چاه نَو، آب کم و کَلکَل اربابان
چند روز پیش مشغول کندَهکاری در چاه جدید آب وُلسوالی نَیریز بودُم. وقتی بالاخره آب رَ بََ مخازن وصل کردَن، خوشحال رو بَ ارباب گفتم:
- بالاخره مردم این وُلسوالی از بیآبی و قطع آب شبانَه نجات پَیدا کردَن، نه؟
ارباب سری تکان داد و گفت:
- ایطور هم که تو فِکر مَکونی نیست. آب آن قدر کم است که حتی یَک کفِ دست نمیشود روش حساب کونی. مخزنهای اصلی هم پر نَمیشود تا فشار بَ لولهها بَرسد. تازه این چاه را از اول برای مسکن ملی گرفتن؛ نه مردم.
آهی کَشید و گفتَه کرد:
- ولی همانش هم نَمیشود.
پُرسان کردم:
- چَرا؟
- آخر ارتفاع مخزنهای ما سی چهل متر از مسکن ملی پایینتر است. یعنی عملاً اگر آب را هل هم بَدهی، باز بالایش نَمیرود!
گیج شدم و بَگفتم:
- یعنی چه؟ من بیسواد اگر جای ۱۴۰۰ خانه را تعیین مَکردُم، اول فکر آب و برقش را مَکردُم؛ بعد خشت اول را مَگوذاشتم.
ارباب چهره در هم کَشید و بَگفت:
- خدا مَداند کیها موافقتنامهاش را امضا کردن. اربابان غَیر بومی هستن؛ میفهمن یَکی دو سال دیگر اینجا نیستن، پیش خودشان گفتَه مَکونن: بَرویم امضا کونیم، بعدش هرچَه شد، بَ ما چه!
گفتم:
- خب یَک مخزن نَو بَسازید برای مسکن ملی یا یَک چاه دیگر بَزنید، یا حداقل با پمپ آب را بالا بَفرستید.
خندید و بَگفت:
- دلت خوش است ها! آب کوجا هست که ما پمپ کونیم؟ تازه ساختن یَک مخزن نَو بیشتر از ۴۰ مَیلیارد تومان مَخواهد که به اندازَهی نصف بودجه یَک سال ولسوالی است! خط انتقالش هم به جایَ خود.
کولنگ را انداختم پشت دوچرخَه و راه افتادُم سمت خانَه. در راه با خودم فکر مَکردُم: این چاه حالا بیشتر بَ درد دو چیز مَخورد؛یَکی ذخیرهکردن ماهی قرمز عید و دیگر قایم کردن قراردادهای بیحساب اربابان!