار.» سرم رِ پایین انداختم، بیل در خاک فرو بردم، و در دل بَگفتم: «دنیا عجیب گردش دارد. دیروز من کارگر بودم و او ارباب؛ حالا ارباب می‌خواهد شاگرد من شود.» بعد با خود بَگفتم: «راست گفته‌اند؛ گاهی آدم روی زین می‌نشیند، گاهی هم زین می‌نشیند روی آدم!» 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها