نگاهی به کتابِ «خاطرات 80 دور گردش به دور خورشید»

نویسنده: علی حکمت
ناشر: انتشارات سِتَهبان / ۳۲۹ صفحه
سال انتشار: ۱۴۰۴

استاد علی حکمت فرزند محمدصادق در ۱۰ تیر ۱۳۲۴ خورشیدی در محله میری استهبان دیده به جهان گشود.
تحصیلاتِ ابتدایی و متوسطه را در این شهر گذرانید و در شیراز موفق به گرفتن فوق دیپلم زبان انگلیسی و از دانشگاه تربیت معلم تهران، موفق به اخذ لیسانس مشاوره و راهنمایی شد. وی در سال ۱۳۷۵ به کسوت بازنشستگان آموزش و پرورش در آمده است.
استاد حکمت از همان کودکی دارای ذوقی سرشار و ذهنی پُر از گفتار بود و همواره خاطراتِ زندگی روزمرۀ خود را در بایگانی تفکرِ خویش نگه میداشت که خلاصهای از آن را در کتاب «خاطرات ۸۰ دور گردش به دور خورشید» آورده که فعلاً جلد نخست آن روانه بازار شده است.
در این جلد، ایشان زندگینامۀ پر ارزشِ خویش را از زمانِ کودکی تا ۲۰ سالگی به تحریر درآوردهاند. همچنان چشمانتظارِ چاپِ سه کتابِ دیگر ایشان از ۲۰ تا ۴۰ سالگی و همچنین از ۴۰ تا ۶۰ سالگی و از ۶۰ تا ۸۰ سالگی به انتظار مینشینیم تا کمالِ بهربرداری را داشته باشیم. زیرا با قلم توانایی که از ایشان سراغ داریم هر چه زودتر در معرضِ دیدِ خوانندگانی که برای مطالعۀ این زندگینامۀ سرشار از شادی و طراوت، امید به زندگی، سختیهای و مشقتهای اجتماعی، فرهنگِ عامه، نحوۀ زیست و کنکاشِ مسایلِ زندگی، هنجارها و ناهنجاریها، مسائل و مشکلات و راهگشای آنها، برخوردها و تَنِشها، خوشبختیها و شادکامیها، یأس و نومیدیها و... به انتظار نشستهاند و چشمِ امیدشان به چاپِ آن آثار دوختهاند تا هر چه بیشتر با استنادِ به آن همه تجربه، مسیرِ زندگی خود را به نحوِ اَحسنتری طی نمایند. زیرا در این کتاب به جزئیاتی پرداخته شده که میتواند برای بسیاری از مردمانِ معاصر الگو و سرمشق باشد.
از دیگر ویژگیهای کتاب، بازتابِ رویدادهای فرهنگی جامعۀ استهبان است که با دقتِ وافی به شرحِ تک تکِ واژهها، باورها، عقاید، علاقهمندی، بیزاری از نخوت و سستیها و ناهنجاری و. پرداختهاند که میتواند راهبردی شفاف برای همشهریانِ عزیزمان و دیگر خوانندگان کتاب باشد.
به همان گونه که ایشان فرضاً از استادِ پیشکسوتِ ادبیاتِ عامه زندهیاد شمس اصطهباناتی بهره گرفتهاند و در جای جای کتاب به نیکی و به پاس بزرگداشت آن فرهیختۀ ارجمند، با ذکرِ اشعاری از ایشان به گفتههای خویش استناد ورزیدهاند و چه خوش نشسته است. فرضاً در موردِ حمامِ خزینهای که قبل از لولهکشی در شهر رایج بود چند مُخَمَس از آن شاعرِ بزرگوار و سرشار از انسانیّت آوردهاند که دو مخمسِ ایشان چنین است:
گَر به حمام روی باش آگاه
چتری و چکمَه بیاور همراه
باید امشب به خدا بُرد پناه
سَرُت از دودِ چُپُخ پِر میخورَه
پَسَکی میفتی. دِر میخورَه
***
کوتَه و کُپَه و رُمبیدَه و تَنگ
تو خَزینش لَکَهپَشتِ همه رنگ
خُردَه شیشه، پَشم و پُت و سنگ
سه به قَدِ بُزِ گَر شاخِ شَکُشَه
راسِ یَی پازَنِ نَری کَلپُکُشَه
(ص ۱۵۷)
در این نوشتار به طورِ خلاصه نگاهی داریم به برخی رویدادهای زندگیِ سرشار از دانایی و آگاهی ایشان در ۲۰ سالِ نخستین زندگیشان، برگرفته از فهرستِ کتاب:
شرح حالِ من و زادگاهم، دنیای ناشناخته، رَسَه گردو، بَلدیه، نورپردازی، نواقلی، کتک به خاطرِِ بلبلِ کَتیری، مُلّا، مار و موشکو، نمازِ جماعت، از ترس فَلَک، هدیۀ آویجی، اُوچُک الکی، حضور و غیاب، اولین غیبت، سال تغرگی، شاگردی با حقوقِ هفتهای سه زار، برق صابُنات، قال بِجِک، شلاق در حالِ سجده، ظهور بابهایی از حکمت، قاتِخ، چَنگالِ مَلَق، بیبی خِشت، خلا واروفتن، حمام، کوزه انداختن، حموم دومادی، تلفن به خاله، کلاس هفتم دبیرستانِ شاهپور شیراز [با محبت مجدالدین شیخالمحقیقن]، رجعت به موطن و ثبتنام در دبیرستان امیرکبیر، هیجده غلط و هیجده کفِ دستی، تَرکِ تحصیل، حسابدارِ آسیُو تَشی، مجدداً کلاسِ هشتم، کار در شهرداری، چالی، گَلکونِ اُووی، هیمنهی پلیس، موضوعی انشاء «یک خاطره»، ۸ ساعت خواب هر ۴۸ ساعت، چنارِ آببَخش، ده روز مطالعه و قبولی یک ضرب، ترس از سربازی، مرکز پیاده شیراز، در کسوت سپاهی دانش، تنبیه در خواب، کلاسهای روشِ تدریس در پادگان، مژدۀ گروهبان یکمی، گرمارود سُفلی [قزوین]، نُه فرسخ قاطر سواری و پیادهروی در کوهستانهای اَلَموت، مدرسۀ گرمارود و دانشآموزان، خوابیکه پس از دَه سال محقق شد...
استاد علی حکمت تاکنون موفق به چاپ چندین کتاب در زمینههای شعر [۱ - و، اما بعد... ۲ - دیدگاه اهل نظر بر و، اما بعد... ۳ - زمزمی دیگر]، فرهنگنامهی استهبان در سه جلد، و فرهنگنامهی یک جلدی استهبان گردیدهاند که هر کدام نمادی از علم و آگاهی و معرفت ایشان است.
ایشان از هوشی سرشار، اعتمادِ نَفسی قوی، قلمی توانا، ارادهای وصفناپذیر و پشتکاری بینظیر برخوردار هستند که علاوه بر تثبتِ ادبیات و فولکلوریکِ شهر و دیارِ خویش گامهای بسیار ارزشمندی را برداشته و همچنان در آسمان بیکرانِ انسانیت و معرفت به پرواز درآمدهاند.
مردمِ استهبان بر خود میبالند که انسانِ برجستهای همچون این بزرگوار را در دامانِ خود پرورش داده تا میراثی گرانبها برای آیندگان به ارمغان بسپارد.
جالب است که ایشان هیچگاه از زمانِ کودکی تاکنون که در آستانۀ ۸۰ سالگی گام برمیدارند، در زمینۀ علم و ادب و معرفت کوتاهی نموده و پیوسته دغدغۀ ارتقاء فرهنگِ عامۀ دیارِ خویش از خود دور نساختهاند.
*****
گزیدههایی از کتاب:
- مهر ۱۳۳۰ بیش از شش سال داشتم که دست در دستِ پدر فاصلۀ کوچۀ بینِ میدانِ محلۀ میری و کوچه شاه را پیمودیم و وارد کوچة روبروی کوچۀ پیشوا به نام کوچۀ صمیمی شدیم. کوچۀ نسبتاً باریکی به طول تقریبی سی متر که در انتهای آن دالانی بود و در سمت چپ آخر دالان دری با دو پلۀ سرازیر به حیاط خانهای ختم میشد که آنجا مدرسۀ جلوه بود و من دانشآموز کلاس اول.
[البته دبستان جلوه چندین بار تغییر مکان داد و آقای علی حکمت در کلاس ششم در مدرسۀ جلوه واقع در کَزَمان که منزل متعلق به مرحوم امام فیضعلی بود مشغول تحصیل شد.]- پیلهوری که بارِ الاغش کوزه و سبو بود به محلِ اَخذِ نواقلی رسید. مامورِ اَخذِ نواقلی با چماقی که در دست داشت ضربهای محکم به یک طرفِ بارِ الاغ زد (که بخشِ عظیمی از کوزهها خُرد شد) و در حال پرسید: ببینم بارِ خُرُت چَه؟
بیچاره پیلهوَر که از ترس زبانش بند آمده بود گفت: اَگَه چماغِ دیگی اَای لِتًّ خورُو بزنی، هیچی!
- [در گذشته مستراح که پُر میشد، تا کَناس بیاید و خالی کند برای قضای حاجت به خانههای همسایگان میرفتند.]یک بار که به سرعت میدویدم تا خودم را به مستراح برسانم، چون تاریک بود ابتدا چیزی ندیدم، اما ناگهان صدای «اِهِه» بلند و قوی از داخل خلا چنان مرا ترساند که بیاراده خودم را به بیرون پرت کردم. بعد که خوب دقت کردم و چشمم به تاریکی عادت نمود دیدم بابای همسایهی عیالوار که هیکلی گنده داشت آسوده بر بالای دستشویی ما نشسته و در حال زورکاری است.
[معمولاً مستراحهای هر خانهای که پُر میشد زیرِ نظرِ باغداران و کشاورزانِ صاحبِ زمینِ زراعتی بود و با بودجۀ آنان چاه توسطِ کَناس تخیله میشد و پس از مدتی که در کُنجِ حیاط یا گوشۀ باغچه نگهداری میشد آن باغدار یا صاحبِ زمین زراعتی، چاروا میفرستاد و کودها را به زمین و باغش میبرد؛ و مستراحِ این خانه در لیست آن باغدار و کشاورز بود و کسی جرئت نمیکرد آن را در اختیارِ خود بگیرد.]- فرد مغبون که کمی هم ساده لوح بود در داخل کوچه عدهای را دورِ خود جمع کرده بود و فریادِ تظم و دادخواهی سر داده بود و مرتب تکرار میکرد:
«ایهالناس! همهتو میدونین که خَلایای مَئلو از زیرِ گِردو عرقی تا رُخ گَلکون مَئلی میری تو صورت بُوی مَنَه. اَحدالناسی حق نَدَرَه واروفه غیر از من. چراای مردکی از خدا بی خَوَل رفته چَن تا خَلا که تو صورت بُوی من بوده اَ در اُرده؟ چه حقی داشته؟»
- در صفحۀ ۱۳۵ نامِ چهار حمام در استهبان آمده است. البته چند حمامِ دیگر در استهبان بود و یا برخی هم بعداً ساخته شد از جمله: «حمامِ فخر در کوچۀ برفکشی، حمامِ عبدالعلی در پَنار، حمامِ حاجی بیبی در جای ادارۀ اوقاف فعلی، حمامِ مشهدی مرتضی فالیزکار در کُنجِ شمالِ شرقی میدانِ آببخش، حمامِ علی نگهبان در سه راهِ کارگر.»
معمولاً بچه پسرها تا سنِ دو سه سالگی همراه با مادرشان به حمام زنانه میرفتند. بعد از آن زنِ کیسهکش یا حمامی خطاب به مادر بچه میگفت: «آی زن مَئصَدِق! دَئفی دیگَه که مییِِی حموم بُوای بَچُّو هم با خودُتُش بیار.»
- یک خاطره در حمام: یک بار صبح زود با پدر به حمام رفته بودم و آب خزینه هم زیاد گرم نبود. شروع به شنا کردم. هوای حمام تاریک بود. کمتر میشد جزئیات را تشخیص داد. چوبِ کلفتی را در محل ریزش آب به داخلِ خزینه دیدم که در زیرِ شُرشُرِ آب بالا و پایین میرفت. تعجب کردم که این تکه چوب چگونه از جدول واردِ خزینه شده است. خواستم بردارم و به بیرون بیندازم. تا دست به زیرِ آن بردم آن چوب دو تکه شد. اندکی بیشتر دقت کردم دیدم تکهتکه از سر و ته چوب جدا میشود و در آب شناور میماند. بیشتر که دقت کردم متوجه شدم که این چوب نیست بلکه سُندهی کُلُفتی است که یکی از مشتریها در داخلِ آب از خود به یادگار گذاشته است. فوراً خزینه را ترک کردم و بیرون آمدم؛ و این واقعه را تا بزرگسالی به هیچکس نگفتم تا زمانی که عادی بودنِ این کثافتکاری را در مُخَمَسهای شمس مشاهده کردم و با خود کنار آمدم:
خَزوکُش گُندهتر از یابوی چوش
پُتِ او بیشتر از پشم بُرُوش
جَغَلُو میشَه شَه بیگی حَجش حُوش
میشَه یَی گُئرَه اَ کارُش واداری
هَمبَرِ گُو اَ خِنارُش واداری
- ضربالمثلها:
* ضرر بهتر از رسوایی است.
* عیب او را همه گفتی هنرش نیز بگو = همه از عیب بگفتی
* اگه خرُم پَرت شد سیر سیلی کردم. = اگر الاغم از کوه افتاد و مُرد در عوض فرصت تماشای دلچسبی برای من به دست آمد.
* کاچی بَئز بی چیه.
- واژههای محلی:
آویجی = آبجی / اُسُغونُش = اُستخوانش / پرناسک = بچۀ گنجشک / پَلَشت = کثیف / تِغِرگ = تگرگ / تیلیت = تِرید / چالی = پختنِ چغندر در گودال همراه با آتش / چه کاراتَه؟ = چه نسبتی با هم دارید؟ / خَزوک = سوسک / دول = دَلو / شُنُفتم = شنیدم / صابُناتیا = استهبانیها / قاتِخ = خوراک / قُلف = قُفل / گوربان = گروهبان / گوروختم = گریختم / ماخواسی = میخواستی / مَچِّت = مسجد / وَلم = بزرگ، زیاد / هَسَمَه = سرزنش...
- قاتِخ
۱ - غذاهای عمومی و بیشتر در دسترسِ سالهای بیست و سی شامل:
ماست. ماست و جاشیر. ماست و خرما. دوغ. دوغ و جاشیر. کشک. کشک و بَنَه. اُو بَنَه. اُو غورَه. سرکه. اَُو نار. نار و بَنَه. اُو بابینَک. اُو ماشَک. کَلَه جوشِ ماست. کَلَه جوشِ کَشک. کَلَه جوشِ قَرَه. اُو باقالَه. سِبزَه و نخود. اِسفناج و نخود. دو پیازَهی آلو. اُو مَجال. آشِ کشک. آشِ دوغ. آشِ ماست. آشِ رشتَه. آشِ بارون. یَخنی (آبگوشت) کوفته. انواعِ طاس کباب. شیر برنج. چَنگالِ پنیر. چَنگالِ تخم مرغ. چَنگالِ شیره. چَنگالِ روغن و شیره. دَم پُخت. کَلَه پاچَه. (به نُدرت) پُلو. املک. کباب بازار. کبابِ شامی. دُلمَه.
۲ - غذاهای اتفاقی: مَلَق. چَنگالِ مَلَق (هنگامِ هجومِ مَلَخ).
- مغازهی خرازی پدرم در محلۀ میری جایی که هنوز به زیر گردو عرقی معروف است در کنار هشت مغازهی دیگر دو تا در غرب کوچه و شش تا در شرق قرار داشت.
- با دوچرخ رامین اغلب دو ترکه سوار میشدیم و از کوچه پسکوچههای کوچه شاه و پَنار و مصلی خود را به دبیرستان میرساندیم.
- بر سر در سینما عکس گوگوش که دختر بچهای هشت نه ساله مینمود نقش بسته بود. قیمت بلیط سینما دو ریال بود.
