تعداد بازدید: ۹۹
کد خبر: ۲۴۷۶۹
تاریخ انتشار: ۲۵ آبان ۱۴۰۴ - ۱۸:۲۲ - 2025 16 November
کافه داستان

پیش از آنکه دیر شود...

نویسنده : از اینترنت

یک ساعت را با پدرم در بانک گذراندم، چون باید یک حواله انجام می‌داد.

نتوانستم خودم را کنترل کنم و از او پرسیدم:

«بابا، چرا از بانکداری اینترنتی استفاده نمی‌کنی؟»

به من نگاه کرد و گفت:

«چرا باید این کار رو بکنم؟»

گفتم: «خب... اینطوری دیگه برای یه حواله ساده نیاز نیست ساعت‌ها اینجا وقت بگذرونی. حتی خریدت رو هم می‌تونی از اینترنت انجام بدی. همه چیز خیلی راحت‌تر می‌شه!»

و همینطور با هیجان ادامه دادم تا او را هم به دنیای دیجیتال وارد کنم.

پس از کمی سکوت از من پرسید:

«و اگه این کار‌ها رو بکنم، دیگه نیاز نیست از خونه بیرون بیام، درسته؟»

با اشتیاق پاسخش دادم: «کاملاً؟! درسته»

حتی برایش توضیح دادم که خرید‌های سوپرمارکت هم به خانه تحویل داده می‌شود و هر چیزی را تا دم در می‌آورند.

اما پاسخ او من را ساکت کرد. گفت:

«از وقتی که امروز به این بانک اومدم، چهار تا از دوستام رو دیدم. با کارمند‌هایی که منو خوب میشناسن، گپ زدم. میدونی که من تنها هستم و به این تماسای کوچیک انسانی نیاز دارم. من دوست دارم آماده بشم، از خونه بزنم بیرون و بیام اینجا. من وقت دارم، ولی چیزی که دنبالش هستم ارتباط با انسان‌هاست.

دو سال پیش که بیمار بودم، اون میوه فروش که ازش خرید میکنم، اومد عیادتم. کنار تختم نشست و گریه کرد و وقتی مادرت صبح تو یکی از پیاده‌روی‌هاش زمین خورد، کسی که دیدش، باز همون میوه فروش بود. دوید، ماشینش رو آورد و مادرتو به خونه رسوند، چون می‌دونست کجا زندگی می‌کنیم.

فکر میکنی این چیزا توی فضای مجازی ممکنه؟ چرا باید همه چیز رو بدون دیدن چهره‌ها، بدون به اشتراک گذاشتن یه لبخند انجام بدم؟ من میخوام کسایی رو که باهاشون کار می‌کنم، بشناسم، نه این که فقط با فروشنده‌های بی‌نام و نشون سر و کار داشته باشم. این چیزا باعث ایجاد پیوند میشن، باعث به وجود اومدن رابطه میشن.»

نگاهم کرد و گفت:

فناوری، زندگی نیست پسرم. با آدما وقت بگذرون، نه فقط با صفحه نمایشا. زندگی رو با لذت زندگی کن، پیش از اون که دیر بشه...

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها