ادب درونی، انسان را از سقوط نجات میدهد
/ بشر امروزی یک درد دارد و بیش از یک دارو ندارد. درد او این است که وجود خود را بیاصل و بیپشتیبان احساس میکند. وقتی احساس کرد که وجود او پشتیبان ندارد، شخصیت خود را از دست میدهد. شخصیت خود را که از دست داد، نیک و بد و بایستگی و شایستگی در نظر او به یک مشت مفاهیم مسخره مبدل میشود که اغراض گوناگون و بیاساس، آنها را برای ساختن زندگی عروسکوار نمودار کرده است. هنگامی که تمام مفاهیم، مسخره جلوه کرد، دلیل و علت و تفکر در خود و جامعه و هیچ اصلی را مشاهده نمیکند؛ این است درد انسانی.
/ هیهات! دیگر جامعهی بشریت زمامداری بر خود ببیند که کفش خود را وصله بزند تا پابرهنگان قلمرو زمامداریش کفشی پیدا کنند و بپوشند. پیراهن خود را بدهد آنقدر وصله بزنند تا دیگر از دادن به وصله زننده شرمنده گردد.
هیهات! که روزی فرا رسد که این کرهی خاکی مردی را ببیند که زمامداری چند کشور پهناور اسلامی آن روز را برای اینکه مرتکب دروغی نشود، زیر پا بگذارد.
دیگر از این پس ماندهی تاریخ نتوان توقع انسانی را داشت که با شنیدن ظلم به یک زن یهودی که با جامعهی اسلامی در حال همزیستی به سر میبرد، با کشیدن خلخالی از پایش توسط دشمن چنان مضطرب شود که بگوید:
«اگر یک انسان باایمان از شنیدن چنین خبری بمیرد، در نزد من مستحق سرزنش نمیباشد.»
/ مسلم است که هر اندازه رشد انسانی یک شخص اعتلای بیشتری داشته باشد، پیوستگی اعضای جامعه را با خویشتن بیشتر احساس میکند؛ و بالعکس هر مقدار که یک انسان بیشتر طبیعتگرا و خودخواه باشد، گسیختگی او از جامعه بیشتر و عمیقتر میگردد.
/ انسانى که داراى ادب درونى است، هر چند مرتکب تبهکارى شود و خود را گاهى ببازد، ولى در نهایت، ادبِ روحى، او را از سقوط نجات خواهد داد.
/ هنگامی که انسان در پرستش بت درونی مستغرق گشت، تمام موجودات جهان هستی را اعم از انسان و غیر انسان، به منزله وسیلههایی برای خود میبیند. این تبهکاری اجازه میدهد که حتی خدا را هم وسیلهی سوء استفاده مادی خود قرار بدهد.



