یَی کیلو زَلبی میسونی نیم ملیون
داشتم میرفتم بیرون که رو کردم به بیبی...
- بیبی جون یه چیزی بگم؟
- هااااا؟
- میگم...
- هاااا... خو بنال بینم چی میگی. چرا حرف نِیزنی؟
- یه چیزی بگم نه نمیگین؟
- نه!
- دارم میرم بیرون، یه کم زولبیا بامیه بخرم بیام؟
- نه!
- وا! بیبی، خودتون گفتین نمیگم نه!
- من شکر خوردم گفتم نه! من غلط کردم گفتم نه! چه میفمیدم کُمُُت اُفتیده تو دس و پات، هوس زَلَبی بامیه نیم مِلیونی کردی! ینی خودُت شُهور ندری که نبویهای چیارِ اَمن نَخی تا من شرمنده نشم؟ میه مث قدیم یَی قرون و دوقرونه؟ یَی کیلو زَلبی میسونی میشه نیم ملیون. دختر! زبونی میگی. میه یی خرده پوله نیم مِلیون؟ یادُش بخیر آغات خدابیامرز میرف بازار جعبه سه چار کیلویی زَلبی بامیه میسَد بری دو روز بچام نیشد، مث حالا خو نبود. جون خودُم نواشه، جون تو گلابی، جون چِشات، تورِ تو کفن بذرم، نَدرم. داشتمم هی پونصد تومنو رِ میدادم یَی مرغی بلکه بری پن شیش دفه برمون قَتُغی بشه. دروغ میگم؟
- نه بیبی، راس میگین، اصن من اشتباه کردم خواستم، منو ببخشید...
- برو ننه، برو، یی دو ساعت دیم افطاره، تا افطاره ورگرد.
- چشم بیبی. چشم...
*****
صدای ربنا که آمد بیبی آب جوشش را هورت کشید و نگاهم کرد...
- بیشی ننه، تو با خیال راحت اُووو جوشته بُخور، منم میرم آشپزخونه، نَخِی فوری بدویی دُمال من بییِی، رااااحت بیشی ننه... من میرم چیارِ آماده میکنم...
- ولی آخه بیبی...
- ولی ندره ننه، گفتم خو بیشی...
- دس شما درد نکنه بیبی، چشم...
چند لحظهای بیشتر از رفتن بیبی نگذشته بود که دادش به هوا رفت...
دویدم به سمت آشپزخانه...
- چی شده بیبی؟ چرا داد میزنین؟
همانطور که جعبه زولبیا بامیه دستش بود گفت:
- ماخاسی چیطو بشه؟ هَمَشه مورچه زده.
ابروهایش را درهم کشید و صدایش را بالاتر برد...
- همش تقصیر توئه نالهزده هه، اگه تو نبودی، من مجبور نبودم اینارِ تو هف تا کُت قایم کنم که مورچه بزنه، الهی که خیر نَوینی!