کاریکلّهماتور
چند کاریکلّهماتور از محمد جاوید
- پر چانه بود شاطر!
- چرا به زخم های«کاری» «حقوق» نمی دهند؟!
- بی مادر بزرگ شده بود، با زبان پدری صحبت می کرد.
- جراح در تاریکی دل شب را شکافت.
- عزرائیل که «سلام» کرد، غزل «خداحافظی» را خواندم.
- طلا که «ریزش» کرد، طلا فروش خانه «خراب» شد.
- فروشنده وقتی «پیاده ام» کرد بر خر مراد «سوار» شد.
- ابر «بارور» را چون نبارید «سزارین» کردند.
- به «آرایشگاه» رفت تا «سرزده» به منزل ما بیاید.
- سواد نداشت، غلطهای زیادی میکرد.
- به دل شب که زدم دردش گرفت.
- در«اوج» حماقت بود، گرچه «خلبان» نبود.
- مجانی برایم پاپوش دوخت، رقیبم.
- اگر بخت یارت باشد، به هیچ یاری نیاز نداری.
- لحاف دوز پنبه همه را می زند.
- لباس عافیت برایش خیلی گران تمام شد.
- از من «دلسرد» شده بود، با صحبت هایم «دلگرمش» کردم.
نظر شما


