تعداد بازدید: ۱۵۷
کد خبر: ۲۴۶۸۲
تاریخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۴۰۴ - ۲۲:۰۰ - 2025 08 November
ماجراهای تبعه موجاز

نبرد نجیب با تُنبان تنگ

نویسنده : نجیب

ای مردم، خدا نکونَد روزی بَ سرتان بیاید که تُنبانتان جر بَخورد و خیشتکتان بِمانَد نیمه‌کاره! 

چند مدتی بود دلم ازین تنبان‌های فراخ و گشاد قندوزی گرفته بود. آدم با او تنبان، انگار همیشه در خواب است؛ هی پف پف و پهن راه می‌روی، نه فِشن داری، نه فیشار. یَک روز دل بَدادم بَ مد و مدبازی و بَگفتم بگوذار من هم مَثال این جیوان‌های وُلسوالی، یَک تنبان لی تنگ و جگری بَپوشم تا زولَیخا بَبیند و بَگوید: «ماشالله، نجیب، شبیه جیوانها آمدی!»

رفتم دکان سرک پایین. دَکان‌دار همان‌جا تنبان را داد که بَپوشم. کَشیدم پا داخلش، تا زانو نرفته بود که گفتم: «برادر جان، این تنگ نیست؟»

با پوزخندی بَگفت: «نِه، خوب است! برایت بسیار می‌چسپد. اگر کمی نفس نکشی، حتی خوش‌تیپ‌تر میشی!»

من هم نادان مَثال گوساله پای آخور، خوشم آمد و خندیدم و همان لحظه جامه قندوزی‌ام را در دکان جا گذاشتم و با همان تنبان لی بَ خانه رفتم.

اولش که راه می‌رفتم، فکر مَکردم دو چوب هر طرفم گوذاشته‌اند؛ ولی کم‌کم عادت بَکردم. فقط نمی‌فهمیدم این چَطور تنبانیه که آدم هر قدم که برمی‌دارد، احساس مَکوند هوا ازش قهر کرده.

روز بعد کولنگم را برداشتم و با همان تنبان بَ سر کار کندن شالوده خانَه ارباب روان شدم. در دل مَگفتم امروز با این تنبان، کار قشنگتر پیش می‌رَه.

اولین ضربه را که زدم، صدای «چِررررررررررخ!» بلند شد. خیال بَکردم زمین ترک برداشته، ولی وقتی نسیم سرد از عقبم گوذشت، فهمیدم نی، زمین سالم است، تنبان بیچاره جر بَخورده!

نمی‌دانستم بَنشینم، بایستم یا در خاک فرو بروم.

همان لحظه ارباب آمد. پرسید: «نجیب، چَرا نشستی؟»

بَگفتم: «خسته شدم.»

گفتَه کرد: «یعنی چی؟ هنوز یَک کولنگ نزدی، خسته شدی؟»

خواستم چیزی بَگویم؛ ولی ترسیدم هر حرکت دیگر، تنبان را دو نیم کوند!

من گریان شدم و از ناچاری با موبایل زنگ بَزدم بَ زولَیخا: «زن! تو را بََ خدا بیا، اَوضاع خراب است. از پشت باد می‌وزد و از جلو مردم می‌بینند!»

زولَیخا با عجله آمد، در حالی که چشمانش را خون بگرفته بود. من در گوشش گفتَه کردم چَه اتفاق شده که گفت:«الهی خودت جر بَخوری؛ آخر کسی با تونبان جین بَ کندَه‌کاری روان مَشود؟»

بعد هم مثال اسکورت ضدگلوله، با جان‌پناه و زاویه، مرا تا خانَه موشایعت کرد تا کسی نیمه پنهان مرا تماشا نکوند.

بَ خانَه رسیدیم، شب زولَیخا نشست روبَرویم، دوک خیاطی را برداشت و بَگفت:

«ای مرد، هر کار که کردی، با عقل بکون، نه با مد!»

بَگفتم: «زن، درین ولسوالی اگر با عقل پیش بری، برایت مَگویند خل و چل؛ اگر با مُد بروی، لباست جر می‌خورد!»

تازه آن‌وقت فهمیدم درین ولسوالی، مسائل مانند لباس یا زیادی گشاد است، یا آن‌قدر تنگ که جر می‌خورد!

نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها