تعداد بازدید: ۱۵۴
کد خبر: ۲۵۲۰۷
تاریخ انتشار: ۱۳ دی ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2026 03 January
ماجراهای تبعه موجاز

مرگ با بوق می‌آید

نویسنده : نجیب

وقتی از ترس جانم از وَلایت افغانیستان رَوان شدم، با خودم گفتم: «بس است ناامنی، دیگر جانم در وُلسوالی نَی‌ریز تضمین است.».

اما حالا که دقیق نَظاره مَکونم، فهمیده‌ام در همان قُندوز، با آن همَه انفجار‌های اینتحاری و بمب‌های کَنار جاده‌ای، امنیت جانم رَوشن‌تر از این‌جاست.

در افغانیستان، با آن‌همه شَلوغی و جنگ، کوشتار غَیرنظامیان سالانه ۳ هَزار نفر بود؛ اما اینجا فقط سرِ تصادف و کله شدن موتِرها، ۲۰ هَزار نفر در سال رِه از دست می‌دهند!

موتِرهایی که مَثال جعبه کیبریت است؛ نه ترمز درست، نه اتاق درست، و باز مردم‌ای‌قدر با اطمینان سوار می‌شوند.

راستش را بَگویم، من هنوز نَدانم مردم این وَلایت چگونه راضی می‌شوند جانَشان رِه کف دست بَگیرند و با همچو موتِری، از این سرِ شهر تا آن سرِ مرگ روان شوند.

در افغانیستان، اگرچه جنگ است، اما موتِرها اغلب خارجی‌اند، کمربند و تورموز حسابی دارند؛ حداقل مرگ با احترام می‌آید!

اما اینجا؛ منِ نجیب، اگر صد تا پَراید هم جَلویم بایستد، باز ترجیح می‌دهم در وُلسوالی نَی‌ریز با همان دوچرخَه پیرِ خودم رفت‌وآمد کونم.

خولاصه، در این دیار، مرگ اعلان قبلی ندارد؛ نه با انفجار می‌آید، نه با گلوله؛ بی‌سر و صدا، سوار بر موتِر، از پشت بوق می‌زند و مَگوید: «بَبخشید؛ راه می‌دی رد شَم؟»

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها