تعداد بازدید: ۳۶۳
کد خبر: ۲۴۳۱۰
تاریخ انتشار: ۰۵ مهر ۱۴۰۴ - ۲۳:۲۹ - 2025 27 September

سال‌های پُرچین

سال‌های پُرچین خاطرات و دغدغه‌های سالمندان نی‌ریزی
نویسنده:
سمیه نظری

عکس:‌کیمیا فاتحی

سال‌ها تجربه، نگاه عمیق و خاطراتی که در خطوط چهره‌ها نقش بسته‌اند، گنجینه‌ای بی‌همتا از زندگی است. سالمندان ما، شاهدان روزگار پر از فراز و نشیب، نه تنها قصه «گذشته» خود را به همراه دارند، بلکه پیام‌هایی روشن برای امروز و فردای جامعه به ارمغان می‌آورند. آنها شادی‌های کوچک را قدر می‌دانند، در برابر دشواری‌ها تاب می‌آورند و با صبر و حکمت، راهنمای ما در مسیر زندگی هستند. این گزارش، گوشه‌ای از صدای این نسل طلایی است؛ صدایی که از دل تجربه‌ها، دغدغه‌ها و امیدها به گوش می‌رسد و ما را دعوت می‌کند تا بیشتر به ارزش حضورشان توجه کنیم و از آموزه‌هایشان بهره ببریم.

سپیدی مو و چین‌وچروک چهره‌هایشان حکایت سال‌ها تجربه و روزگاری پر از فراز و نشیب دارد. آن‌ها گاهی چون پدر و مادر نصیحت می‌کنند و گاهی چون کودکی تشنه‌ی محبت‌اند. دلشان شادی و سلامتی می‌خواهد، اما نه توانش را دارند و نه حوصله شاد کردن. دلخوش به کوچک‌ترین خوشی‌ها هستند و خاطراتشان را با عشق و غرور مرور می‌کنند.

تجربه زندگی و خاطرات تلخ و شیرین

سیدحسام‌الدین قریشی او که جوانی سختی را پشت سر گذاشته، درباره زندگی شخصی‌اش می‌گوید: «ازدواج زیباترین خاطره زندگی‌ام است و عاقبت بخیری دخترم بزرگ‌ترین آرزوی من. نصیحت همیشگی من به دخترم این است که هر جا دستت می‌رسد به همنوعت یاری‌رسان باش و برای رشد فرهنگ و جامعه‌ات تلاش کن.»

حاج غلامرضا بدترين خاطره‌اش برمي‌گردد به زماني كه همسرش را از دست داد، مي‌گويد او كه رفت همه شادي از زندگي من رفت. دستم براي بچه‌هايم نمك ندارد، براي هر كدام قدمي برداشتم، بدهكارش شدم. ادامه مي‌دهد: «كارمند بودم به همه روستاها خدمت كردم. لقب خوش‌خدمتي به من دادند. الان همان كارها به کمک آمده و دوست و آشنا خيلي هوايم را دارند.»

عشرت بینایی، ۶۸ ساله، زمانی که می‌بیند فرزندانش با همسرانشان خوشبخت و در آرامش هستند، احساس خوشبختی می‌کند و بزرگ‌ترین لذت زندگی‌اش را در باز کردن گره مشکلات دیگران می‌بیند. او می‌گوید: «هشت فرزند بزرگ کردم و همه را به خانه بخت فرستادم؛ سختی زیادی کشیدم. در آن زمان، تمام فکر و تلاش من سر و سامان دادن به زندگی بچه‌هایم بود تا آن‌ها را آبرومند راهی خانه بخت کنم. اما حالا که گذشته، همه آن سختی‌ها را فراموش کرده‌ام و اگر به عقب برگردم، باز هم مثل الان زندگی می‌کنم و با همسایه، دوست و فامیل رفت‌وآمد دارم.»
رضا قلی، نزدیک به ۸۰ سال سن دارد. دلخوشی این روزهایش قدم‌زدن در خیابان و وقت‌گذرانی با دوستان است؛ حتی از بودن با غریبه‌ها هم لذت می‌برد. او می‌گوید: «سی سال خدمت دولت کردم و عمری پسته و انجیر کاشتم. بهترین خانه و جهیزیه را برای فرزندانم خریدم، اما حالا همان‌ها ادعا می‌کنند که بلد نبودم زندگی کنم. می‌گویند چرا مثل دیگران در شیراز یا تهران خانه ندارم. پشیمانم که همه زندگی‌ام را پای آن‌ها گذاشتم؛ باید مثل بقیه می‌گفتم خودتان کار کنید و خانه بخرید.»
طیبه هاشمی، ۶۴ ساله، از درآمدی می‌گوید که از بازنشستگی همسرش تأمین می‌شود و با خنده ادامه می‌دهد: «زندگی با سالمند واقعاً صبر ایوب می‌خواهد. شوهرم گاهی غیرقابل‌تحمل است؛ نه حوصله تنها بودن دارد و نه حوصله بچه‌ها. عصرها مرتب زنگ می‌زند که نوه‌ها را بیاورند، اما به محض اینکه بچه‌ها سر اسباب‌بازی دعوا می‌کنند، دادش بلند می‌شود که بلند شوید بروید خانه‌ا‌تان.» بعد آرام‌تر اضافه می‌کند: «با این حال من عاشق همین دعواهای بچه‌گانه‌ام.»

دغدغه‌های مالی و اقتصادی

سیدحسام‌الدین قریشی، ۶۵ ساله و بازنشسته، بزرگ‌ترین دغدغه سالمندان را ناتوانی مالی و درآمد در برابر تورم می‌داند. او می‌گوید: «حقوق‌ها کم است، خرج‌ها هر روز بالا می‌رود و درآمد جوابگوی زندگی نیست. اما مشکلات مالی همیشه وجود داشته و خواهد داشت. وقتی هزاران راه برای شاد زیستن باشد، نباید تسلیم شویم.

محمد کامرانی، ۷۰ ساله و دبیر بازنشسته، مشغول پر کردن جدول است. او مهم‌ترین دغدغه سالمندان را گرانی‌ها می‌داند که به سدی برای رسیدن فرزندان به آرزوهایشان تبدیل شده است. می‌گوید: «همیشه فکر می‌کردم وقتی به سن بازنشستگی برسم، خودم و فرزندانم در رفاه باشیم. اما حالا حقوق بازنشستگی به نیمه ماه هم نمی‌رسد.»

خاطره شیرین زندگی محمد کامرانی به روزی برمی‌گردد که معلم شد؛ و تأکید می‌کند: «اگر صد بار هم به عقب برگردم، باز هم معلم می‌شوم.» سپس با اندوه می‌افزاید: «سالمندان نیاز به تفریح و سرگرمی دارند، اما در نی‌ریز هیچ جایی برای این قشر در نظر گرفته نشده است.»

سلامت جسم و ورزش

قریشی معتقد است: ورزش، پیاده‌روی، دورهمی با خانواده و دیدار با دوستان، حال هر آدمی را خوب می‌کند. من بیش از ۵۰ سال است که ورزش می‌کنم؛ از پیاده‌روی گرفته تا ورزش‌های مختلف؛ همه برای گرفتن انرژی و حفظ نشاط است.

محسن بهادری، ۷۴ ساله و کشاورز، معمولاً هفته‌ای چند بار برای پیاده‌روی به پارک می‌آید و از جسم و روح خود رضایت کامل دارد. 

پوران احسانی، ۶۵ ساله هم در مورد ورزش کردن می‌گوید: «معمولاً هفته‌ای یک بار پیاده‌روی می‌کنم.»

بی‌بی خاور می‌گوید: تا جوان بودم و می‌توانستم کار کردم، از قالی‌بافی گرفته تا خوشه‌جمع کردن.  ۸ بچه را با هم بزرگ کردم. الان دیگر توانی برایم نمانده همیشه به بچه‌هایم می‌گویم ساندویج برای شما غذا نمی‌شود. سردی نخورید، پوکی استخوان می‌گیرید.

ما كه غذاي ارگانيك و سالم خورديم اين وضع حالمان است واي به حال شما. به سلامتي و غذاي خود اهميت بدهيد و در زندگي خدا را هميشه شاهد كار خود ببينيد.»

دست‌های پینه‌بسته محمد محسنی، کشاورز و دامدار، نشان از سال‌ها کار سخت دارد. او می‌گوید: «تا جان داشتم کار کردم، اما دیگر توانی برایم نمانده است. کار برای من همیشه حکم ورزش داشت و با کار کردن جان تازه‌ای می‌گرفتم. الان هم دوست دارم کوهنوردی کنم، اما پاهایم یاری نمی‌کنند. دلم می‌خواهد کارهای کشاورزی را خودم انجام بدهم، اما وقتی باغ می‌روم و خشکسالی را می‌بینم، حالم گرفته می‌شود.»

«خاله مریم صدایش می‌کنند؛ روی نیمکت کنار داروخانه نشسته و عصایش را محکم گرفته است. می‌گوید: «این عصا پای من است؛ اگر نباشد فلج می‌شوم. نور به قبر پدر بچه‌هایم ببارد؛ او آشپز معدن بود و من هنوز با حقوق او امرار معاش می‌کنم. همیشه به بچه‌ها و نوه‌هایم می‌گویم تا می‌توانید سفر و گردش کنید و دنیا را ببینید، چون هیچ چیز تکراری نیست. به طبیعت بروید و خدا را یاد کنید تا به قدرت و عظمتش ایمان بیاورید.»

خاله مریم معتقد است: «سلامتی امروز من فقط با قرص و دارو حفظ می‌شود، اما هیچ آدم سالمی از خوردن غذای خوب، گردش و تفریح، بیمار و ناامید نشده است. باید به فکر خودتان باشید. من تا وقتی توان داشتم و دندان در دهانم بود، در باغچه‌ام نعناع می‌کاشتم و همیشه سر سفره نعناع تازه داشتیم. با عرق نعناع همه دردهایم را درمان می‌کردم، اما حالا مشت‌مشت قرص می‌خورم و باز جواب دردهایم را نمی‌دهد.»

زیور برهانی، ۷۶ ساله، با آهی عمیق می‌گوید: «دیگر جسم و جانی برایم نمانده؛ پوکی استخوان دارم و هیچ درمانی هم جواب نمی‌دهد. با این حال، برای اینکه از پا نیفتم، سعی می‌کنم غذای سالم بخورم. بچه‌هایم اصلاً برایم قند و شکر نمی‌خرند؛ فقط خرما، کشمش، قیسی و مغزیجات.»

خاطره شیرینِ یوسف صاحب‌جلال، نوه‌دار شدنش است؛ بودن در کنار آن‌ها برایش شادی‌بخش‌ترین لحظه‌های زندگی است. او که مغازه‌دار است و ۶۲ بهار از عمرش گذشته، می‌گوید: «پیام من به جوانان این است که زود بخوابید و سحرخیز باشید. خودم همیشه برای نماز صبح به مسجد می‌روم و همین سحرخیزی و نماز به‌موقع خواندن، آرامش روزم را تأمین می‌کند.»

عصمت احمدی، ۸۰ ساله و بازنشسته سازمان تأمین اجتماعی، حفظ سلامت روح را در عمل به دستورات خدا می‌داند و حفظ جان را در خوردن غذای سالم. او می‌گوید: «باید سالم غذا خورد و سالم زندگی کرد. نباید تفاوتی میان دختر و پسر گذاشت.»

مصطفی منوچهری، ۷۸ ساله، عاشق کوهنوردی است؛ اما به توصیه پزشکش دیگر نمی‌تواند به کوه برود. با این حال، پیاده‌روی جزو برنامه هر روز اوست. نه به گوشی و فضای مجازی علاقه‌ای دارد و نه به دنبال آن است، اما موسیقی و آوازهای دلکش، آرامش را به جانش می‌نشاند.

زهرا عباسی، ۵۸ ساله، روزگارش با حقوق بازنشستگی همسرش می‌گذرد. او می‌گوید: «اهل ورزش و تفریح نبودم تا اینکه زمین خوردم و مجبور شدم به فیزیوتراپی بروم. همان‌جا با خانمی آشنا شدم که من را به سمت ورزش کشاند. حالا هفته‌ای سه بار باشگاه می‌روم و اگر وقت آزاد داشته باشم، در فضای مجازی می‌چرخم، آموزش آشپزی نگاه می‌کنم و با دوستانم گفت‌وگو دارم. فضای مجازی ارتباطاتم را بیشتر کرده و حالم را بهتر.»

نگرانی‌ها و تنهایی

بی‌بی خاور ۸۲ ساله از زنده ماندن خودش شاکی است، می‌گوید: «هرچه دو دوتا چارتا می‌کنم به جوابی نمی‌رسم. زنده ماندن من چه سودی دارد؟ نه پایی برای خرید رفتن دارم، نه حوصله خانه ماندن. نه می‌توانم برای کسی یک قدم بردارم، نه کسی یادم می‌کند. نه همدمی که یک لیوان آب دستم بدهد. برای یک دکتر رفتن باید چند نفر را به زحمت بیاندازم.»

حاج غلامرضا  ۸۳ ساله و کارمند بازنشسته، می‌گوید: «بزرگترین دغدغه من تنهایی و بی‌کسی است، جز همسایگانم مدیون کسی نیستم. ۴ بچه دارم که شیراز و تهران زندگی می‌کنند. بعد از مرگ مادرشان خیلی کم به من سر می‌زنند. ترسم این است که در تنهایی بمیرم و کسی متوجه مردنم نشود.»

طیبه هاشمی با نگاهی پشیمان می‌گوید: «اگر به عقب برگردم، حتماً خودم را بیمه می‌کردم تا برای دوره سالمندی امنی داشته باشم و بازنشستگی برای خودم هم تأمین باشد.»

نگاه به نسل جوان

محسن بهادری می‌گوید: «اگر به عقب برگردم، سه اصل را سرلوحه زندگی‌ام قرار می‌دهم: صداقت، شکرگزاری و قانع بودن. به جوان امروز هم توصیه می‌کنم که علاوه بر این سه اصل، مثبت‌اندیشی، شجاعت و پیگیری را در برنامه روزانه خود داشته باشد، زیرا با رعایت این موارد می‌توانند به هرچه بخواهند رسید.»
با این حال، بهادری معتقد است که بچه‌های امروز از همان بدو تولد، بسیار داناتر و فهمیده‌تر از نسل گذشته‌اند و به همین دلیل، گاهی جوانان نمی‌توانند پدر و مادرشان را درک کنند.

پوران احسانی می‌گوید: همیشه دعا می‌کنم که حجب و حیا از جوان ایرانی دور نشود و همه جوان‌ها در زندگی راه درست را انتخاب کنند.»
یک خانم ۶۰ ساله که کنار دریاچه پیاده‌روی می‌کند، دوست ندارد سالمند خطاب شود. او می‌گوید: «بچه‌هایم هنوز ازدواج نکرده‌اند و این به نظرم بزرگ‌ترین دغدغه یک مادر است. نسل قدیم اگر به ۲۴ یا ۲۵ سالگی می‌رسید، می‌گفتند زمان ازدواج گذشته، اما جوان امروز حتی بالای ۴۰ سال هم مجرد می‌ماند. با این گرانی و نابسامانی، خدا می‌داند چه بر سر جوانان آمده که بی‌خیال ازدواج شدند و دختر و پسر مجرد زندگی می‌کنند.»

سخت‌ترین قسمت زندگی او از دست دادن پدر و مادرش بوده و ادامه می‌دهد: «نسل امروز باید یاد بگیرد قدر بزرگترها را بداند. پدر و مادر حکم سنگر را دارند و هیچ‌وقت بدِ فرزندشان را نمی‌خواهند. پیام من به جوانان این است که نماز خود را ترک نکنند؛ خانه‌ای که در آن نماز خوانده نشود، برکت از آن محیط می‌رود.»

شادی در کنار خانواده و دوستان

پوران احسانی، ۶۵ ساله، بهترین لحظات زندگی‌اش را در وقت‌گذراندن با خانواده و بازی با نوه‌ها می‌داند. او می‌گوید: «معمولاً هفته‌ای یک بار پیاده‌روی می‌کنم و وقتی حوصله خانه را نداریم، با خانواده به پارک می‌رویم و در کنار هم شام می‌خوریم. وقتی بچه‌هایم شاد باشند، انگار همه دنیا را دارم. 

او ادامه می‌دهد: «مادری که به این سن می‌رسد، دیگر فارغ از فکر و خیال است، چون فرزندانش سر و سامان گرفته‌اند و دغدغه جهیزیه و خرج‌های عروسی را ندارد. همه تلاشش را می‌کند تا خانواده مستحکم باشد و زندگی شاد و آرامی داشته باشد.»

محمد محسنی ادامه می‌دهد: «شادی من، شاد بودن فرزندانم است. وقتی سرگرم خانه و زندگی خود هستند و به من سر می‌زنند، خیالم راحت است که پشت همدیگر هستند. همیشه به آن‌ها گفته‌ام که تا می‌توانید دست نیازمند را بگیرید، چون خدا می‌بیند و دست‌تان را می‌گیرد. بزرگ‌ترین و بهترین خاطره‌ام هم ازدواج پسرم بود. همیشه می‌ترسیدم بمیرم و عروسی‌اش را نبینم.»

مسافرت رمز شادابی

بزرگ‌ترین درسی که بهادری از زندگی گرفته، احترام به محیط زیست است. او ادامه می‌دهد: «من سفر را دوست دارم و هر موقعیتی پیش بیاید، پیگیرش هستم. در سفری که به سنگاپور داشتم، رفتار مردم آنجا با محیط زیست، حیوانات و پرندگان برایم جالب بود و از این همه مهربانی و سرزندگی مردم لذت بردم.»

مصطفی منوچهری از فرزندانش می‌گوید: «پسرم در انگلیس زندگی می‌کند و دخترم در تهران. هر سال کلی اصرار می‌کنند که با آن‌ها به سفر بروم، اما من مسافرت را دوست ندارم. همین‌که قدم می‌زنم و اینجا دوستان و همکارانم را می‌بینم، برایم از هر سفری ارزشمندتر است.»

پیام و پند سالمندان

ابوالحسن حمزه‌خانی، ۷۱ ساله و بازنشسته آموزش و پرورش، هم از سخت‌ترین دوران زندگی‌اش، یعنی کودکی، می‌گوید: «آن زمان نه بهداشت بود، نه آب سالم و نه امکانات رفاهی؛ حتی خوراک درست و حسابی هم نداشتیم. مشاور و راهنما هم نبود. اما حالا همه‌چیز هست جز آرامش. جوان دیروز بدون آسایش، آرامش داشت؛ اما جوان امروز در آسایش است، بی‌آنکه آرامش داشته باشد. با این حال، توصیه من این است که دست از تلاش برندارید و به فکر آینده خود باشید.»

او مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد: «البته تقصیری هم ندارند؛ زمان ما به یک دیپلمه چندین شغل پیشنهاد می‌دادند، اما حالا طرف با چند مدرک دانشگاهی و حتی دو لیسانس، مجبور است راننده تاکسی تلفنی شود.»

زیور برهانی می‌گوید نسل امروز باید درست زندگی کردن را یاد بگیرد. او ادامه می‌دهد: «وقتی می‌گویند بیشتر از ۲ بچه نمی‌خواهند، ظلم بزرگی در حق خودشان و فرزندانشان است. عصای پیری نمی‌خواهند؟ من پنج فرزند و ۱۰ نوه دارم؛ هر شب یکی از نوه‌هایم پیشم می‌خوابد تا تنها نباشم. اگر نبودند، از تنهایی دق می‌کردم. نسل امروز باید یاد بگیرد که محتاج کسی نباشد. همیشه از خدا می‌خواهم زمین‌گیر نشوم؛ شب تب کنم و فردا مرا خاک کنند. حتی حالا هم نمی‌خواهم قبول کنم وقت استراحتم است. در این زمانه اگر خودت را زمین‌گیر کنی، خوار دیگرانی. بچه‌هایم مثل پروانه دورم می‌گردند، اما من نمی‌خواهم محتاج دست کسی باشم. عروس و داماد هرچقدر هم خوب باشند، فقط همان ماه اول هوایت را دارند؛ زمین‌گیر که شوی، از چشم می‌افتی. اگر برایت قدمی بردارند، انگار چه شاهکاری کرده‌اند!»

عصمت احمدی معتقد است: هر کسی باید یک گوشه از این مملکت را بگیرد و با هم آن را سربلند کنیم. اگر پسر می‌تواند مهندس باشد، دختر هم می‌تواند. هیچ شغلی مختص زن یا مرد نیست؛ هر کس استعداد خود را بشناسد و در همان مسیر برود.»

سهراب ذرت‌کار، کشاورزی که عمری شب و روز کار کرده و حالا از پس‌اندازش روزگار می‌گذراند، پیامی برای نسل جوان دارد: «قدر بزرگ‌ترهایتان را بدانید و به آن‌ها احترام بگذارید. ما اصلاً به خودمان اجازه نمی‌دادیم پایمان را جلوی بزرگ‌تر دراز کنیم. اما جوان امروز تا دم‌دماهای ظهر می‌خوابد و به ما می‌خندند که چرا ساعت ۹ شب خوابیده‌ایم! اصلاً پدر جرئت ندارد به او نصیحت کند که دنبال کار برو و برای خودت آینده‌ای بساز.»

آرزوی منوچهری خوشبختی و سلامتی فرزندانش است. خودش می‌گوید: «همیشه به فرزندانم نصیحت کرده‌ام که در زندگی طمع نکنید، دنبال هرزگی و مواد مخدر نروید. اگر وقتی آزاد داشتید ورزش کنید، چون این راز موفقیت است.»

محمد. ش، ۶۴ ساله، در حال انجام کار ساختمانی است. موهایش سپید شده و برای دیدن دقیق‌تر چشم‌هایش را جمع می‌کند. او می‌گوید: «اگر به گذشته برگردم، درسم را می‌خوانم و کارمند می‌شوم تا در پیری به‌جای افسوس، لذت ببرم. شش فرزند دارم؛ دختر کوچکم سال گذشته ازدواج کرد و خواهر بزرگ‌ترش بچه‌دار شد. مجبورم کار کنم تا قسط جهیزیه و سیسمونی آن‌ها را بپردازم. دیگر نه وقتی برای ورزش می‌ماند، نه سفری و نه شادی‌ای.»

احمد بیگی، ۶۹ ساله و مستمری‌بگیر، حرفش با شکرگزاری شروع می‌شود: «ساعتی نیست که خدا را برای تن سالمم شکر نکنم.»

او خاطره‌ای غم‌انگیز تعریف می‌کند: «دو سال پیش مردی  کنارم ‌نشست؛ همیشه از زندگی ناامید بود، می‌گفت پول ندارم، بیمه نیستم، وقتی بمیرم کسی تابوتم را هم برنمی‌دارد. هرچه به او امید می‌دادیم، قبول نمی‌کرد.»

بیگی ادامه می‌دهد: «حالا یک سال است او دچار بیماری پارکینسون شده؛ داروهایش کمیاب و گران است. دو فرزندش در روستا هستند و دو پسرش اینجا آپارتمان‌نشینند؛ نه می‌توانند او را نگه دارند، نه رها کنند. از این وضعیت دلم می‌گیرد و پیامی که به نسل امروز دارم این است: دنیا ارزش غصه‌خوردن برای فردا را ندارد. همین حالا را زندگی کنید.»

سال‌های پُرچین

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها