خدا همه رِ چیطو نقاشی کرده، ما رِ چیطو نقاشی کرده
بیبی همانطور که با خال گوشتی کنار لبش ور میرفت گفت:
- نع! ایطو نیشه، من بویه برم ایه وردَرم...
نگاهش کردم...
- خالتون رو میگین بیبی؟
- هاااا! نپه چیچی رِ میگم؟ خدا اَ همه صورت داده، اَ مام صورت داده... همه رِ چیطو نقاشی کرده، ما رِ چیطو نقاشی کرده... گمونُم موقِی داشته مارِ نقاشی میکرده، خودکارُش جوهر پس میداده!
- وا!ای چه حرفیه میزنی بیبی؟ مگه چتونه شما؟ خیلیام خوبین...
- خُبه خُبه تو یکی دیه نیخوا منه مسقره کنی!
- مسخره چیه بیبی جان؟ جدی میگم... حالا راستشو بگین بیبی. چی شده به فکر خال برداشتن افتادین تو این سن وسال؟
- دیم گفت توای سن و سال! دیم سن و سال منه اَ رخُم کشید. من اگه نود سالُمم باشه تو دُوازه سالگی عاروس شدم، مث تو نبودم که تو سی و سه چار سالگی بو تُرش کردنوت میا!
- وا! بیبی، قصد جسارت نداشتم. فقط منظورم این بود چرا بعد از این همه مدت؟ چرا الان آخه؟
- هیطوری!
- والا بیبی همینطوری نیس. خودتونم میدونین! بگین چی شده خواهشاً؟
- اقدسو هه!
- خووو...
- دو تا خال تو صورتش بود. دو تا خال به چه ریزی... اصن معیّن نبود خو... رفته وردُشه.
- خب...
- خو...
- خب بیبی؟ خالای اقدس خانم به شما چه ربطی داره آخه؟
- خالِی اقدس به من چه رفطی دره؟ چیطو اقدسو میتونه خالاشه وردره، من نیتونم؟ بعدُشم من هو بچگی اَای خالو بدُم مییَد، اصن پک و پوز منه بیریخت کرده. نکرده؟
- ینی شما الان تصمیمتون قطعیه دیگه بیبی؟
- هاااا، هی صب زنگ بزن یی نوبتی برم بیگیر ننه خدا خیرُت بده.
گوشیاش را برداشت و دوربین جلو را زد تا خالش را یک بار دیگر توی آن ورانداز کند که...
- گلابی...
- جانم بی بی؟
-ای چیچیه مش موسی نوشته تو گروه؟ عینک رو چیشام نیس دُرُس نی وینم خو!
گوشی را آورد جلو...
- بله بیبی، نوشته:
من به خال لبتای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
بی بی ذوق کرد و گل از گلش شکفت...
- وووی ننه، وووی، یَی دفه دیه بوخون. چیچی؟ خال لووو؟ گرفتاااار؟
- بله بیبی، بله... نوشته من به خال لبتای دوست گرفتار شدم، چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم.
بیبی لبخندش پهنتر شد...
- وووی ننه من بری چه ایطو شدم؟ خاک عالم...
- الان چیکار کنم بیبی؟ صب زنگ بزنم برا نوبت؟
- نههههه... چیچی رِ زنگ بزنی؟ اصن هرچی نیگا میکنم مینمای خالو چقد به پک و پوزُم میا گلابی! همه رِ گرفتار کرده.
گلابتون



