بسِ صنعتی و عقلِ سنتی
خدا شاهد است، هر روز بَ زولَیخا مَگویم: «زن، بیا جمعش کونیم و روان شویم بَ همان وَلایت خودمان، افغانیستان!».
اما او چَنان گوشهایش را بسته کرده، که اگر توپ بترکد هم نمیشنود!
والله بَ خدا، وَلایت ما اینطَور بد نبود. حتی در وُلسوالی قندوز که زیر سایه طالب بود، مردم بَ خدا کَیف داشتند. تحمل میکردند، صبوری میکردند، بَس هم اگر میکشیدند، از نوع اصیلش بود! نه مَثال این وَلایت که بسها صنعتی شده و مردم با یَک پُک نصف حواسشان را از دست میدهند، نصف دیگر را مَگوذارند گرو بانک.
گفتهاند در یَک سال ششصد تُن مواد بَگرفتهاند؛ ولی من مَگویم این رقم کم است، نصفش هنوز در دماغ مردم مانده!
از آن طرف،ای خدا ببین چقدر زن و شوهرها بدبخت شدهاند؛ مَگویند از هر سه ازدواج، دوتایش طلاق میشود!
در افغانیستان ما اگر زن با لَباس سفید بَ خانَه بخت میرفت، تا روز مرگش همان لباس سفید را برای کفن نگه میداشت! هیچ چیزی به اسم طلاقنامه در بَین نبود. حتی اگر شَوهر روزی سه بار زن را لتوکوب میکرد، زن باز میگفت: «شوهر است دیگر، بَ دلسوزی نیاز دارد!».
اما اینجا، زولَیخای خودم از وقتی پایش بَ این وَلایت رَسیده، دیگر نه تمکین مَکوند، نه ترحم.
چند بار هم چوب بَگرفته و بر تنِ نازنازکِ من زده، هزار مرهم بَ استخوان خورده، ولی زخمش بر آبرو مانده.
با این همه، والله قسم بَ فکرم نرسیده که طلاق بَخواهم. چون در وطن ما، مرد اگر از زن بُگریزد، باید از زندگی هم بُگریزد!
آدم در این وَلایت با یَک دسته اعصاب خرد روبَرو است. جناب قاضی عدلیه گفته سه جرم اول در اینجا تَوهین، لت و کوب و تهدید است؛ اما بَ نظر من یَک جرم دیگر هم هست: بیعقلی عمومی!
چَرا؟ چون فشار معیشت غَوغا کرده. پول نیست، اعصاب نیست، فقط نرخها هست که هر روز بالا میرود؛ مَثال بادکنکِ بچه.
خودِ من تبعَه موجاز، دوچَرخهام هم مَثال عقل مردم چپ و چَوله راه میرود. گاهی کولنگ را هم بر انگشت لنگ چپم میزنم!
نرخ همه چیز بالا بَرفته، جز عقل و انصاف. کارگر بدبخت حقوقش فقط بَ اندازه یَک کیلو گوشت بالا بَرفته یا نصف کیسه برنج پاکیستانی که میانَه خوبی با آنها نداریم!
با خود فکر مَکونم در یَک وَلایت که بس صنعتی باشد، طلاق عادی باشد و اعصاب در بورس فروخته شود؛ بیمانم یا برگردم؟ شما بَگویید؟
نجیب



