تعداد بازدید: ۴۳
کد خبر: ۲۵۲۵۱
تاریخ انتشار: ۲۰ دی ۱۴۰۴ - ۱۰:۲۸ - 2026 10 January
کافه داستان

وقتی بزرگ شدم...

نویسنده : علی سلطانی

دو سال و هفت ماه، دیوانه‌وار، یک نفر را دوست داشتم!

آنقدر دوست داشتم که جرأت نمی‌کردم بگویم.

آنقدر نگفتم، که در یک بعد از ظهر پاییزی، از آن بعدازظهر‌های جمعه، که انگار آسمان، فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی مِن‌ومِن کردن گفت: «فلانی نامزد کرد!»

کمی خیره ماندم و چیزی نگفتم.

انگار این خفه ماندن بخشی از تقدیرم بود.

شاید هم بزرگ شده بودم و باید با هر چیزی منطقی برخورد می‌کردم. خب اگر من را می‌خواست حتماً می‌ماند و دلش برای دیگری نمی‌رفت!

خلاصه، منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تارِ موی سفید در این چند ساعت برایم باقی ماند!

غروب بود که قلیانی چاق کردم و به همراه آهنگی از فریدون فروغی کنار حوض نشستم.

اهالی خانه فهمیده بودند چه بلایی سرم آمده! امّا، هیچ‌کدام به رویم نمی‌آوردند!

تا اینکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست، چند کام از قلیان گرفت، حالا باید نصیحتم می‌کرد، اما این بار لحنش می‌لرزید!

چشم دوخت به زغال قلیان و بی‌مقدمه گفت:

«سرباز سنندج بودم و دیر به دیر مرخصی می‌دادن تا اینکه یه روز، مادرم با هزار بدبختی واسه دیدنم اومد پادگان. فرمانده وقتی حال مادرم رو دید دو هفته مرخصی داد!

خلاصه با کلی خوشحالی اومدیم سر جاده و سوار مینی‌بوس شدیم.

دو تا صندلی جلوتر از من، یه دخترِ کُرد نشسته بود که چشمای سیاه و کشیده‌اش، قلبم رو چلوند.

نگاهم که می‌کرد وا می‌رفتم، نامرد انگار آرامش رو به چهره‌ش آرایش کرده بودن و موهاش رو هزارتا زنِ زیبا با ظرافت بافته بودن. هر بادی که می‌وزید و شالش تکون می‌خورد دست و تن و دلم می‌لرزید. اصلاً یه حالی بودم.

یک ساعتی از مسیر گذشته بود، که با خودم عهد کردم وقتی رسیدیم به مادرم بگم حتماً با مادرش حرف بزنه.

داشتم نقشه می‌کشیدم که چی بگم و چه کنم، که مینی‌بوس کنار جاده ایستاد و اون دخترِ کُرد با مادرش پیاده شد و رفت.

همه‌چیز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود. نمی‌دونستم باید چه غلطی بکنم. تا از شوک در بیام، کلی دور شده بودیم. خلاصه رفت و ما هم اومدیم، اما چه اومدنی؟ کل حسم توی مینی‌بوس جا مونده بود!

مثلاً دو هفته مرخصی بودم، همه فکر میکردن خدمت آدمم کرده و سربه زیر و آروم شدم، بعضیام میگفتن معتاد شده، اما هیچ کس نفهمید جونم رو واسه همیشه توی نگاه یک دختر کُرد جا گذاشتم.»

پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردیِ مادر بزرگ، نام کُردیِ عمه و هزار رد پای دیگر برایم روشن شده بود.

پدر بزرگ گفت و رفت!

و من تا صبح.

به نامت.

به رنگ شال گردَنت.

به لباس‌هایی که می‌پوشیدی فکر می‌کردم!

که قرار است یک عمر، برایم باقی بماند!

وقتی بزرگ شدم...

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها