تعداد بازدید: ۲۱۶
کد خبر: ۲۴۱۸۱
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۴۰۴ - ۱۱:۳۶ - 2025 14 September
ماجراهای تبعه موجاز

بویَ خوشَ برنجِ پاکستانی

نویسنده : نجیب

امروز صبح سپیده نزده، زولَیخا مرا از رختخواب بَه بیرون پَرتاب بکرد و بَگفت: امروز باید بَروی صف برنج پاکیستانی که اگر دیر کونی، فقط بخار دیگش بَ ما مَرسد.

کیسَه پاره‌پوره را برداشتم و روان شدم. اول راه، اصغر قهوه‌چی صَدایم بَزد: نجیب، اول صبحی یَک قهوه بَخور که جان بَگیری.

خواستم رد شوم که یادم آمد صف برنج سه ساعت طول مَکشد؛ پس بَ قهوه او پناه بردم.

مردم بَ صف ایستاده بودند؛ از مسجد تا بقالی محل. نیم‌روز که شد، صف کم‌کم تکان بَخورد. اما همین که نوبت بَه من رسید، فروشنده داد بزد: داداش، تمام شد. 
حالم بد بَشد و گفتَه کردم: باور کون مدت زیادی است بوی برنج هم بَ دماغَمان نخورده. چَرا با مردم چَنین مَکونید؟
فروشنده که انگار برایش مهم نبود، کیسَه خالی برنج را باز بکرد و بگفت: بیا بو بَکَش تا بَسَت شود. بعد هم آن را برایم پرت بَکرد.

کیسَه خالی را برداشتم و بَ خانَه روان شدم. ماندَه بودم جواب زولَیخا را چَه دهم. کمی تمرکز بَکردم؛ یَکهو انگار که قهوه اصغر کار خودش را کرده باشد، فکری بَ مغزم بَخورد. کیسَه را بَ مغازه بقالی سر کوچه بردم و گفتَه کردم برنج ارزان هندی مَخواهم.

همان برنج را با ماندَه پولم خریدَه کردم.

به خانه رسیدم و زولَیخا در را باز بَکرد.
- بَفرما، این هم برنج؛ دیگر چَه مَخواهی؟

در حال باز کردن کیسَه بَگفت: به به، دستت درد نکوند. چَه عطری دارد. ولی... ولی چَرا رنگ و رویش چَنین است؟

ترسان با لوکنت گفتَه کردم: حتماً از پاکیستان تا اینجا آفتاب بَخورده؛ ندانم.

یَکهو صدای شاگرد اکبر آقای بقال را پشت سرم شنیدم که گفت:  آقا نجیب! برنج هندی که بَخریدی، ۵ هزار تومان بقیه پولت را نگرفتی؛ بیا.



نظر شما
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها