تعداد بازدید: ۱۰۴
کد خبر: ۲۶۰۲۳
تاریخ انتشار: ۰۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۰:۰۰ - 2026 25 April
ماجراهای تبعه موجاز

نجیب، چُرتکه و قَیمت‌های فراری!

نویسنده : نجیب

گلوب‌ها ره خاموش کونید؛ نمی‌خواهم شمارا هَزار سال قبل ببرم؛ همین سال ۸۷ کافی است که دلتان مثال بیسکویت در چای نرم شود. والله یادم هست وقتی تازه از قُندوز آمدم ایران، نرخ‌ها مثال بز کوهی روی یخ لُپ‌لُپ نمی‌کرد. پژو ۲۰۶ بود چهارده میلیُون، پَراید هفت‌ونیم میلیُون، سکه دُوصَد هَزار تومان! دالر ۹۸۰ تومان، برنج ده کیلویی ده هَزار تومان، مرغ هَزار و پنجصد، شانه توخم‌مرغ هشتاد تومان! بَگفتم: «یا خدا، این ایران چی بهشتی بود که مردم درش زندگی می‌کردند و قدرش نمی‌دانستند؟»، اما جان برادر! امروز روان شدم سوپرمارکت محل، فهمیدم ایران آن زمان یَک رؤیا بود و اینی که حالا نَظاره مَکونم، بازی زنده پلی‌استیشن است با آپدیت لحظه‌ای! رَسیدم دم قفسه‌ها، فروشنده گفتَه کرد: «این قَیمت مال امروز صبح است، این مال ده دقیقه قبل، این یکی تازه آپدیت شد!» گفتم: «برادر، من آمدم خرید کونم یا آمدم نسخه جدید نرم‌افزار بَگیرم؟» ترسیدم کلاه سرم بَرود.

چرتکه‌ام را از جیب کَشیدم بیرون، گذاشتم روی پیشخوان. مشتری‌ها با دهن باز نَظاره کردند. یَکی گفتَه کرد: «استاد حسابداری آوردند که سود فروشگاه را حساب کوند؟» بَگفتم: «نه برادر، این تنها چیزی‌ست که بی‌اینترنت کار مَکوند! گفتم شاید نرخ‌ها را زودتر از گوشی بَفهمم.» فروشنده که دید من با چرتکه دنبال نرخ‌ها می‌دوم، بَگفت: «حاجی این روغن، از وقتی چرتکه‌ات را آوردی، دوباره گَران شد!» گفتم: «بَگذار بَروم... تا من حساب کونم، این رَوغن طلا می‌شود!» همین‌طَور که از دکان بیرون می‌آمدم، بَگفتم: «خدایا، زمان ۸۷ را اگر نَمی‌تانی برگردانی، حداقل یَک داکمه Pause روی این گَرانی‌ها بَزن! والله چرتکه ما دیگر طاقت ندارد!»

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها