چه کارهایی توفیق سحرخیزی را از انسان میگیرد؟
پای درس کربلايی احمد تهرانی / روزی به من حالی کردند که: اگر کسی به واسطهی رفتار و کردارش، موجبات غیبت را فراهم کند، او هم در گناه آن غیبت، شریک است.
/ هر نفَسی که برای خدا بکشی، سود است؛ و هر نفسی که برای غیر او بکشی، عین زیان است.
/ یکی از علّتهایی که ما توفیق سحرخیزی نداریم و در وقت آن سنگین هستیم و گویا گوشهایمان صدای مَلَک منادی را که همهی اولیاء الله را بیدار میکند نمیشنود، این است که روح و قلب ما به خاطر دو مسأله سنگین میشود و مثل گنجشکی که به دو پایش وزنه آویختهاند، به وقت سحر نمیتواند برخیزد و به ملاقات یار پر بزند؛ و یا در عبادات خود، روح بالا نمیرود و لذّت عبادت را نمیچشد:
یکی از آن دو عامل، لغو و لهو و زیاد حرف زدن است؛ و دیگری که خیلی انسان را سنگین میکند، غیبت کردن است. من عیناً دیدم که غیبت شب، توفیق سحرخیزی را از انسان سلب میکند.
/ هر چه بیشتر در منجلاب مصیبتها صابر باشی، به همان اندازه بیشتر، از خودش به تو میدهد و با خود بودن را به تو ارزانی میدارد.
/ رفقا، هر روز صبح وقتی که درِ دکان را میگشایید، اگر روزیرسان را دکان بدانید، که نعوذ بالله کافر میشوید!
اگر، هم دکان را مؤثّر بدانید و هم خداوند را، پس خدای ناکرده مشرک میشوید! لذا موحّد واقعی کسی است که رزّاق را تنها خداوند بداند و لاغیر؛ و بر حسب وظیفه و به نیّت خدمت به خلق خدا، دکان را بگشاید.
/ مهمترین وظیفهی ما در این عالم، قلعهبانی دل است. هنر ما این است که یک قلعهبان ماهری باشیم؛ یعنی سر قلعهی این دل بنشینیم و جز دوست، کس دیگری را راه ندهیم.
/ نشست و برخاست زیاده با خلق، باعث کدورت میشود. انسان با هر کسی که بنشیند، خواسته و ناخواسته، نقشی از او در آینهی دلش حک میشود که قلب او را تاریک یا روشن میکند. پس بهتر است که همنشین محبّت خداوند بشویم، تا آب و رنگ خدا را بگیریم.
/ سختی راه تنها در این است که خودت را در میانه میبینی. اگر خودمان را کنار بگذاریم، آن زمان است که او شخصاً ما را میبرد و سلوک، آسان میشود.
/ یک عمر به خیال خودمان مجاهده میکنیم و از حلال و حرام زندگیمان میزنیم؛ امّا آخر الامر هر جا که مینشینیم، میگوییم که: من این کار را کردم، من این صفت را کُشتم، من این عمل بد را کنار گذاشتم! چهل سال همهی بتها را میشکنیم، امّا غافلیم از اینکه عاقبت، تبر را بر دوش بت بزرگِ «من» گذاشتهایم؛ و هنوز هم نفهمیدیم که همهی این کارها، برای آن است که خودمان را از ما بگیرند!
آن زمانی که «من» از آدمی جدا شد، جانها خلاصی مییابد؛ و آن وقت است که میشود نَفَس تازهای کشید.