چوپان شدن هم لیاقت میخواهد
اینجانب عقیده دارم مشکل اصلی مملکت نه تحریم است، نه خشکسالی و نه دشمن خارجی. بلکه مشکل این است که آدمهای بزرگ بر سر کارهای کوچکاند و آدمهای کوچک در کارهای بزرگ.
خیلی کم پیش میآید که یک نفر دقیقاً سر جای خودش باشد. اگر هم به فرض محال چنین شود، ابر و باد و مه و خورشید و فلک و صغیر و کبیر دست به کار میشوند و او را پایین میکشند و گوشش را میگیرند که تو را چه به این غلطها و تو بیجا کردهای که سر جای خودت نشستهای.
همین است که مُلک و مملکت و ملت به سامان نمیرسد.
بارها دیدهایم که در یک اداره، آبدارچی کاردانتر و لایقتر از رئیس است و در واقع اوست که اداره را میچرخانَد و اگر یک روز نباشد کار لنگ است. ولی اگر چند روز رئیس نباشد، آب از آب تکان نمیخورد و بلکه کارها روانتر و بهتر پیش میرود.
نگاه کنید به کسی مثل محمود خاوری که حداکثر باید میگذاشتندش پشت یک میز که اسکناسهای پاره پوره را چسب بزند ولی با رانت و ریا و سالوسبازی و مُهر داغ کردن رسید به ریاست بزرگترین بانک کشور و بعد هم پولها را برداشت و رفت کانادا و ریشها را تراشید و جای مُهر را پاک کرد و با شلوارک رفت کازینو.
در عوض در همان بانک ملی بسیار کارمند صدیق و کاردان و مردمدار و حلالخور وجود داشته و دارد که ۳۰ سال تحویلدار میمانند و از پشت باجه تکان نمیخورند و یک وجب پیشرفت نمیکنند.
بعضی وقتها میبینی یک نفر به جایی رسیده و آلاف و اولوفی دارد ولی اگر یک گله گوسفند بدهی دستش نمیتواند ببرد به چرا و سالم برگرداند. چرا که گوسفند چراندن هم آداب و اصولی دارد و کارِ هر کس نیست و چوپان شدن هم لیاقت میخواهد.
چه این که یک چوپان میداند سگ گله را چطور صدا بزند، میش را چطور و بره و کهره و قوچ را چطور و اگر گرگ به گله زد چکار کند که گوسفندی به چنگ گرگ نیفتد.
افتضاح چای دبش هم از همین جا ریشه زد که دلار دولتی را به جای این که بدهند دست کارآفرین و وارد کننده واقعی، دادند به یک آدم اختلاسگر. آنجا نه وزیر در جای خود بود و نه رئیس بانک و نه ناظر و نه بازرس و دیدیم که چه شد و بر سر پول مردم چه آمد.


