تعداد بازدید: ۱۴۱
کد خبر: ۲۵۱۵۱
تاریخ انتشار: ۰۶ دی ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 27 December
زبونُم لال، زبونُم لال

تربیت خانوادگی از مهمانی تا خیابان

نویسنده : قربانتان غریب آشنا

سلام بر خوانندگان عزیز و باحال!

آن شب منزل یکی از آشنایان عیال مهمانی بزرگی برقرار بود که ما هم دعوت داشتیم!

مثل همه مهمانی‌ها و دورهمی‌هایی که دارند، همه لبخند به لب داشتند و به هر بهانه‌ای با همدیگر گفت‌و‌گو می‌کردند و از الفاظ و واژه‌های محترمانه و مهربانانه استفاده می‌کردند!

همیشه عیال بنده قوم و خویش‌هایش را توی سر من می‌زند که آنها مبادی آدابند و تو نیستی. به همین خاطر در مهمانی‌های آنها معذب هستم. ولی چاره نبود.

دیالوگ‌های همه، مثل سریال‌های قجری تلویزیون، پر از الفاظ و واژه‌های آنچنانی بود!

مثلاً وقتی عیال به یکی از آشنا‌ها گفت دلمان برایتان تنگ شده بود؛ خانمش جواب داد: تشریف بیاورید منزل ما و چلچراغ کلبه کوچمان باشید؛ سری به قدمی می‌ارزد!

یا مثلاً وقتی یکی از فامیل‌ها را دیدیم در حین احوالپرسی گفت: کم پیدایید آقا؛ از مرگ ما بیزارید؟!

من نمی‌دانستم باید بگویم آره یا نه! که عیالم سریع پا در میانی کرد و گفت: بله که از مرگ شما بیزاریم؛ زنده و پاینده باشید!

خلاصه همه با هم شاهانه حرف می‌زدند و تعارف و تکلم تکه پاره می‌کردند!

خلاصه عذابتان ندهم! آن شب تا پایان مهمانی همه شاهزاده بودند و پرنسس! و من جانم به لبم رسید تا تمام شد.

تازه جلو در هم تعارف بود که رد و بدل می‌شد و صدایِ جان من اول شما ... نه جان تو اول شما ... گوش آسمان را کر کرده بود!

بالاخره به هر مکافاتی بود یکی یکی از هم جدا و سوار ماشین شدیم!

عیال وقتی سوار شد دائم پز فامیل‌های خودش را می‌داد که دیدی چقدر اهل ادب و تعارف بودند؟ دیدی چقدر مؤدب بودند؟ ولی ما چی؟

من هم که از این حرف‌ها به ستوه آمده بودم گفتم حالا بگذار ذات اینها را برایت روشن کنم.

گفت: یعنی چی؟

گفتم صبر کن می‌فهمی.

وارد خیابان که شدیم دیدم ماشین پشتی یکی از مهمان‌ها است که عجله دارد و مرتب چراغ و بوق می‌زند! کمی آرام رفتم و بعد کنار کشیدم تا رد شود!

وقتی کنار اتومبیل ما رسید با صدای بلند گفت: هووووی گاری دوزاری! یه کم تندترش کن!

عیال از تعجب داشت شاخ در می‌آورد!

سرعت را تند کردم و به یکی دیگر از مهمان‌ها رسیدم و راهنما زدم و جلو او پیچیدم و سرعت را کم کردم!

او هم دستش را روی بوق گذاشت و من سریع ترمز زدم و اجازه دادم عبور کند! سرش را بیرون آورد و با صدای بلند فریاد زد: هووووی گوساله!

دهان عیال باز مانده بود و من لبخند فاتحانه‌ای زدم و راه منزل را در پیش گرفتم.

در تمام طول مسیر من و عیال یک کلام حرف نزدیم. هم من و هم او می‌دانستیم در درون دیگری چه می‌گذرد و همین به من حس رضایت می‌داد.

 

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها